|
|
( به بهانه سالگرد انتشار هفته نامه افق کویر بافق)
افق کویر 12 ساله شد. می توان 11شمع ،به نشان سالهای رفته افروخت و به دست باد زمانه سپرد. اگر چه در قیاس با مطبوعات 200 ساله جهان، 12 سال حضور و روشنایی برای ما بسیار اندک و ناچیز است اما باید به یاد داشت که در این ولایت و در این عصر خشکسالی، همین اندازه بودن و ماندن و نیفتادن، خود شاهکاری است. افق کویر در دیماه 1377 با سرمایه مادی اندک ، اما دلی سرشار از امید به آینده و در حالیکه از عالم مطبوعات فقط نوشتنش را می دانستیم، آغاز به کار کرد. شوق جوانی و فضای باز و میدان وسیعی که به دنبال دوم خرداد، ایجاد شده بود، پای رفتنمان می داد و شور ماندن. وسایل کارمان ابتدایی اما امیدهایمان بزرگ و قصدمان قدمهای بلند بود. اولین حضور پررنگمان ،اولین انتخابات شورای شهر بافق بود. ساعتها تلاش می شد حنی خواب را فراموش می کردیم تا شماره ای از نشریه منتشر گردد. آنقدر غرق در نوشتن و گفتن بودیم که یادمان می رفت در این ولایت "کلمه " همیشه دردی زائیده و مشکلی تراشیده است. بیخود نیست که آنها که سر و کارشان با نون و القلم و مایسطرون است، باید چشمی هم به عواقب این سطر ها داشته باشند. هنوز طفل نوپایی، چند ماهه بیش نبودیم که با شکایت یک مقام مسئول ، چند ماهی خانه نشین شدیم. اما در این بست نشینی و سکوت اجباری، یک تجربه بزرگ بود و آن اینکه فهمیدیم در این مرز پرگهر، وزن و وزنه هرکسی چقدر است و آموختیم که شمعمان را بد جوری در برابر باد حادثه افروخته ایم. اما مگر می شد، نگفت و ننوشت. عصای احتیاط برداشتیم و دست به زانوی اعتماد گذاشیم. اشتیاق را با حزم آمیختیم و راهی این سفر شدیم. افتادیم و برخاستیم. اخم دیدیم و نهراسیدیم. لبخند دیدیم و نباختیم. حرف درشت شنیدیم و از کوره اعتدال به در نرفتیم. حالا که فکرش را می کنم می بینم مایه همه ی این سخت جانی ها، دست مریزاد خوانندگانمان بوده و سپاس مردمی که می خواستند حرفشان شنیده شود. و مگر رسالت قلم و نشریات چیزی جز این است. در این روزهای زمستانی، افق کویر 12 ساله می شود. کج دار و مریز و افتان و خیزان تا اینجای راه را آمده است. اگر از من بپرسند سنگ راه چه بوده، می گویم ناشکیبایی اهل قدرت. نمی دانم چرا تحمل ها کم شده و کاسه های صبر کوچک. به اندک حرفی از جا در می روند و طاقت از دست می دهند. اگر حرفی را نپسندند، بر اهل بی قبای مطبوعات، تیغ می کشند . و اینها در حالی است که ناخود آگاه در هر چه می نویسیم ، به هزار و یک نکته می اندیشیم که مبادا به اهل سوار، برخورد و اخمی بر ابرویی نشیند. اما چه کنیم که گفتن و پراکندن و روشنایی، کسب و کار ماست. ما اهل چراغیم و از اهالی کوچه ی نور. وظیفه ما تابش حقیقت است. این تولد، و این دوازده سالگی افق کویر را به همه دوستان دیروز و همراهان امروز و مخصوصاً، مدیرش تبریک می گویم. این مناسبت کوچک و این خودگوئی های ملال آور یک خاصیت دارد و آن تجدید عهدی است که با خود و خوانندگانمان کرده ایم. ما ساکنان کوی کلمه، یک بار دیگر پیمان دیروز را به یاد هم می آوریم که حقیقت را فدای مصلحت نکنیم. درست بگوئیم و درشت نگوئیم. وصلی بیاریم و لبخندی بسازیم. برای افق کویر آرزوی پیری دارم اما دست به عصایی را هرگز. باشد که صد ساله شود و آیندگان ، از اجاق گرمی که باز می ماند بدانند که با سخت جانی و در حد وسعمان، کوشیدیم که عیبی را نمودار کنیم که آینه داری کار ماست.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 15:28 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
جملاتی است که برای هفته نامه افق کویر بافق نوشته ام سه دهه پیش در بافق سه هیئت نسبتاً بزرگ عزاداری وجود داشت که در ایام محرم و در عزای حسین به سوگ می نشستند و به سوگواری می پرداختند. البته آذری های مقیم خسرومهر(آهن شهر فعلی) هم برای خود دسته عزاداری جداگانه ای داشتند که در روز عاشورا به خیابان می آمدند و انصاف باید داد که عزاداری جانانه ای هم برای امام حسین می کردند. اما آن سه هیئت اصلی بافق، یکی هیئت امامزاده عبدالله بود و یکی مال سرده و یکی بن ده. البته همیشه چشم و همچشمی بود و ادعای اینکه هیئت کدام محل بهتر بوده و کدام نوحه زیباتری خوانده یا کدام سینه زن و زنجیر زنش بیشتر بوده و حتی کدام هیئت تعداد ساداتش زیادتر بوده و شیر کدام محل پرهیبت تر بوده و تعزیه (شبیه) کدام یک، بیشتر به دل نشسته و از این حرف ها. برای ما بچه ها هم همین چیزهای عاشورا تماشایی بود. این نکته را هم اضافه کنم که در آن زمانها عرق محلی بسیار شدید بود. اعضای یک هیئت فقط در همان هیئت، عزاداری می کردند. در دهه 60 کم کم بر زرق و برق مراسم عزاداری افزوده شد. تا به آن حد که عاشورا و مراسمش بیشتر شبیه شده بود به یک رژه تمام عیار تریلرها و وانت هایی که مثلاً بازار شام یا تخت یزید یا شط فرات یا گهواره علی اصغر را بر خود حمل می کردند و خلقی را به خود مشغول می نمودند. از آنجا که تقاضای زیاد، موجب عرضه بیشتر خواهد شد، درخواست مردم برای شکوه بیشتر مراسم عزاداری حسین، باعث خلق هیئت های مذهبی بیشتر و ابداع روشهای تازه تر عزاداری شد. به نحوی که الان به درستی نمی توانم بگویم چند هیئت مذهبی در بافق فعال است. این تعدد هیئات، علاوه بر آنکه مراسم عاشورا را طولانی کرده، باعث شده تقریباً در تمام طول سال هیئت هایی باشند که متناسب با نامشان اجازه داشته باشند در شب شهادت امامی که نامشان برگرفته از اوست، در خیابان ظاهر شوند و عزاداری کنند. مهمتر آنکه چند سالی است کودکان نیز به جرگه عزاداران پیوسته اند. بی تردید نفس آموزش عزا بر حسین به کودکان این سرزمین که سرشتشان با حسین درهم آمیخته و قرنهاست به عشق علی و خاندان او گریسته و رنجها دیده و اشکها ریخته، کاری قابل تقدیر است. اما این مسئله یک عیب هم دارد و آن بزرگ شدن پوسته و کم بهایی باطن مراسم عاشورا و فلسفه حرکت حسین است. آن چه همه ی دست اندرکاران را نگران کرده است، تحریف در فلسفه قیام حسین است. نوحه های بی محتوا و سینه زنی در حالتی که پشت و پهلوشان برهنه است، بیشتر به خودزنی می ماند که به قصد خودنمایی رخ می دهد. اذکار عجیب و تشبیهات غریب از چشم و ابروی عباس و علی اکبر و قاسم، بیشتر به درد ترانه های عاشقانه می خورد تا عزای حسین. همه این در کنار دل خوریها و بعضاً کینه ها و اختلاف هایی که بر سر پیشقدمی هیئت ها بروز کرده و می کند_ که حتی در مواردی موجب درگیرهای خونین نیز شده است_ جای تامل دارد. سخن آخر این نوشته ام با بزرگان و عاشقان و محققین واقعی حسین است. نسل تازه دارد به روش خود حسین را بازمی شناسد. در این میان کم مایگی و کم اطلاعی بسیاری از سینه چاکان حسین، موجب انحراف در این حرکت شده است. اگر دیر بجنبند جز ظاهری و پوسته ایی، از آن قیام پرمحتوا و آن خون همیشه جوشنده و آن حرکت سراسر توفنده باقی نخواهد ماند.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 7:25 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
این هم مطلبی است که برای هفته نامه افق کویر بافق نوشته ام اگر چه اداره اوقاف بافق در پس خم کوچه ایی، نهان شده و کمتر زیر تیغ نقد رفته و از انظار پوشیده مانده، اما به هیچ وجه فکر نکنید که اداره ای کم اهمیت است. سنت حسنه وقف در اسلام و ایران علاوه بر دیرپایی، یکی از بهترین جلوه های نوع دوستی و بشرخواهی است. در این سنت، انسان بر اساس اعتقاد، مالی را که به عرق جبین و کدیمین حاصل کرده ، در نهایت بی اعتنایی به دنیا _که پیچ خطرناک و فریبنده ای هم هست_ به دیگرانی می بخشد. الان وقف نامه های جالبی به دست آمده که نشان از هوش و خوش ذوقی واقفان ایرانی هم هست. یک نمونه از آن را که من شنیده ام این است که یک خیر آمده و برای بچه های خردسالی که هنگام آب آوردن از آب انبارها کوزه ارباب یا خانواده را می شکستند، مالی را وقف کرده تا از محل آن برای این کودکان گریان کوزه خریداری کنند. در زمان حال چند پرسش و مسئله در زمینه وقف و اداره اوقاف در پیش روی ماست. به یاد دارم که در چندین سال پیش، بنا به گفته گذشتگان یا درگذشتگان، بسیاری از زمینهایی که الان به خانه تبدیل شده اند، وقف بوده اند. البته مطلعی به من گفت چون این زمین ها، رسماً و با اسناد معتبر وقف نشده اند، نمی توان به وقف بودن آن اعتنایی کرد. اما در هر حال سوال باقی است که چگونه می شود زمینی وقفی باشد و ساخت و سازی در آن انجام گیرد؟ نظارت اداره اوقاف بر امامزاده عبدالله و احتمالاً سایر بقاع متبرکه، که درآمدهایی از نذورات مردم دارند، این سوال را مطرح می کند که دخل و خرج این منابع به چه صورت است؟ پیشنهاد می کنم برای شفاف کردن مسئله ،هر ماهه میزان درآمد این بقاع از نذرهای مردمی و چگونگی هزینه کرد آن را ثبت و در محلی در همان بقعه در منظر، زیارت کنندگان قرار دهند. مسئله دیگری که در حال حاضر مدرک مستدلی برای اثباتش ندارم این است که فکر می کنم سنت وقف در بین مردم کمرنگ شده است. سوال این است که آیا وضع معاش مردم نسبت به گذشته بدتر شده و مردم در خم زندگی مانده اند که حاضر به بخشش مالی که تحصیل کرده اند نیستند؟ یا اعتقاد راسخ آنان به این سنت نیکوی اسلامی و انسانی، کم فروغ شده است؟ شاید هم زندگی مدرن باعث شده که انسان امروزی، دیدش به زندگی و نوع نگاهش به همنوع دیگرگونه گردد به قسمی که همه چیز را برای خودش بپسندد و حاضر به گذشتن از آن و وقفش نباشد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 8:10 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
امروز شش ماه از انتخابات پر حرف و حدیث ریاست جمهوری ایران می گذرد. برخلاف انتظاری که برای آرامش داشتیم، ایران روزهای پرهیجانی را می گذراند. پخش تصویر پاره شده امام خمینی از تلویزیون، بهانه به دست عده ای داده تا دوباره ضربان قلب ایران را بالا ببرند. هیجانی که اصلاً برای اقتدار ایران خوب نیست. دوشب است که برنامه های خبری تمام شبکه های تلویزیون را می بینم. به حد غیرقابل قبولی به این مسئله می پردازند یا بهتر است بگویم دامن می زنند. به طرز عجیبی از نظرات یک جناح خاص، خبر تهیه می کنند و با منتسبان به این نحله فکری گفتگو می کنند. پای ثابت این آدمها، یکی سید احمد خاتمی است و یکی علم الهدی و یکی مقتدایی و یکی حسینیان. جالب است که همه ی اینها با ادبیاتی تند، سخن می گویند. مخصوصاً خاتمی. انگار به کمتر از حذف تمام عیار اصلاح طلبان، رضایت نمی دهند. اگر تا حالا میر حسین موسوی در نوک پیکان حمله بود و با فاصله ی کمتر کروبی و بعد سید محمد خاتمی و اگر رویشان بر می آمد هاشمی رفسنجانی، حالا دایره غیرخودی ها به سید حسن خمینی هم رسیده است. دیروز سید احمد خاتمی رسماً و علناً از او نام برد و او را مورد انتقاد تند قرار داد. اما همه ی اینها نشانه است. نشانه ی روزهای بحران برای ایران. حالا دامنه اختلاف روز به روز، گسترده تر می شود و عمق می یابد. در حال حاضر چشم اندازی برای وفاق نیست. هیجان، راه بر عقل بسته است. طبل بدصدای انتقام روز به روز بلند آوازه تر می شود. خشم و خون جلوی چشم برخی را گرفته است. گرهی که با ناز انگشتی باز می شد اکنون به دندان هم گشوده نمی شود. آیا وقت آن رسیده است که جامعه سیاسی ایران پوست بیندازد و لباسی نو بر تن کند؟ این زایش و زایمان چه اندازه درد و هزینه به جامعه ایران تحمیل خواهد کرد؟ اگر هیجان در همین مرحله و حد کنترل نشود، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ به نظر من روزهای از سر گذشته بعد از انتخابات و روزهای آینده، برای تاریخ ایران بسیار پراهمیت خواهد بود. زایمان پررنجی در پیش رو خواهد بود. تغییر، که هم مانوس ترین و هم اضطراب زاترین واژه عالم است در حال رخ نمودن است. ایران دارد تغییر می کند. این را می توان از هیجان این روزها به وضوح دید. اصلاح طلبان چه حذف شوند چه قدرت گیرند، چه نفس و نقش آنها کند و کمرنگ شود چه نشود، سیمای سیاسی ایران تغییر خواهد کرد. تغییری اساسی و تاریخی. ما بسیار سپیدبختیم که می توانیم این روزهای تاریخی را ببینیم و اگر جربزه اش را داشته باشیم، نقشی و وظیفه ای در آن به عهده بگیریم. تب هیجان ایران بالا رفته و ضربان تغییر سرعت یافته است. روزهای پیش رو، یکی دیگری از آن لحظات سرنوشت ساز ایران است. خمی است بر جاده تاریخ. داستان ملتی است که می خواهد بروید. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 13:3 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
صبح در برخی سایت های طرفداردولت و امشب (88/9/17) در خبر 20:30 شبکه دوم تلویزیون ملی ایران دیدم که بعضی از قدرت دارها، از اینکه دانشجویان دانشگاه تهران به دو طیف تقسیم شده و عده ای برای عده ای دیگر شاخ و شانه کشیده اند، نه تنها نگران و ناشاد نیستند بلکه از نوع خبررسانی آنها متوجه شدم انگار از اینکه دوستان و هم فکرانشان موفق شده اند در دانشگاه با بلند تر کردن صداشان،حقی برای خود دست و پا کنند، بسیار مسرورند و این را موفقیتی برای خود می دانند. من همواره برای دانشگاه مخصوصاً دانشگاه مادر ایران حرمتی و حریمی خاص قائل بوده و هستم. دانشگاه تنها جایی بوده است که پرخاشگری، در آن مذموم بوده و هست. در دانشگاه اندیشه و اندیشه ورزی افتخار دارد و مایه مباهات است. در این مکان آنکه صدایش بلندتر است، نادان تر است. دانشگاه محل تضارب افکار و اندیشه هاست. اگر نتوانیم در دانشگاه کسی و عده ای را متقاعد کنیم چه انتظاری از کوچه ها و خیابانهای شهرداریم. با دیدن تصاویر پخش شده از شبکه دوم تلویزیون، پشتم لرزید. از اینکه دیدم دانشگاه به جای منطق، گرفتار هیجان شده است. دو گروه به جان هم افتاده و فکر می کنند هر چه بیشتر آدم برای خود جمع کنند و هر چه صداشان را بالاتر ببرند، مهمتر و حق به جانب ترند. در این مواقع همیشه به یاد بزرگان و اساتید بزرگوار دانشگاه می افتم که چه خون دلها می خوردند که جنبه علمی دانشگاه تحت تاثیر کف های سیاسی قرار نگیرد. امشب دیدم که دانشگاه تهران و دانشکده فنی آن_ که همیشه چشم و چراغ کارهای عمیق سیاسی بوده_ کف آلوده شده است. صداها بلند و بلندتر می شد. فریاد می کشیدند و هیاهو می کردند. غریو و غرش داشتند. بر سر و صورت هم کوفتند. در حالیکه درچند ده متری آنها تالار پرافتخار دانشکده فنی تهران قرار داشت که می توانستند در آن بنشینند و سخن به عقل بگویند. حیف که فصل فحش و رویش مشت و گلوله است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 22:3 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
دیروز 16 آذر بود. روز دانشجو که به افتخار همان سه آذر اهورایی که سه قطره خون شدند و بر پیشانی دانشگاه ایران به سربلندی ماندند این روز مانا و ماندنی شده است. اما دیروز علاوه بر روز دانشجو ، یک چیز دیگر هم نمایان شد. آن هم اینکه هنوز پس از شش ماه، ایران دارد بدن تبدارش را با خود می کشد. و بدتر از آن اینکه دیگر عملاً دوگانگی در بدنه نظام اجتماعی ما، خودش را نمایان کرده است. خبرگزاری فارس از کسانی به نام دانشجویان ولایی سخن گفته که در مقابل دانشجویان حامی موسوی شعار می دادند. روزنامه کیهان دانشجویان انقلابی را معرفی کرده است. اما همه ی اینها نشان یک چیز است. ما در مقابل هم ایستاده ایم. جالب این بود که همه ی اینها به زبان فارسی سخن می گفتند و به همین زبان که هویت ماست، شعار می دادند. به این عکس که در سایت تابناک آمده نگاه کنید تا عمق فاجعه را دریابید.
به راستی اینها به چه کسی سنگ می زنند؟ در مقابل کدام دشمن اینگونه ایستاده اند؟ به بعضی از چهره های دقیق شوید. سن آنها حتی به 18 سال هم نمی رسد. اینها کینه چه کسی را به دل گرفته اند؟ دشمن خونی چه کسی شده اند؟ چرا کینه ورزی را به بچه های این مرز و بوم پر مهر و پرگهر، آموخته اند. کدام اندیشه نامبارک و کدام دست ناپاکی، ایران را دوشقه کرده است؟ آیا ندانم کاری مسئولان موجب شده است ایرانی در برابر ایرانی بایستد؟ دیروز روز دانشجو بود. یکبار دیگر ایران نشان داد که بدنش تبدار است. طبیبی باید تا این تن رنجور را به سامان و سلامت آورد. دانشگاه میزان الحراره است. دانشگاه دماسنج اجتماع است. تندی با اهل دانش و فضل، بی دانشی و بی تدبیری است. سنگ زدن به دانشگاه، کلوخ خوردن به هویت ایران است. حالا دیگر کار به جایی رسیده است که در برابر هم می ایستیم و به زبان هم(پارسی) به هم فحش می دهیم. با خشم و کینه سنگ می زنیم و اگر قدرت داشتیم، گلوله. بگو به هیئت کابینه ی سر زلفش که روزگار پریشان ما ز دست شماست چه شد که مجلس شوری، نمی کند معلوم که خانه، خانه ی غیر است یا که خانه ی ماست خراب مملکت از دست دزد خانگی است ز دست غیر چه نالیم ، هرچه هست از ماست (عارف قزوینی)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 13:5 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
این تصویر مربوط به کارتون پلنگ صورتی در سی و چند سال پیش هست( 1972 میلادی). وقتی که پلنگ صورتی چمدونشو میبنده که بره سفر توریستی و چهار کشور رو انتخاب میکنه که یکیش ایرانه. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 13:21 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
آدم در می ماند که به بعضی از سخنان بی معنای مسئولان چه جوابی بدهد. آقای محمدرضا رحيمي معاون اول رييسجمهور آنطور که سایت تابناک نوشته، گفته: زندگي و مرگ ايشان( کردان) بايد براي همه ما الگو باشد. داستان کردان و نوع زیست و مرگ او را دیگر همه می دانیم. اصلاً نام او وقتی فراگیر شد که بحث تقلب او و مدرک جعلیش در مجلس شورای اسلامی مطرح شد. او استیضاح و برکنار شد. البته حیثیت و آبروی افراد بسیار مهم است. اما کسی که می خواهد جامه وزارت و ریاست بپوشد باید پای همه چیز بایستد. کردان بی شک در تاریخ ایران با یک صفت شناخته می شود. متقلب. البته به باور من او نیز قربانی ارزش های غلط جامعه ما بود که برای مدرک تحصیلی ارزشی بیش از اندازه قائل شده است. درحالیکه افرادی می تواند بدون تحصیلات عالی هم، مثمر باشند. شاید کردان هم از این دست آدمها بود. اما اشتباه بزرگی که او کرد تلاشش برای دست یازیدن به کسوتی بود که در نظام ارزشی ایران( ولو غلط) به قامت او برازنده نبود. حالا نمی توانم بفهمم چرا معاون اول رئیس جمهور از ما می خواهد زندگی و مرگ این آدم را الگوی خودمان قرار دهیم. یعنی تقلب کار شویم. یعنی مدارج علمی را بی آنکه شایستگیش را داشته باشیم، از آن خود کنیم. این حرف بی معنای رحیمی یک بار دیگر به یادم آورد که باید زبان انسان پس عقلش باشد. و اینکه تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد. بیهوده گویی در شان مقام شامخ معاون اول ریاست جمهور کشوری چون ایران نیست. بهتر آن است که زبان در کام کشند تا عیوبشان نهفته بماند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 14:19 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
قبلا در نوشته ای راجع به مسعود بهنود گفتم که لقب میرزای ایران شایسته اوست. چیزی که خود می خواهد. و در همه نوشته های فاخرش به وضوح می توانید ببینید. امروز نوشته ی از او دیدم با عنوان صغم الحلومه. به همه ی تاریخ خوانها و همه ی علاقمندان به اصالت های زبان فارسی و خواهندگان واژه های ناب و همه ی جویندگان نثرهای سهل و ممتنع و همه ی قدرتمندان، توصیه خواندن این نوشته را می کنم. شما هم می توانید در ادامه این متن را ببینید و اگر دوست داشتید بخوانید. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 9:39 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
یادداشتی دیگر است برای شماره این هفته، افق کویر بافق بدون آنکه بخواهیم وارد این بحث شویم که آیا امامزاده عبدالله بافق برادر واقعی امام رضا هست یا نیست؟ و آیا این بقعه و بارگاه چند صد سال قدمت دارد یا نه؟ یک حقیقت مسلم آن است که امامزاده عبدالله در باور ما بافقی ها بسیار مقدس و دارای ارزش و احترام غیرقابل وصفی است. از سوی دیگر گنبد و گلدسته این امامزاده عملاً به عنوان یکی از نمادهای اصلی برای معرفی بافق بدل شده است. هیچ پوستر یا همایش یا کتابچه ایی نیست که عکسی از گنبد فیروزه ای این امامزاده نداشته باشد. مثل همه ی شهر ها و آبادی های ایران، بافق هم حول محور همین امامزاده اش شکل گرفته و توسعه یافته است. بافت قدیمی بافق حکایت از آن دارد که آبادی اصلی این شهر مابین امامزاده و مسجد جامع بوده است. اکنون هم امامزاده عبدالله و خیابان ها و مغازه های اطراف آن ، مرکز ثقل و مرکز داد و ستد و معبر اساسی و از همه مهمتر خانه اصلی مذهبی این شهرند. همه هیئت های مذهبی در مناسبت های مختلف حول این مکان می چرخند و بر این آستان بوسه می نهند. از سی سال پیش _که یاد دارم _ تا الان اگرچه بارگاه این امامزاده تغییراتی کرده است اما مردم انتظار بیشتری برای رشد و توسعه این امامزاده داشته اند. برای نمونه امامزاده طبس هست که بعداز زلزله سال 57 این شهر، به کلی عوض شده است. البته حمایت مرکز اقتصادی بزرگی چون آستان حضرت رضا از آن امامزاده قابل انکار نیست. و نمی توان امامزاده بافق را با جایی که حمایت تولیت آستان رضا را پس پشت دارد مقایسه کرد. اما انتقادی که به مسئولان و متولیان امامزاده بافق وارد است بیشتر نرم افزاری است و مربوط به افکار آنهاست. بی تردید مدیریت آستانه امامزاده بافق نیازمند حضور افراد خلاق تر است تا امامزاده را به یک آستانه امروزی برساند. آستانه امامزده عبدالله بافق می تواند با اندکی بازنگری در افکار متولیانش، تبدیل به مرکز پویایی برای ترویج اندیشه های دینی در قالبی نو گردد. به عنوان مثال هر ماهه می توان نمایشگاههایی از آثار هنری و فرهنگی دانش آموزان در صحن امامزاده به نمایش گذاشت. راه اندازی کتابخانه آستانه و ایجاد وبلاگی برای انتشار اخبار و دستآوردهای این بقعه مبارک و برگزاری چند نمایشگاه کتاب در صحن این امامزاده، کارهای قابل تحسینی است که امید تداوم آن هست. نکته دیگر تبدیل فضای امامزاده به گورستان است. تصمیم دفن مردگان در صحن و سرای امامزاده عبدلله اگر چه ممکن است درآمدی برای این آستانه داشته باشد و مرهمی هم بر درد و رنج مصیب دیدگان باشد که می خواهند با دفن سفرکردگانشان در این مکان مذهبی، از امکان همجواری با امامزاده ای بهره مند شوند و شفاعتی مضاعف برای رفتگانشان گرفته باشند، اما این عمل علاوه بر مشکلات بهداشتی، زمینه تبدیل این آستانه از یک مرکز پویا _ که باید زندگی بزاید و طراوت ایجاد کند _ به یک محیط غم زده را باعث می شود. الان در جای جای صحن و رواق امامزاده عبدالله، شهیدی یا مرده ای مدفون شده است. که ناخودآگاه فضای این مکان را اندوهناک کرده است . معتقدم متولیان مذهبی کشور باید برای جذب نسل گریزپای امروز به مذهب و شعائر اصیل دینی در سیاست های خود تجدید نظر کنند. بقاع متبرک و مسجدهای ما می توانند علاوه بر آنکه نماز در آنها برپا داشته می شوند و روضه هایی که در آنها خوانده می شود و اکثر مواقع بازماندگان سیاه پوشیده با چشمانی غمبار بر در آنها ایستاده اند، به رایانه هم مجهز شوند و به علوم مرتبط با آن بپردازند یا به سالن های نمایش فیلم یا سخنرانی های غیر دینی یا سالن های مطالعه یا کلاس های آموزشی. مسئولان امر می توانند با اندکی تغییر یا تعمیر در بازاچه امامزاده، یکی از نمونه های معماری سنتی ایران را حفظ و عرضه دارند. خود بقعه نیز نیاز به تعمیر و بازسازی دارد که سازمان میراث فرهنگی نباید از آن غافل بماند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 10:49 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
به این خبر که درسایت بازتاب آمده است ، توجه کنید: آیت الله عبدالنبی نمازی عضو خبرگان رهبری و امام جمعه کاشان و حجت الاسلام سید حسن عاملی اردبیلی امام جمعه اردبیل به عنوان فعالان عرصه ازدواج و غلامعلی حداد عادل و خانم ماهرو زاده به عنوان زوج نمونه و الگو در این همایش(جشنواره زوج خوشبخت ایرانی)تکریم می شوند. نمی دانم بگویم بخندید یا اشک بریزید. دلم نمی خواهد مدام به جان ایران نق بزنم اما چه کنم که دچار مسئولانی شده ایم که کارهایی می کنند که مجبوریم به آنها خنده ای تلخ کنیم. پس از سر و صداهای زیادی که چند سالی است برای سالروز ازدواج علی و فاطمه راه انداخته اند و معلوم نیست چرا در جامعه ایی که بسیاری از ارزش هایش مغایر روش علی و فاطمه هست، بر ازدواج علی گونه و فاطمه صفت، اصرار بیهوده می شود. گاهی باید از دست مسئولانی که سرشان را زیر برف جهالت می کنند و خودشان را به کوچه علی چپ می زنند، به خدا پناهنده شد. چند دهه است در ایران بر ازدواج ساده تاکید می شود، اما جامعه راه دیگری را می پیماید. مهریه های سنگین ناشی از احساس نیازی است که جامعه می کند. حالا اگر هزار بار هم بگوئیم فاطمه اینگونه ازدواج نکرد، به خرج کسی نمی رود. ما شیعه علی و دوستدار فاطمه ایم. اما به روش خودمان. مثل مسلمانیمان. اسمی از آنها داریم و رسمی از خودمان. اما موضوع امروز نوشته ام، تاسی به علی و فاطمه نیست. به خود گویی و خود خندی مسئولان مملکتی است. همانگونه که در خبر می بینید آمده اند برای جشنواره زوج خوشبخت ایرانی سه نفر را انتخاب کرده اند، هر سه دارای مقام حکومتی هستند. یک نوع نان قرضی به هم. به نظر می رسد کشور دچار دایره تنگی از خودی ها و خودمانی ها شده است که همیشه در هر مراسمی حضور دارند و همیشه بهترین هستند. قبلاً به آنها هزار فامیل می گفتند. من نمی دانم چطور از میان بیش از چند میلیون زن و شوهر ایرانی ، این جناب حداد و زنش می شوند زوج خوشبخت ایران. حالا این جناب حداد کسی است که وقتی به دانشگاه می رود از سوی همان جوانها که می خواهیم برایشان الگو درست کنیم، هو می شود. به نظر من زوجهای خوشبخت ایرانی نه مسئولان حکومتی، بلکه مردم کوچه و بازارند که با هزار درد نگفته و رنج به رو نیاورده، بار زندگی بر دوش کشیده اند و در این عصر بی هویتی ایران، به هر چیز چنگ می زنند تا هویت خانه خویش را محفوظ دارند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 9:49 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
کم کم دارد قضیه واگذاری 4 درصد از سهام شرکت سنگ آهن چغارت بافق به اداره تربیت بدنی قم، بیخ پیدا می کند. از قرار مسموع دیشب عده ای از مردم در محل شورای شهر بافق تجمع کرده و به این امر اعتراض نموده اند. حتی شنیده ام اقدام به بستن خیابان اصلی شهر هم کرده اند. این درحالی است که بلایی که همه ی کارشناسان هشدارش را داده بودند، از راه رسیده و سایه شومش را بر اقتصاد شهر بافق گسترده است. حالا شرکت عظیم سنگ آهن این شهر با کمبود نقدینگی مواجه شده و صندوق بازنشستگی فولاد هم از پرداخت حقوق و مستمری بازنشستگان این شرکت، عاجز شده است. در نوشته های گذشته به این مطلب اشاره کرده ام که مشکل دولت احمدی نژاد، بی برنامگی و نداشتن کارشناس و خبره است. اگر چه در تفکر او و هم کیشانش، اصول علمی و جهانی هم جایگاهی ندارد. من در نیت خدمت رسانی کسانی مثل احمدی نژاد شک ندارم. اما همانطور که همه می دانید، پاشنه آشیل و نقطه ضربه خور این دولت هم دقیقاً همین نیت خوب اما اجرای بد است. و تاسف بارتر آنکه حاضر هم نیستند به حرف داناها گوش دهند. فکر می کنند با به هم زدن قواعد، می توان بر مشکلات فایق آمد. کاری که دست کم تا الان در عالم، نمونه ای برای آن یافت نشده است. مشکل شرکت سنگ آهن هم از همین تفکر ناشی شده است. حالا که کفگیرها به ته دیگ خورده و صدای توخالی بودنش بلند شده است و مشکلات اقتصادی یکی پس از دیگری خود را نمایان می سازند، دولت می کوشد با دست و دل بازی و بذل و بخشش های بی حساب و کتاب ، مسکنی موقت برای دردهایش پیدا کند. واگذاری بی خبر و ناگهانی 4 درصد از سهام شرکت سنگ آهن از همین نمونه هاست. کاری که اعتراض مسئولان و مردم بافق را برانگیخته است و موجب کمرنگ شدن اعتماد مردم شهری شده است که در دو دوره انتخابات ریاست جمهوری بیشترین رای ها را به احمدی نژاد داده بودند. دولت خواسته، چاله ای را پر کند غافل از آنکه چاهی بر سر راه خود کنده است. حالا سوال مردم این جا این است که چگونه ممکن است عدالت اجرا شده باشد، وقتی بافق برای توسعه بسیار مستحق تر است تا قم . قمی که از هر سو ، دستی به مراکز قدرت دارد و می تواند با لب ترکردنی، هر دولتی را وادار به سرمایه گذاری در آن شهر کند. در حالی که الان بافق قریب چهل سال است که سنگ آهن می دهد ولی از نظر توسعه، در حد و اندازه های بسیار پائینی قرار دارد. بخشش های بی حساب و کتاب دولت، اکنون موجب نگاه مبهوت بافق شده است. مردمی که می پرسند آی دولتمردان! آیا چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام نیست؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 11:54 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
خط ونشان کشیدن مهدی کوچک زاده _از طرفداران احمدی نژاد در مجلس ایران_ برای رئیس مجلس، یک بار دیگر زنگ خطر را به صدا درآورد. وقتی کوچک زاده ها و کوتوله ها به مدد نردبان قدرت و باد نخوت، قد بکشند و با رانت غرور، رشد کنند نتیجه اش این می شود که می بینید.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 13:10 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
متاسفانه در کنار همه ی عیب های که آقای احمدی نژاد دارد، بی توجهی او به اصول درست گفتن و رعایت نکردن قواعد و دستور زبان فارسی از برجسته ترین عیب های رئیس جمهور بزرگترین کشور فارسی گوی عالم است. احمدی نژاد خواسته یا نخواسته که به نظر من بیشتر از سر ندانستن است، به زبان محاوره ، سخن می گوید. استفاده بسیار زیاد از کلمات عامیانه در گفتار رسمی آنهم از بالاترین مقام پاسدار زبان پارسی، دور از ذهن و تحقیر آمیز است. حالا این رئیس جمهور معاون اولی هم دارد که آدم وقتی او را با آقای حسن حبیبی معاون اول، اولین رئیس جمهور تاریخ ایران( هاشم رفسنجانی) _که دغدغه بسیار زیادی نسبت به ارزش های زبان فارسی داشت_ مقایسه می کند ،احساس شرم می کند. با خودم می گویم این آدمها سخن نمی پراکنند بلکه هذیان می گویند. یک نمونه این هذیان گویی، سخن معاون اول رئیس جمهور در مراسم کلنگ زنی آزادراه همت به کرج است. برخی از بخش های آن را از سایت الف نقل می کنم تا روح بزرگان و پیشگامان زبان و ادب فارسی چون مرحومان فروزان فر، مینوی،اقبال آشتیانی، بهار، دهخدا، معین و ... در قبر بلرزد و تن و روح ما نیز از این همه نادرست گویی. معاون اول رئیسجمهور میگوید: راه یکی از موضوعات بسیار مهمی است که در سراسر دنیا و همه بلاد در مورد آن گفتوگو میکنند. راه همین راهی است که مادی است که در روی زمین، هوا، ریل احداث میشود. البته راههای دیگری هم وجود دارد که راه معنوی است راه شهید همت راه انبیاء راه اولیاء و... وی افزود: انواع راههای معنوی وجود دارد که البته راه دوستی یکی دیگر از این راههاست امروز در جهت آغاز این راه در راه خدمت دولت احمدینژاد که در سفر اول مطالعات این راه مصوب شده و در دور دوم دستور عملیاتی شدن آن به کارگروه مصوب شده قرار داریم. وی تصریح کرد: البته این کلنگی که ما امروز به زمین زدیم کلنگ اتمام پروژه برای یکسال بود چنانچه میخواستیم این پروژه سه ساله تمام شود باید نوک میزدیم کلنگ ما کلنگ کارگری بود.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 8:23 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
یادداشتی دیگر برای شماره امروز هفته نامه افق کویر بافق
اگر تصاویر شهر بافق را از گوگل ارث دیده باشید یا در یک صبح خلوت به خیابان های بافق آمده باشید، آنچه بیشتر از همه به چشم می آید، لخت و عوری خیابان ها و معابر اصلی شهر و نبود دار و درخت و سرسبزی در آنهاست. می خواهم در این نوشته به موضوع درخت و فضای سبز بافق بپردازم. اگر چه می دانم مثل آن دوستم به من خواهید گفت که چه دل خجسته ای دارم که در میان این همه گرفتاری ریز و درشت مردم و واگذاری بی سر و صدای چهار درصد از سهام شرکت سنگ آهن به قم، تو به درخت و خیابان گیر داده ای. یا چه چیزمان درست است که سرسبزی مان باشد. اما یادمان نرود که تا فضای اطرافمان زیبا و سبز نباشد، نه فکر و روحمان جلا می یابد و نه حال و حوصله ای پیدا می کنیم. با قاطعیت عرض می کنم، امروز بافق به دلیل ندانم کاری مسئولانش به نسبت سی سال پیش، از فضای سبز کمتری برخوردار است. چند خیابان از خیابان های بافق اصلاً باغچه ایی ندارد و فضای سبزی برای آن تعریف نشده است. امامزاده عبدالله هم در طرح های گسترسش، علاوه بر آنکه معدود درختان موجود را ریشه کن کرده است، هیچ توجه ای به ایجاد فضای سبز جدید نکرده است. شهرداری بافق در سالهای گذشته، دستکم یک پارک را ( همان که در کنار کتابخانه عمومی بافق بود) به کل نابود کرده و چند صد اصل درخت را از بیخ و بن برکرده است. معلوم نیست کدام شیر پاک خورده ای، تنها پارک موجود بافق را از وجود درخت پاکسازی فرموده و به جای آن سبزی زشت چمن را نشانده است. که هم آب فراوان می بلعد و هم در این کویر آفتاب دار، سایه نمی سازد. هر شهرداری می آید زورش به درختان بیچاره اکالیپتوس کنار خیابان می رسد تا سرش را کوتاه و سیم های برق را نجات دهد. هیچ نهاد و ارگانی و هیچ بانکی در بافق نخواسته، چند متر زمین اضافه بخرد و درختی در آن بنشاند. مغازه دارها هم همچنین. این ها موجب شده است که خیابان های بافق، حسابی بی رمق و تهی از سبزی شوند. چیزی که هر ببینده ای را می آزارد. اما بدتر از این، زمانی است که معلوم شود مسئولان، هیچ سیاست طولانی مدتی برای فضای سبز ندارند. هنوز معلوم نکرده اند کدام درخت یا درختانی را برای کاشت در این منطقه تعیین کرده اند. اگر سی سال پیش با برنامه ای اصولی، نسبت به کاشت درختان مثمر در خیابان های بافق اقدام شده بود، حالا با درختانی سی ساله و سرسبز روبرو بودیم. آیا برای فضای سبز سی سال دیگر بافق برنامه ای هست؟ فعلاً که چمن خواهی و ساخت و ساز مد شده است. در این میان، همه ی ما مقصریم. همه ی ما که به خیالمان رسیده می توانیم در خانه های قیراندودمان و در اتومبیل های فلزیمان، کویر را طاقت بیاوریم. با دستهای خودمان کمر به نابودی فضای سبز بافق بسته ایم و از اینکه در شهری بی دار و درخت اما پر و لبریز از قوطی های حلبی ساز دود زا، راه می رویم احساس خطر نمی کنیم. ریه های خودمان و بچه هایمان بجای آنکه اکسیژن خالص بگیرد، دود و کثافت سرب نصیبش می شود و آنوقت شکایت می کنیم که چرا سرطان زیاد شده و ناخوشی بیداد می کند. همه ی ما مقصریم و مسئولان شهری بیشتر از همه. آنها که درختی را کندند و به جایش نهالی ننشانند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 8:10 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
![]()
شبکه اول تلویزیون ایران کارتون مهاجران را بعد از بیست و پنج سال دارد دوباره پخش می کند. مهاجران برای من و هم نسلان من خاطره است. خاطره های فراموش نشدنی کودکی. مدرسه و مشق . تلویزیونهای سیاه و سفید که فقط دو کانال داشت. و هفته ای فقط یک فیلم سینمایی نشانمان می داد. مهاجران هنوز طعم تازه ای دارد. لوسی می بازیگوش و دکتر مشروب خواری که از فرط مستی تلوتلو می خورد و مسئولان سیمای آن زمان جوری حرف در دهان شخصیت ها گذاشته بودند که ما خیال کنیم، دریا زده شده است. و حسابی هم باورمان شده بود. آقای پتی بل با ان سگ مثل خودش. مهاجران برای من مهاجرتی دوباره به آن سال های دور است. راستی چه کارتون های پر محتوایی می دیدیم. خانواده دکتر ارنست، بل و سباستین، نل، مسافر کوچلو ، بچه های آلپ، حنا دختری در مزرعه، هاچ زنبور عسل و ... بعدها آن شرلی و بابا لنگ دراز و ... مهاجران و بقیه کارتون های آن زمان بر خلاف کارتون های امروزی یک مشخصه ویژه داشت و آن تصویری واقعی از زندگی بود. در این کارتون ها سختی های زندگی به وضوح نشان داده می شود. فقر هست و نداری خانواده و پدری که باید کار کند . برای من علاوه بر تازگی کارتون، صداپیشگانشان نیز خاطره هستند. صداهای آن زمان. عزت الله مقبلیش را می دانم که مرده. کارتون مهاجران برای من ، خاطره های کودکی است. اگر چه یادم نیز می اندازد که باید از کودکی مهاجرت کرد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 11:23 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
یادداشتی است برای شماره امروز هفته نامه افق کویر بافق اهالی خوب بافق، ورزشکاران خوبی نیستند. می دانم که این قضاوت صریح به مذاق خیلی ها خوش نخواهد آمد. چون رسم شده است که بی جهت به زیر بغل هایمان هندوانه حواله کنیم و از باده تعریف، باد کنیم. اما چه بخواهیم و چه نخواهیم، ورزش در میان ما مهجور است.برای مثال شما یک روز صبح زود به تنها آزمایشگاه تشخیص طبی بافق و بعد از ظهر همان روز به مطب های دکترها و بعد از آن به دو داروخانه موجود در بافق، ، سری بزنید تا بینید به نسبت جمعیت شهر، چه اندازه بیمار زیاد شده است. و حتم بدانید هر کجا بیمار و مریض فراوان و پررنگ شد، ورزش کمرنگ و کوچک شده است. غیر از نویسنده کتاب افسانه گون تاریخ بافق که در آن از پهلوانی؛ محمد عسکر نام، یاد کرده که با مشتی قادر بود گاوی را گرده کن کند، شما در این دیدار کدام پهلوانی را با این مشخصات می شناسید. درست مثل صفت دارالشجاعه که بر بافق نهاده اند و شجاعانش را رانده اند. البته برای بی رونقی و بی رمقی ورزش در بافق می توان دلیل ها آورد. مثل آنکه بگوئیم، خشکی محیط و جنس کویر اجازه تنومندی به ما نبخشیده است. در طول دوران کشتی ایران هیچ قهرمانی از استان نمی بینیم. همین محیط ناساز، می تواند باعث ناسازی اندام ما هم شده باشد. و به همین دلیل است که هیچ بسکتبالیستی از این سرزمین برنخواسته است. و بافق هرگز والیبالیست پرور نشده است. اگر چه فراوان کوشیده اند به زور تومان های شرکت سنگ آهن، کشتی گیر و والیبالیست استخدام کنند. اما همه ی این گوش شکسته ها و دو متر قددارها، آمده و رفته اند، اما اثری بر ورزش بافق نگذاشته اند. درست مثل آنکه سطل آبی، به چاه خشکی ریخته باشند. یا اینکه بگوئیم روح و روحیه مردم ناشاد شده است. کمتر می توانید شادابی را در مردم سراغ بگیرید. درحالیکه برای ورزش، روح شاداب، ضرورت است. مردمی که گرفتار باشند، کجا فرصت و دل و پروای ورزش صبحگاهی می یابند. متاسفانه تنها پارک کوچک بافق که چند ماهی است به وسایل ورزشی هم مجهز شده است،بی ورزش صبحگاهی، کار خود را شروع می کند. یا اینکه بگوئیم مردم هنوز به ارزش واقعی ورزش بر سلامت خود واقف نشده اند. شما در شهر 50 هزارنفری بافق، 50 نفر دوچرخه سوار نمی یابید و جالب است که بدانیم روزی و روزگاری یزد و استانش، شهر دوچرخه ها بود. اینها را می توان از دلایل مهجوریت ورزش در بافق دانست اما در این میان نباید از بی برنامگی متولیان ورزش هم غافل شد که بعضاً با بی تدبیری، کورسویی هم که در ورزش بافق بود را به خاموشی کشیدند. من به خوبی به یاد دارم که بیست و چند سال پیش در همین بافق و در همین زمین خاکی کلوپ ورزشی، فوتبال چه اندازه رونق داشت و چه مقدار انگیزه ایجاد می کرد که چندین تیم به طور مرتب لیگی داشتند و گرد و خاکی می کردند. حالا همه آن عرق ها خشکیده و نفس ها آرام گرفته و اگر نبود پول باشگاه آهن که ورزشکاری بخرد و آبی در چاه ورزش بافق بریزد، هرآینه بیم خشکسالی ورزش هم در بافق بود.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 7:35 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
در شماره امروز افق کویر منتشر شد
سخن های فراوانی در ورق های کتابها هست که شما را به ورزش و فعالیت تشویق می کنند. بزرگان دین و ادب هم که بسیار سفارش در این فقره دارند. تازگی ها دکترها هم _که تخصص خاصی در ترساندن دارند_ به جمع همان بزرگان پیوسته اند و مدام خلق را به ورزش و ورزیدگی فرا می خوانند. بیراه هم نمی گویند. گواه حرفشان هم این تعداد قلب و مغز و ریه و کبد و دست و پای ماست که در میانه راه زندگی از حرکت می ایستند از بس که تنبل بار می آیند. دردسرتان ندهم دیگر همه ی شما به ارزش فعالیت و سودمندی ورزش واقفید و نیاز به گفتن من ندارید. اما در این میان ورزش و نهاد سلامت ما خودش گرفتار شده است. گرفتار حاشیه. کدام حاشیه؟ سیاست . سایه سنگین سیاست و تصمیم های سیاسی چون بختکی بر سینه ورزش افتاده است . و همین مسئولان غیرورزشی، مشکل ورزش ما شده اند. یکی از وظایف دولت ها، تامین سلامت مردمان است و یکی از بهترین راهها برای این کار، گسترش ورزش و تربیت بدن است. هر ساله دولت پولی را برای ورزش مردم کنار می گذارد. شرکتها را نیز موظف به سرمایه گذاری در این راه می کند و همین کافی است که دولت خودش را متولی ورزش بداند. و همین تولیت، باعث حضور تعداد بسیاری متولی سیاسی در ورزش ما شده است. اینها آدمهای دلسوزی هم هستند اما حیف که سوراخ دعای ورزش را نمی دانند. برای نمونه سرنوشت تیم فوتبال کابل های شهید قندی به عنوان نماینده استان یزد را مثال می آورم که یک دوره در لیگ برتر فوتبال ایران ظاهر شد و سرآخر در کش و قوس های سیاسی و مالی به محاق رفت و از صحنه بدر شد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 13:36 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
دوستان بافقی می توانند از طریق نشانی زیر، گشت مجازی از امامزاده و مسجدجامع داشته باشند:
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 8:45 توسط عباس عسکری |
|
|
آقای کلهر مشاور مطبوعاتی احمدی نژاد است. گاه و بیگاه هم اظهار نظرهای عجیب و غریب می کند که از مجموعه ترمز بریده دولت نهم و دهم بعید نیست. این آقای کلهر مثل همه مردهای ایرانی برای خودش خانه ای دارد و حتماً خانواده ای. زنی و سه دختر. این آقای کلهر کارهایش را می کرد تا دخترش رفت خارجه و درخواست پناهندگی کرد و رنگ سبز را به عنوان رنگ مورد علاقه اش برگزید. تا اینجا هم مشکلی نیست. هر دختر و پسری می تواند مخالف پدرش یا مادرش باشد. اینها بود و بود تا جناب کلهر در مصاحبه ای اعلام کرد: "نرگس 25 سال سن دارد و مادر او به دلیل اینکه من با آقای احمدی نژاد در همان سالها (84) همکاری می کردم ، درخواست طلاق کرد و این امر نیز محقق شد. امروز نیز وی یکی از مخالفان آقای احمدی نژاد است و در حال حاضر نیز در دانشکده صدا و سیما تدریس می کند." باز هم عیبی نیست. اگرچه طلاق زشت و مذموم هست مخصوصاً برای بزرگان و کسانی که خودشان را الگو برای جامعه می دانند اما حق هر زن و مردی است که به هم بپیوندند یا جدا شوند. اما مشکل از آنجا آغاز می شود که همسر این جناب کلهر سخن آغاز می کند و حرف های ایشان را کذب می خواند. بخوانید:
"اینجانب معصومه ..... همسر دائمی و قانونی ایشان به دلیل کذب محض بودن مواردی که به اینجانب مربوط می شود ضمن مستند کردن اظهاراتم به مدارک پیوست، آمادگی دارم طی مصاحبه ای مشابه و یا ضمن حضور در خبرگزاری اصل مدارک را نیز جهت روشن شدن افزونتر اذهان عمومی ارائه نمایم." " در مورد بخش دوم سخنانشان در رابطه با گرایش های خاص سیاسی و ... باید متذکر شوم: اینجانب مدت 22 سال است که کارمند رسمی دائم در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران می باشم و درحال حاضر به عنوان کارشناس ارشد آموزش در این سازمان دولتی خدمت می نمایم و کمترین حرکت های سیاسی کارمندان از نگاه تیزبین مسئولان ذیربط این مجموعه حساس دور نمی ماند و تا امروز هیچگونه رفتاری که سخنان ایشان را تایید نماید در پرونده ام وجود نداشته...."
این همان بختکی است که بر سر خانه سیاست ایران افتاده است. همه ی نگرانی من از رخنه این خوره در خانه های مردم عادی است. اگر قرار باشد به خاطر سیاست، دروغ در خانه ها ریشه نماید، فاجعه خواهد بود. همان که امروز بر سر کلهر آمده است. بیائید دعا کنیم سایه سیاست از سر فرهنگ، کم و کوتاه شود.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 7:44 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
لطفاً گوسفند نباشید عنوان جذابی است برای کتابی معمولی. از همان دست کتاب های مد شده نسل امروز. در حوزه مثلاً روانشناسی. کتاب لطفاً گوسفند نباشید از نویسنده ای ناشناس است به نام محمود نامنی ( نامن روستایی است در سی کیلومتری سبزوار) البته این آدم جمع آوری کرده است با کمک گروهی دیگر. سبزواری بودن نویسنده موجب شده ارادتش به دکتر شریعتی هم در کتاب نمود پررنگی بیابد. کتاب به چاپ های متعدد رسیده است. همانطور که خودم بارها وسوسه شده بودم که بخرمش . اما آنکه من خواندم چاپ پانزدهم است و مال بهار 87. کتاب پرملاطی است در 660 صفحه. و سه فصل اصلی دارد. اما نترسید اگر خواننده حرفه ایی باشید یا از قبل مطالعه داشته باشید ، می توانید در کمتر از شش ساعت همه کتاب را بخوانید. لطفاً گوسفند نباشید پر است از حرف های خوب و مثبت. آنقدر انرژی زاست که حد ندارد. همه ی حرف های خوب عالم را در خود یک جا جمع کرده است. و همین خوبی بسیار، موجب خستگی و دلزدگی شما می شود. در نگاه اول این طور به نظر می رسد که هدف کتاب و گروه گردآورنده این است که شما را به چرا و پرسیدن وادار کنند. اما آنقدر مطالب متنوع در آن آورده اند که سرگیجه می گیرید. فصل اصلی کتاب همان فصل اول است. درباره آنچه باید بیاموزیم. و به طور غیرمترقبه ایی از مادر شروع می کند. اینکه مادر موجود خوبی است و فداکاراست و اگر می خواهید به بهشت بروید مادر را خدمت کنید و از این حرف ها. و بعد به مطالب دیگر می پردازد مثلا راجع به دوست ، اعتماد به نفس، زندگی، لبخند درمانی، دعا، عشق و چیزهای دیگر. و همه این مباحث متنوع، لبریز از پندها و اندرزهای بزرگان دین و ادب و عرفان است. مخصوصاً عرفان هندی و این یارو پائولوکوئلیو. که چند سالی است در ایران طرفداران سینه چاکی یافته و کتاب هایش را چون زر ناب می خرند و می خورند. فصل دوم عنوانش هست" عبارات تاکیدی" . معلوم نیست چرا این فصل 200 صفحه ایی را در این کتاب گنجانده اند. انگار یادداشت ها زیاد بوده و حیفشان آمده بلااستفاده بماند. همه این فصل جملات و پند و اندرزهای بزرگان است که شما چند صدتای از آنها را بلدید یا در دفترهای مدرسه تان یا پشت کتاب های دوستانتان یادداشت کرده اید و وقت و بی وقت به خورد خلق الله می دهید. و فصل سوم تست های روانشناسی است. از همانها که در مجلات زرد خانوادگی و ورزشی در کنار کلوزاپ هنرمندان زن سینما یا فوتبالیست های ریش بزی یا خواننده های موسیخی می توانید ببینید. حسابی سرکاری. بیش ازً دو دهه است که کتاب هایی از این دست در بازار نشر ایران طرفداران پر و پا قرصی پیدا کرده است. یکجورهایی رواشناسی است. یا بهتر است بگویم خودشناسی. با تاکید بسیار بر جنبه های مثبت انسانی و اینکه می توانیم و می شود. مشکل علوم انسانی وقتی آغاز می شود که این علوم عوامانه می شود. و برای سود جویی در دست و پا می افتد. مثل همین علم الهی خودشناسی که برتر و بالاتر از خداشناسییش هم دانسته اند. در این کتاب ها به فراوانی بر عشق و صداقت و پاکی و راستی و راست گویی و انسان بودن و مهرورزیدن و مهربانی کردن و قناعت پیشه کردن و حریم نگه داشتن و استوار بودن و حرص نزدن و هدف داربودن و خندیدن و غم نداشتن و... تاکید می شود که آدم به یاد بهشت می افتد. اما از من سوال کنید به نظرم ماکیاول انسان را بهتر شناخته است. ما فرشتگان لباس شیطان پوشیده نیستیم، ما شیاطین، فرشته نمائیم. کی و چه زمانی خوی واقعی خویش را می نمائیم وقتی خودمان هستیم. ما نقش خوب ها را بازی می کنیم. اما بدی و زشتی در سرشت ماست. ما ولع بی پایانی به جنگ داریم اگر زورش را داشته باشیم. ما پول پرستان حریصی هستیم اگر امکان جمع آوریش را بیابیم. ما آماده تجاوز به حق دیگرانیم اگر قدرت بی عنانی به چنگ آریم. در چنبره شهوت و تردامنی، ادای پاکدامنان را درمی آوریم. همه ی زشتی ها را بر منبرها محکوم می کنیم و چون به خلوت می رویم عیناً همانها را می کنیم. با این همه سعی کنید گوسفند نباشید. البته اگر آنها که لباس چوپانان غم خوار را پوشیده اند، به شما چنین اجازه ای را بدهند. چون همین چوپانان درغگو در طول تاریخ بشر نشان داده اند چگونه در زیر چهره زیبا و لبان خندان و دستان دروغین نوازشگر، آمادگی دارند گرگان دست آموزشان را به جان گوسفندانی بیندازند که به جای چَرا به چِرا فکر کرده اند.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 8:27 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
این هم کلمه هایی که برای شماره امروز هفته نامه افق کویر، نوشته ام
هر گاه نام جاده را می شنوم بی اختیار این شعر در ذهنم نقش می بندد این خط جاده ها که به صحرا نوشته اند یاران رفته با قلم پا نوشته اند "جاده" کلمه ایی رویایی است. خیلی هم به درد شاعران و عاشقان عالم می خورد. جاده شاید همان جاپاهای برجا مانده باشد. علاوه بر آن جاده یک مفهوم ارزنده هم در دل خود نهان دارد. و آن اینکه امید می دهد. همه می دانیم که جاده ها ما را به جایی می رسانند. حتی ترکستان. پس جاده ها به نوعی به آب و آبادی ربط پیدا می کنند. هیچ جا جاده ای نیست مگر آنکه زنده ای و زندگی ایی باشد. به همین دلیل جاده ها، با زندگی ها پیوند دارند. جاده ها ما را به زنده ها می رسانند. جاده قدیم و خاکی بافق به یزد را به یاد ندارم. اما از آن جاده داستانها می دانم. اینکه چرا پیچ رجب دارد و گلو فرج کجاست. اینکه ماشین های قدیمی با چه ابهت و سر و صدایی و با چه سرعتی این جاده را می پیمودند تا یزد را به بافق بپیوندند. اینکه سفر با اتوبوس ها چه رنجی داشته و روزی به طول می انجامیده و دیگر قضایا. اما از سال 60 به یاد دارم که جاده فعلی یزد _ بافق آسفالته شده و هنوز هم مردم مسیر بافق به یزد را با همان پهنای سی سال پیش در این جاده طی می کنند. یک چیزهایی عوض شده، مثلاً تعداد خودروها بسیار گشته و تریلرهای زیادی در این جاده مشغول رفت و آمد شده اند، اما جاده همان جاده قدیمی است. و همین موجب حوادث فراوانی در این سالهای شده است. من آمار دقیقی از تعداد کشته شده های این جاده ندارم اما می دانم به نسبت جمعیت بافق، عدد قابل توجه ای است. حالا مردم به این می اندیشند که جاده ها علامت، توسعه اند. هر چه جاده ها و راههای ارتباطی فراخ تر باشند، شما به آبادی های بزرگتری متصل می شوید. بافق به خود حق می دهد که از مسئولانش بخواهد به تناسب رشدش در این سی سال گذشته، جاده ای متناسب برایش دست و پا کنند. الان دو شهرستان بافق و بهاباد مرتبط با این جاده اند. شایسته است که رنج مردم در تردد کم شود و کشته ای به خاطر جاده نامناسب روی دست مردم نیفتد. جاده بافق – یزد دیگر گنجایش رفت و آمدهای این دو شهر را ندارد. وقت آن رسیده که کاری سترگ برای توسعه بیشتر بافق انجام پذیرد. و اولین قدم برای شروع آن، توسعه راه ارتباطی است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 4:10 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
ما یزدی ها کمتر اهل حاشیه سازی هستیم. شاید هم پس از هزار سال تاریخ تمدن به تجربه آموخته باشیم که حواشی، اصل را از رونق می اندازد و جلوی شکوفایی را می گیرد. اما این دلیل نمی شود که گاه و بیگاه ناپرهیزی نکنیم و دست به کارهای جالبی نزنیم. یکی از این شاهکارها، پخش گزارش خبرنگار شبکه تابان بود از خون دادن قلابی رئیس سازمان انتقال خون استان یزد که مثل بمبی ترکید و سر و صدا ایجاد کرد. در این گزارش خبرنگار با کندن چسب از روی دست رئیس سازمان انتقال خون یزد در جلو دوربین تلویزیون به وضوح نشان می دهد که اصلاً خون و خون گیری در کار نیست و همه این اهن و تلپ ها و روی تخت خوابیدن ها و ادای خیرین و اهداء کنندگان خون را درآوردن، الکی و ظاهرسازی است. پخش این گزارش از شبکه دوم سیمای ایران، موجب شد فردای همان روز این جناب رئیس از کاربرکنار شود. از آن طرف مثل همیشه حرف و حدیث درست کردند که چرا رسانه ها، همه چیز را پخش می کنند و با این کار به حیثیت سازمان لطمه می زنند. همان اتهام همیشگی. به نظر من این کار خبرنگار یک حسن بزرگ داشت و آن نشان دادن تاثیر رسانه هاست. ممکن است گفته شود با یک گل بهار نمی شود اما یقین بدانید کم کم این گل ها بیشتر و بیشتر خواهند شد تا دسته گلی حسابی شوند. متاسفانه عده ایی _که تعداد شان هم کم نیست _ دانستن را حق مردم می دانند اما با باید ها و شایدهایی. یکی از بایدها این هست که رسانه به دایره قدرت و اختیار آنها نزدیک نشود. درحالیکه رسانه ها چشمان مردمند. شما تصور کنید در بازداشتگاه کهریزک دوربینی از سیمای ملی نصب بود. آیا هیچ ماموری به خود جرات تخلف می داد. هرگز و ابداً. رسانه ها نورند. نوری که می تواند بر تاریکی ها بتابد و طرفه آنکه همه ی بدی ها و زشتی ها با تاریکی و سیاهی پیوندی دارند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 14:38 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
اگر اهل مطالعه باشید، تصدیق می فرمائید که بحث مذاکره در تاریخ از فصل های قابل اعتنای هر تاریخ خوانی است. این روزها که خبرهای مهمی از مذاکرات هسته ای ایران و کشورهای دیگر می رسد، ناخودآگاه به یاد چند مذاکره تاریخی می افتم. یکی مذاکره امیر بزرگ ایران در ترکیه بر سر اختلاف های مرزی ایران و عثمانی،که دو سالی طول کشید و امیر کبیر آنچنان با آرامش و تدبیر ترکها را وادار به پذیرش خواست ایرانیان کرد که هنوز هم می تواند برای دیپلمات ها سرمشق باشد. تفصیل این ماجرا را می توانید از خامه بی بدیل فریدون آدمیت در کتاب امیرکبیرش بخوانید. و دیگری مذاکره وثوق الدوله با انگلیسی هاست که به قرارداد 1919 انجامید همانی که همه بچه مدرسه ای ها به نام قرارداد ننگین وثوق الدوله می شناسند و آنچنان این پسر فرمانفرما در این مذاکرات، باج داد و از مملکت ایران، حاتم بخشی کرد که برای همیشه نامش را با ننگ قرین کرد. اکنون و در این روزها هم ایران لحظه های خطیری را از سر می گذراند. مذاکرات هسته ای در حال انجام است. چند روزی است که مرتب خبرهای آن را پیگیری می کنم. همه ی حرف های تیم مذاکره کننده ایرانی را هم از سیمای ملی شنیده ام و حتی تحلیل ها هم گوش کرده ام، اما راستش را بخواهید اصلاً متوجه نشده ام، ایران در این مذاکرات چه امتیازی گرفته و چه امتیازی داده است. یک مشت حرف های کلی و دیپلماتیک زده می شود. اما از آنجا که غربی ها از این مذاکرات اعلام رضایت کرده اند نتیجه گرفته ام که ایران امتیازهایی داده است. حال جای این سوال هست که اگر بنا به امتیاز دادن بود چرا چند سال پیش این کار انجام نشد تا مردم ایران مجبور به تحمل فشارهای بین اللملی بخاطر این انرژی نباشند. در هر صورت مطمئنم که در سده های دیگر از این روزها و مذاکراتی که در حال انجام هست یاد خواهد شد. با تمام جزئیات و مفاد آن و امتیازهای داده شده و گرفته شده. فقط باید آرزو کرد در کتاب های درسی آن زمان( که ما دیگر نیستیم) جوری از این روزها و مذاکراتش ننویسند که بچه هامان را سرافکنده کند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11:48 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
این هم مطلبی است که برای شماره امروز هفته نامه افق کویر نوشته ام همیشه به این فکر کرده ام که جایگاه معاش و پول در زندگی انسان کجاست؟ درآمد و ثروت چه وزنه ای در زندگی آدمی دارد؟ اصلاً دارا بودن و پولداری بر منش و شخصیت انسان چه تاثیری دارد؟ و سوال های فراوان دیگری که می دانم در ذهن همه شما هم هست. می دانم فلاسفه به این سوال ها پاسخ هایی داده اند، عرفا هم، اندیشمندان هم، دراویش هم، اقتصاددانان هم، ادیان هم و مکاتب سیاسی و مادی هم. البته اینها مهم نیست. مهم این است که اقتصاد چیز بسیار مهمی است و «داشتن» خیلی بهتر از نداشتن است. پول با همه کثیفیش، جانور(به عمد به پول جان می دهم به دلیل ارزشش در حیات) خوب و قابل تاملی است. من شعار نمی دهم و از شعارها هم بدم می آید. به همین جهت ثروت و پول را پایه اصلی و اساسی حیات انسانی می دانم. فقر مادی اگر چه زنده ماندن را مختل نمی کند اما هویت انسانی را با خلل روبرو می کند. یکی از اولین راههای کسب درآمد، کار است. در این زمینه شعار هم زیاد است مثل این: کار جوهر مرد است و غیره. اما در این وسط یک مشکل به وجود آمده است. بیکاری . یعنی کسانی هستند که بخواهند کار کنند و مالی تحصیل کنند اما کاری وجود ندارد. یا کارهایی هست که آنها قادر به انجامش نیستند یا آن کارها در شان و اندازه آنها نیست. در هر صورت پدیده بیکاری چند دهه است که رخ نموده و عده ای را گرفتار کرده است. و بدتر از آن اینکه این بیکاری خودش سرمنشاء خیلی از گرفتاری های دیگر می شود که مورد بحث ما نیست. قرار شد شعار ندهیم. پس سریع و صریح به موضوع چه می توانیم بکنیم، می پردازم. در بیکاری چند دستگاه مقصرند. اول نظام آموزشی ما. بچه های ایرانی در مدارس همه چیز می آموزند جز چگونه زندگی کردن را. معتقدم به دانش آموزان اگر مهارت بیاموزیم بهتر از آن چیزهایی است که تاکنون می آموخته ایم. مشکل دیگر آن است که ما خلاقیت را از بچه هامان می گیریم. در این حوزه هم خانواده ها مقصرند هم نظام آموزشی هم نظام سیاسی. خلاقیت فقط و فقط با پرسش ایجاد می شود. چیزی که یا از آن وحشت داریم یا از سر بی حوصلگی به آن نمی پردازیم. جامعه ای که خلاق نباشد، ایده نو نخواهد آفرید. این اجتماع دوست دارد به راه گذشته برود. همان معضلی که به نظر من در بافق دلیل عمده بیکاری است. بسیاری از جوانها دوست دارند مثل پدرشان مثلاً در شرکت سنگ آهن استخدام شوند یا کار دولتی با حقوق ثابت داشته باشند. اینچنین اجتماعی، نوآور نیست. آب باریکه هست اما آبادی نیست. به همین دلیل معتقدم بلایی که نفت سر ایران آورد، سنگ آهن هم سر بافق آورد. یعنی آهن و شرکتش شد مانع پیشرفت بافق. شد مانع خلاقیت این اجتماع. همه راهها به شرکت سنگ آهن ختم شد و بلا از همین جا بر مردم و شهر بافق، نازل شد.( بعد به این موضوع خواهم پرداخت) اما مهمترین دلیل بیکاری، بی توجهی و حتی دشمنی با نظام سرمایه سالار بوده است. از وقتی سرمایه داری مساوی با ظلم و اجحاف و حق خوری و مرفه بی درد و ... شد، بیکاری هم گسترش یافت. بی تردید دولت، بدترین کارفرمای عالم است. هر جا دولت و بخش دولتی فربه شد باید فاتحه بهره وری را خواند. این تجربه تاریخ است. البته در معایب نظام سرمایه داری هم نکات فراوانی هست اما بی شک بدی های این شیوه اقتصادی به کاستی های نظام اقتصادی دولتی نمی رسد. اگر قرار است بیکاری کم شود، نگاه ما به پول و پولدار باید عوض شود. اینکه سرمایه دار را زالویی بدانیم که به پشت و پهلوی خلق می افتد و از خون آنان ارتزاق می کند و از رنج آنها برای خود گنج می نهد و از کار آنها برای خود قصر می تراشد و شکوه و شوکت می خرد، فقط یک جنبه سرمایه داری است. که البته از نگاه اخلاقی درست هم هست. اما جنبه دیگر این سرمایه داری، رونق کسب و کار است و استخدام نیروی کار و روزی رساندن به همان خلق. ممکن است فلان انسان سرمایه دار چندین و چند ویلا و قصر و خدم و حشم داشته باشد اما کارخانه ای هم دارد که چند هزار نفر در آن کار می کنند. اگر قرار باشد آن قصر را ویران کنیم بالتبع آن کارخانه هم ویرانه خواهد شد. تلاش های فراوانی برای حل مشکل بیکاری انجام شده و می شود. اما تا زمانی که اجتماع ما خلاقیت را نیاموزد و عادت نکند که راه گذشته را کنار بگذارد، مشکل بیکاری حل نخواهد شد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 8:33 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
مژده باد بر آنها که سخنان را میشنوند و بهترینش را بر میگزینند.
(زمر آیات 17 و 18) خواسیتم کاری کنیم گفتیم سخنی بگوئیم نه از آن جنس حرف ها که بسیار شنیده و میشنوید. ما شما را به دشت های فراخ دیگرگونه دیدن و وارونه اندیشیدن خواهیم برد. ما میخواهیم برای آنکه در این مزار آباد بی طپش بیهوده نپوسیم، با شما سخنی تازه کنیم و حرفی از جنس زمان بزنیم. ما میخواهیم همپرواز هم شویم. ما از اینکه شاگردان دست به سینه حرفشنوی باشیم خسته شده بودیم خواستیم کمی سر به هوا شویم، بپرسیم؛ حتی اگر پاسخی نگیریم. خواستیم از راه هایی نرویم که روندگان آن پرشمارند. پس سخنی تازه ساز کردیم. اگر شما هم صاحبدلید و صاحبدرد، با ما به وسعت بی واژهی دانایی بیایید. بیایید تا یک سخن تازه بگوئیم شاید دو جهانمان تازه شود. |
| آرشيو موضوعي |
|
بافق فرهنگ سیاست دست نوشته های شخصی جامعه |
| نويسندگان |
|
محمد علی پورفلاح بافقی عباس عسکری |
