|
|
یادداشتی است برای شماره امروز هفته نامه افق کویر بافق اهالی خوب بافق، ورزشکاران خوبی نیستند. می دانم که این قضاوت صریح به مذاق خیلی ها خوش نخواهد آمد. چون رسم شده است که بی جهت به زیر بغل هایمان هندوانه حواله کنیم و از باده تعریف، باد کنیم. اما چه بخواهیم و چه نخواهیم، ورزش در میان ما مهجور است.برای مثال شما یک روز صبح زود به تنها آزمایشگاه تشخیص طبی بافق و بعد از ظهر همان روز به مطب های دکترها و بعد از آن به دو داروخانه موجود در بافق، ، سری بزنید تا بینید به نسبت جمعیت شهر، چه اندازه بیمار زیاد شده است. و حتم بدانید هر کجا بیمار و مریض فراوان و پررنگ شد، ورزش کمرنگ و کوچک شده است. غیر از نویسنده کتاب افسانه گون تاریخ بافق که در آن از پهلوانی؛ محمد عسکر نام، یاد کرده که با مشتی قادر بود گاوی را گرده کن کند، شما در این دیدار کدام پهلوانی را با این مشخصات می شناسید. درست مثل صفت دارالشجاعه که بر بافق نهاده اند و شجاعانش را رانده اند. البته برای بی رونقی و بی رمقی ورزش در بافق می توان دلیل ها آورد. مثل آنکه بگوئیم، خشکی محیط و جنس کویر اجازه تنومندی به ما نبخشیده است. در طول دوران کشتی ایران هیچ قهرمانی از استان نمی بینیم. همین محیط ناساز، می تواند باعث ناسازی اندام ما هم شده باشد. و به همین دلیل است که هیچ بسکتبالیستی از این سرزمین برنخواسته است. و بافق هرگز والیبالیست پرور نشده است. اگر چه فراوان کوشیده اند به زور تومان های شرکت سنگ آهن، کشتی گیر و والیبالیست استخدام کنند. اما همه ی این گوش شکسته ها و دو متر قددارها، آمده و رفته اند، اما اثری بر ورزش بافق نگذاشته اند. درست مثل آنکه سطل آبی، به چاه خشکی ریخته باشند. یا اینکه بگوئیم روح و روحیه مردم ناشاد شده است. کمتر می توانید شادابی را در مردم سراغ بگیرید. درحالیکه برای ورزش، روح شاداب، ضرورت است. مردمی که گرفتار باشند، کجا فرصت و دل و پروای ورزش صبحگاهی می یابند. متاسفانه تنها پارک کوچک بافق که چند ماهی است به وسایل ورزشی هم مجهز شده است،بی ورزش صبحگاهی، کار خود را شروع می کند. یا اینکه بگوئیم مردم هنوز به ارزش واقعی ورزش بر سلامت خود واقف نشده اند. شما در شهر 50 هزارنفری بافق، 50 نفر دوچرخه سوار نمی یابید و جالب است که بدانیم روزی و روزگاری یزد و استانش، شهر دوچرخه ها بود. اینها را می توان از دلایل مهجوریت ورزش در بافق دانست اما در این میان نباید از بی برنامگی متولیان ورزش هم غافل شد که بعضاً با بی تدبیری، کورسویی هم که در ورزش بافق بود را به خاموشی کشیدند. من به خوبی به یاد دارم که بیست و چند سال پیش در همین بافق و در همین زمین خاکی کلوپ ورزشی، فوتبال چه اندازه رونق داشت و چه مقدار انگیزه ایجاد می کرد که چندین تیم به طور مرتب لیگی داشتند و گرد و خاکی می کردند. حالا همه آن عرق ها خشکیده و نفس ها آرام گرفته و اگر نبود پول باشگاه آهن که ورزشکاری بخرد و آبی در چاه ورزش بافق بریزد، هرآینه بیم خشکسالی ورزش هم در بافق بود.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 7:35 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
در شماره امروز افق کویر منتشر شد
سخن های فراوانی در ورق های کتابها هست که شما را به ورزش و فعالیت تشویق می کنند. بزرگان دین و ادب هم که بسیار سفارش در این فقره دارند. تازگی ها دکترها هم _که تخصص خاصی در ترساندن دارند_ به جمع همان بزرگان پیوسته اند و مدام خلق را به ورزش و ورزیدگی فرا می خوانند. بیراه هم نمی گویند. گواه حرفشان هم این تعداد قلب و مغز و ریه و کبد و دست و پای ماست که در میانه راه زندگی از حرکت می ایستند از بس که تنبل بار می آیند. دردسرتان ندهم دیگر همه ی شما به ارزش فعالیت و سودمندی ورزش واقفید و نیاز به گفتن من ندارید. اما در این میان ورزش و نهاد سلامت ما خودش گرفتار شده است. گرفتار حاشیه. کدام حاشیه؟ سیاست . سایه سنگین سیاست و تصمیم های سیاسی چون بختکی بر سینه ورزش افتاده است . و همین مسئولان غیرورزشی، مشکل ورزش ما شده اند. یکی از وظایف دولت ها، تامین سلامت مردمان است و یکی از بهترین راهها برای این کار، گسترش ورزش و تربیت بدن است. هر ساله دولت پولی را برای ورزش مردم کنار می گذارد. شرکتها را نیز موظف به سرمایه گذاری در این راه می کند و همین کافی است که دولت خودش را متولی ورزش بداند. و همین تولیت، باعث حضور تعداد بسیاری متولی سیاسی در ورزش ما شده است. اینها آدمهای دلسوزی هم هستند اما حیف که سوراخ دعای ورزش را نمی دانند. برای نمونه سرنوشت تیم فوتبال کابل های شهید قندی به عنوان نماینده استان یزد را مثال می آورم که یک دوره در لیگ برتر فوتبال ایران ظاهر شد و سرآخر در کش و قوس های سیاسی و مالی به محاق رفت و از صحنه بدر شد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 13:36 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
دوستان بافقی می توانند از طریق نشانی زیر، گشت مجازی از امامزاده و مسجدجامع داشته باشند:
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 8:45 توسط عباس عسکری |
|
|
آقای کلهر مشاور مطبوعاتی احمدی نژاد است. گاه و بیگاه هم اظهار نظرهای عجیب و غریب می کند که از مجموعه ترمز بریده دولت نهم و دهم بعید نیست. این آقای کلهر مثل همه مردهای ایرانی برای خودش خانه ای دارد و حتماً خانواده ای. زنی و سه دختر. این آقای کلهر کارهایش را می کرد تا دخترش رفت خارجه و درخواست پناهندگی کرد و رنگ سبز را به عنوان رنگ مورد علاقه اش برگزید. تا اینجا هم مشکلی نیست. هر دختر و پسری می تواند مخالف پدرش یا مادرش باشد. اینها بود و بود تا جناب کلهر در مصاحبه ای اعلام کرد: "نرگس 25 سال سن دارد و مادر او به دلیل اینکه من با آقای احمدی نژاد در همان سالها (84) همکاری می کردم ، درخواست طلاق کرد و این امر نیز محقق شد. امروز نیز وی یکی از مخالفان آقای احمدی نژاد است و در حال حاضر نیز در دانشکده صدا و سیما تدریس می کند." باز هم عیبی نیست. اگرچه طلاق زشت و مذموم هست مخصوصاً برای بزرگان و کسانی که خودشان را الگو برای جامعه می دانند اما حق هر زن و مردی است که به هم بپیوندند یا جدا شوند. اما مشکل از آنجا آغاز می شود که همسر این جناب کلهر سخن آغاز می کند و حرف های ایشان را کذب می خواند. بخوانید:
"اینجانب معصومه ..... همسر دائمی و قانونی ایشان به دلیل کذب محض بودن مواردی که به اینجانب مربوط می شود ضمن مستند کردن اظهاراتم به مدارک پیوست، آمادگی دارم طی مصاحبه ای مشابه و یا ضمن حضور در خبرگزاری اصل مدارک را نیز جهت روشن شدن افزونتر اذهان عمومی ارائه نمایم." " در مورد بخش دوم سخنانشان در رابطه با گرایش های خاص سیاسی و ... باید متذکر شوم: اینجانب مدت 22 سال است که کارمند رسمی دائم در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران می باشم و درحال حاضر به عنوان کارشناس ارشد آموزش در این سازمان دولتی خدمت می نمایم و کمترین حرکت های سیاسی کارمندان از نگاه تیزبین مسئولان ذیربط این مجموعه حساس دور نمی ماند و تا امروز هیچگونه رفتاری که سخنان ایشان را تایید نماید در پرونده ام وجود نداشته...."
این همان بختکی است که بر سر خانه سیاست ایران افتاده است. همه ی نگرانی من از رخنه این خوره در خانه های مردم عادی است. اگر قرار باشد به خاطر سیاست، دروغ در خانه ها ریشه نماید، فاجعه خواهد بود. همان که امروز بر سر کلهر آمده است. بیائید دعا کنیم سایه سیاست از سر فرهنگ، کم و کوتاه شود.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 7:44 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
لطفاً گوسفند نباشید عنوان جذابی است برای کتابی معمولی. از همان دست کتاب های مد شده نسل امروز. در حوزه مثلاً روانشناسی. کتاب لطفاً گوسفند نباشید از نویسنده ای ناشناس است به نام محمود نامنی ( نامن روستایی است در سی کیلومتری سبزوار) البته این آدم جمع آوری کرده است با کمک گروهی دیگر. سبزواری بودن نویسنده موجب شده ارادتش به دکتر شریعتی هم در کتاب نمود پررنگی بیابد. کتاب به چاپ های متعدد رسیده است. همانطور که خودم بارها وسوسه شده بودم که بخرمش . اما آنکه من خواندم چاپ پانزدهم است و مال بهار 87. کتاب پرملاطی است در 660 صفحه. و سه فصل اصلی دارد. اما نترسید اگر خواننده حرفه ایی باشید یا از قبل مطالعه داشته باشید ، می توانید در کمتر از شش ساعت همه کتاب را بخوانید. لطفاً گوسفند نباشید پر است از حرف های خوب و مثبت. آنقدر انرژی زاست که حد ندارد. همه ی حرف های خوب عالم را در خود یک جا جمع کرده است. و همین خوبی بسیار، موجب خستگی و دلزدگی شما می شود. در نگاه اول این طور به نظر می رسد که هدف کتاب و گروه گردآورنده این است که شما را به چرا و پرسیدن وادار کنند. اما آنقدر مطالب متنوع در آن آورده اند که سرگیجه می گیرید. فصل اصلی کتاب همان فصل اول است. درباره آنچه باید بیاموزیم. و به طور غیرمترقبه ایی از مادر شروع می کند. اینکه مادر موجود خوبی است و فداکاراست و اگر می خواهید به بهشت بروید مادر را خدمت کنید و از این حرف ها. و بعد به مطالب دیگر می پردازد مثلا راجع به دوست ، اعتماد به نفس، زندگی، لبخند درمانی، دعا، عشق و چیزهای دیگر. و همه این مباحث متنوع، لبریز از پندها و اندرزهای بزرگان دین و ادب و عرفان است. مخصوصاً عرفان هندی و این یارو پائولوکوئلیو. که چند سالی است در ایران طرفداران سینه چاکی یافته و کتاب هایش را چون زر ناب می خرند و می خورند. فصل دوم عنوانش هست" عبارات تاکیدی" . معلوم نیست چرا این فصل 200 صفحه ایی را در این کتاب گنجانده اند. انگار یادداشت ها زیاد بوده و حیفشان آمده بلااستفاده بماند. همه این فصل جملات و پند و اندرزهای بزرگان است که شما چند صدتای از آنها را بلدید یا در دفترهای مدرسه تان یا پشت کتاب های دوستانتان یادداشت کرده اید و وقت و بی وقت به خورد خلق الله می دهید. و فصل سوم تست های روانشناسی است. از همانها که در مجلات زرد خانوادگی و ورزشی در کنار کلوزاپ هنرمندان زن سینما یا فوتبالیست های ریش بزی یا خواننده های موسیخی می توانید ببینید. حسابی سرکاری. بیش ازً دو دهه است که کتاب هایی از این دست در بازار نشر ایران طرفداران پر و پا قرصی پیدا کرده است. یکجورهایی رواشناسی است. یا بهتر است بگویم خودشناسی. با تاکید بسیار بر جنبه های مثبت انسانی و اینکه می توانیم و می شود. مشکل علوم انسانی وقتی آغاز می شود که این علوم عوامانه می شود. و برای سود جویی در دست و پا می افتد. مثل همین علم الهی خودشناسی که برتر و بالاتر از خداشناسییش هم دانسته اند. در این کتاب ها به فراوانی بر عشق و صداقت و پاکی و راستی و راست گویی و انسان بودن و مهرورزیدن و مهربانی کردن و قناعت پیشه کردن و حریم نگه داشتن و استوار بودن و حرص نزدن و هدف داربودن و خندیدن و غم نداشتن و... تاکید می شود که آدم به یاد بهشت می افتد. اما از من سوال کنید به نظرم ماکیاول انسان را بهتر شناخته است. ما فرشتگان لباس شیطان پوشیده نیستیم، ما شیاطین، فرشته نمائیم. کی و چه زمانی خوی واقعی خویش را می نمائیم وقتی خودمان هستیم. ما نقش خوب ها را بازی می کنیم. اما بدی و زشتی در سرشت ماست. ما ولع بی پایانی به جنگ داریم اگر زورش را داشته باشیم. ما پول پرستان حریصی هستیم اگر امکان جمع آوریش را بیابیم. ما آماده تجاوز به حق دیگرانیم اگر قدرت بی عنانی به چنگ آریم. در چنبره شهوت و تردامنی، ادای پاکدامنان را درمی آوریم. همه ی زشتی ها را بر منبرها محکوم می کنیم و چون به خلوت می رویم عیناً همانها را می کنیم. با این همه سعی کنید گوسفند نباشید. البته اگر آنها که لباس چوپانان غم خوار را پوشیده اند، به شما چنین اجازه ای را بدهند. چون همین چوپانان درغگو در طول تاریخ بشر نشان داده اند چگونه در زیر چهره زیبا و لبان خندان و دستان دروغین نوازشگر، آمادگی دارند گرگان دست آموزشان را به جان گوسفندانی بیندازند که به جای چَرا به چِرا فکر کرده اند.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 8:27 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
این هم کلمه هایی که برای شماره امروز هفته نامه افق کویر، نوشته ام
هر گاه نام جاده را می شنوم بی اختیار این شعر در ذهنم نقش می بندد این خط جاده ها که به صحرا نوشته اند یاران رفته با قلم پا نوشته اند "جاده" کلمه ایی رویایی است. خیلی هم به درد شاعران و عاشقان عالم می خورد. جاده شاید همان جاپاهای برجا مانده باشد. علاوه بر آن جاده یک مفهوم ارزنده هم در دل خود نهان دارد. و آن اینکه امید می دهد. همه می دانیم که جاده ها ما را به جایی می رسانند. حتی ترکستان. پس جاده ها به نوعی به آب و آبادی ربط پیدا می کنند. هیچ جا جاده ای نیست مگر آنکه زنده ای و زندگی ایی باشد. به همین دلیل جاده ها، با زندگی ها پیوند دارند. جاده ها ما را به زنده ها می رسانند. جاده قدیم و خاکی بافق به یزد را به یاد ندارم. اما از آن جاده داستانها می دانم. اینکه چرا پیچ رجب دارد و گلو فرج کجاست. اینکه ماشین های قدیمی با چه ابهت و سر و صدایی و با چه سرعتی این جاده را می پیمودند تا یزد را به بافق بپیوندند. اینکه سفر با اتوبوس ها چه رنجی داشته و روزی به طول می انجامیده و دیگر قضایا. اما از سال 60 به یاد دارم که جاده فعلی یزد _ بافق آسفالته شده و هنوز هم مردم مسیر بافق به یزد را با همان پهنای سی سال پیش در این جاده طی می کنند. یک چیزهایی عوض شده، مثلاً تعداد خودروها بسیار گشته و تریلرهای زیادی در این جاده مشغول رفت و آمد شده اند، اما جاده همان جاده قدیمی است. و همین موجب حوادث فراوانی در این سالهای شده است. من آمار دقیقی از تعداد کشته شده های این جاده ندارم اما می دانم به نسبت جمعیت بافق، عدد قابل توجه ای است. حالا مردم به این می اندیشند که جاده ها علامت، توسعه اند. هر چه جاده ها و راههای ارتباطی فراخ تر باشند، شما به آبادی های بزرگتری متصل می شوید. بافق به خود حق می دهد که از مسئولانش بخواهد به تناسب رشدش در این سی سال گذشته، جاده ای متناسب برایش دست و پا کنند. الان دو شهرستان بافق و بهاباد مرتبط با این جاده اند. شایسته است که رنج مردم در تردد کم شود و کشته ای به خاطر جاده نامناسب روی دست مردم نیفتد. جاده بافق – یزد دیگر گنجایش رفت و آمدهای این دو شهر را ندارد. وقت آن رسیده که کاری سترگ برای توسعه بیشتر بافق انجام پذیرد. و اولین قدم برای شروع آن، توسعه راه ارتباطی است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 4:10 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
ما یزدی ها کمتر اهل حاشیه سازی هستیم. شاید هم پس از هزار سال تاریخ تمدن به تجربه آموخته باشیم که حواشی، اصل را از رونق می اندازد و جلوی شکوفایی را می گیرد. اما این دلیل نمی شود که گاه و بیگاه ناپرهیزی نکنیم و دست به کارهای جالبی نزنیم. یکی از این شاهکارها، پخش گزارش خبرنگار شبکه تابان بود از خون دادن قلابی رئیس سازمان انتقال خون استان یزد که مثل بمبی ترکید و سر و صدا ایجاد کرد. در این گزارش خبرنگار با کندن چسب از روی دست رئیس سازمان انتقال خون یزد در جلو دوربین تلویزیون به وضوح نشان می دهد که اصلاً خون و خون گیری در کار نیست و همه این اهن و تلپ ها و روی تخت خوابیدن ها و ادای خیرین و اهداء کنندگان خون را درآوردن، الکی و ظاهرسازی است. پخش این گزارش از شبکه دوم سیمای ایران، موجب شد فردای همان روز این جناب رئیس از کاربرکنار شود. از آن طرف مثل همیشه حرف و حدیث درست کردند که چرا رسانه ها، همه چیز را پخش می کنند و با این کار به حیثیت سازمان لطمه می زنند. همان اتهام همیشگی. به نظر من این کار خبرنگار یک حسن بزرگ داشت و آن نشان دادن تاثیر رسانه هاست. ممکن است گفته شود با یک گل بهار نمی شود اما یقین بدانید کم کم این گل ها بیشتر و بیشتر خواهند شد تا دسته گلی حسابی شوند. متاسفانه عده ایی _که تعداد شان هم کم نیست _ دانستن را حق مردم می دانند اما با باید ها و شایدهایی. یکی از بایدها این هست که رسانه به دایره قدرت و اختیار آنها نزدیک نشود. درحالیکه رسانه ها چشمان مردمند. شما تصور کنید در بازداشتگاه کهریزک دوربینی از سیمای ملی نصب بود. آیا هیچ ماموری به خود جرات تخلف می داد. هرگز و ابداً. رسانه ها نورند. نوری که می تواند بر تاریکی ها بتابد و طرفه آنکه همه ی بدی ها و زشتی ها با تاریکی و سیاهی پیوندی دارند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 14:38 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
اگر اهل مطالعه باشید، تصدیق می فرمائید که بحث مذاکره در تاریخ از فصل های قابل اعتنای هر تاریخ خوانی است. این روزها که خبرهای مهمی از مذاکرات هسته ای ایران و کشورهای دیگر می رسد، ناخودآگاه به یاد چند مذاکره تاریخی می افتم. یکی مذاکره امیر بزرگ ایران در ترکیه بر سر اختلاف های مرزی ایران و عثمانی،که دو سالی طول کشید و امیر کبیر آنچنان با آرامش و تدبیر ترکها را وادار به پذیرش خواست ایرانیان کرد که هنوز هم می تواند برای دیپلمات ها سرمشق باشد. تفصیل این ماجرا را می توانید از خامه بی بدیل فریدون آدمیت در کتاب امیرکبیرش بخوانید. و دیگری مذاکره وثوق الدوله با انگلیسی هاست که به قرارداد 1919 انجامید همانی که همه بچه مدرسه ای ها به نام قرارداد ننگین وثوق الدوله می شناسند و آنچنان این پسر فرمانفرما در این مذاکرات، باج داد و از مملکت ایران، حاتم بخشی کرد که برای همیشه نامش را با ننگ قرین کرد. اکنون و در این روزها هم ایران لحظه های خطیری را از سر می گذراند. مذاکرات هسته ای در حال انجام است. چند روزی است که مرتب خبرهای آن را پیگیری می کنم. همه ی حرف های تیم مذاکره کننده ایرانی را هم از سیمای ملی شنیده ام و حتی تحلیل ها هم گوش کرده ام، اما راستش را بخواهید اصلاً متوجه نشده ام، ایران در این مذاکرات چه امتیازی گرفته و چه امتیازی داده است. یک مشت حرف های کلی و دیپلماتیک زده می شود. اما از آنجا که غربی ها از این مذاکرات اعلام رضایت کرده اند نتیجه گرفته ام که ایران امتیازهایی داده است. حال جای این سوال هست که اگر بنا به امتیاز دادن بود چرا چند سال پیش این کار انجام نشد تا مردم ایران مجبور به تحمل فشارهای بین اللملی بخاطر این انرژی نباشند. در هر صورت مطمئنم که در سده های دیگر از این روزها و مذاکراتی که در حال انجام هست یاد خواهد شد. با تمام جزئیات و مفاد آن و امتیازهای داده شده و گرفته شده. فقط باید آرزو کرد در کتاب های درسی آن زمان( که ما دیگر نیستیم) جوری از این روزها و مذاکراتش ننویسند که بچه هامان را سرافکنده کند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11:48 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
این هم مطلبی است که برای شماره امروز هفته نامه افق کویر نوشته ام همیشه به این فکر کرده ام که جایگاه معاش و پول در زندگی انسان کجاست؟ درآمد و ثروت چه وزنه ای در زندگی آدمی دارد؟ اصلاً دارا بودن و پولداری بر منش و شخصیت انسان چه تاثیری دارد؟ و سوال های فراوان دیگری که می دانم در ذهن همه شما هم هست. می دانم فلاسفه به این سوال ها پاسخ هایی داده اند، عرفا هم، اندیشمندان هم، دراویش هم، اقتصاددانان هم، ادیان هم و مکاتب سیاسی و مادی هم. البته اینها مهم نیست. مهم این است که اقتصاد چیز بسیار مهمی است و «داشتن» خیلی بهتر از نداشتن است. پول با همه کثیفیش، جانور(به عمد به پول جان می دهم به دلیل ارزشش در حیات) خوب و قابل تاملی است. من شعار نمی دهم و از شعارها هم بدم می آید. به همین جهت ثروت و پول را پایه اصلی و اساسی حیات انسانی می دانم. فقر مادی اگر چه زنده ماندن را مختل نمی کند اما هویت انسانی را با خلل روبرو می کند. یکی از اولین راههای کسب درآمد، کار است. در این زمینه شعار هم زیاد است مثل این: کار جوهر مرد است و غیره. اما در این وسط یک مشکل به وجود آمده است. بیکاری . یعنی کسانی هستند که بخواهند کار کنند و مالی تحصیل کنند اما کاری وجود ندارد. یا کارهایی هست که آنها قادر به انجامش نیستند یا آن کارها در شان و اندازه آنها نیست. در هر صورت پدیده بیکاری چند دهه است که رخ نموده و عده ای را گرفتار کرده است. و بدتر از آن اینکه این بیکاری خودش سرمنشاء خیلی از گرفتاری های دیگر می شود که مورد بحث ما نیست. قرار شد شعار ندهیم. پس سریع و صریح به موضوع چه می توانیم بکنیم، می پردازم. در بیکاری چند دستگاه مقصرند. اول نظام آموزشی ما. بچه های ایرانی در مدارس همه چیز می آموزند جز چگونه زندگی کردن را. معتقدم به دانش آموزان اگر مهارت بیاموزیم بهتر از آن چیزهایی است که تاکنون می آموخته ایم. مشکل دیگر آن است که ما خلاقیت را از بچه هامان می گیریم. در این حوزه هم خانواده ها مقصرند هم نظام آموزشی هم نظام سیاسی. خلاقیت فقط و فقط با پرسش ایجاد می شود. چیزی که یا از آن وحشت داریم یا از سر بی حوصلگی به آن نمی پردازیم. جامعه ای که خلاق نباشد، ایده نو نخواهد آفرید. این اجتماع دوست دارد به راه گذشته برود. همان معضلی که به نظر من در بافق دلیل عمده بیکاری است. بسیاری از جوانها دوست دارند مثل پدرشان مثلاً در شرکت سنگ آهن استخدام شوند یا کار دولتی با حقوق ثابت داشته باشند. اینچنین اجتماعی، نوآور نیست. آب باریکه هست اما آبادی نیست. به همین دلیل معتقدم بلایی که نفت سر ایران آورد، سنگ آهن هم سر بافق آورد. یعنی آهن و شرکتش شد مانع پیشرفت بافق. شد مانع خلاقیت این اجتماع. همه راهها به شرکت سنگ آهن ختم شد و بلا از همین جا بر مردم و شهر بافق، نازل شد.( بعد به این موضوع خواهم پرداخت) اما مهمترین دلیل بیکاری، بی توجهی و حتی دشمنی با نظام سرمایه سالار بوده است. از وقتی سرمایه داری مساوی با ظلم و اجحاف و حق خوری و مرفه بی درد و ... شد، بیکاری هم گسترش یافت. بی تردید دولت، بدترین کارفرمای عالم است. هر جا دولت و بخش دولتی فربه شد باید فاتحه بهره وری را خواند. این تجربه تاریخ است. البته در معایب نظام سرمایه داری هم نکات فراوانی هست اما بی شک بدی های این شیوه اقتصادی به کاستی های نظام اقتصادی دولتی نمی رسد. اگر قرار است بیکاری کم شود، نگاه ما به پول و پولدار باید عوض شود. اینکه سرمایه دار را زالویی بدانیم که به پشت و پهلوی خلق می افتد و از خون آنان ارتزاق می کند و از رنج آنها برای خود گنج می نهد و از کار آنها برای خود قصر می تراشد و شکوه و شوکت می خرد، فقط یک جنبه سرمایه داری است. که البته از نگاه اخلاقی درست هم هست. اما جنبه دیگر این سرمایه داری، رونق کسب و کار است و استخدام نیروی کار و روزی رساندن به همان خلق. ممکن است فلان انسان سرمایه دار چندین و چند ویلا و قصر و خدم و حشم داشته باشد اما کارخانه ای هم دارد که چند هزار نفر در آن کار می کنند. اگر قرار باشد آن قصر را ویران کنیم بالتبع آن کارخانه هم ویرانه خواهد شد. تلاش های فراوانی برای حل مشکل بیکاری انجام شده و می شود. اما تا زمانی که اجتماع ما خلاقیت را نیاموزد و عادت نکند که راه گذشته را کنار بگذارد، مشکل بیکاری حل نخواهد شد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 8:33 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
روزنامه اعتماد به یاد پرویز مشکاتیان نوشته هایی را از شفیعی کدکنی، صادق طباطبایی، احمد مسجدجامعی و... منتشر کرده است. این یادنامه را از اینجا بخوانید
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 9:12 توسط عباس عسکری |
|
|
برای من و نسل همراه من، آرمانخواهی انقلاب یک چیز بدیهی است. اصلاً آرمان و ایده آل داشتن جز لاینفک حیات اجتماعی ما بود. اگر به شعارهای ما در مدرسه نگاه کنید، به خوبی می توانید دریابید که ما چه اندازه غیرواقع بین بوده ایم. مثلاً شعار می دادیم جنگ، جنگ تا رفع فتنه در عالم. و غافل بودیم که همین جنگی که داریم وعده اش را می دهیم می تواند آغازگر یک فتنه دیگر در عالم باشد. البته شما نمی توانید با عینکی که امروز به چشم دارید، درباره آن زمان و ما که این شعارها را می دادیم، قضاوت کنید. عصر ما تشنه این حرف ها بود. ما به دنبال جهانی آرمانی می گشتیم که فقط حضرت باری تعالی، می تواند بسازد و بس. و حتماً تعجب خواهید کرد که چه جانهای پاکی بر سر همین ایمانها رفته است. در عصر ما قرار بود انقلاب اسلامی منادی حذف مرزهای جغرافیایی باشد. پس خیلی طبیعی بود که در کتاب های درسی به واژه امت بسیار بپردازیم. امت یعنی آدمهای زیادی که به یک عقیده پایبندند. مثل امت اسلامی متشکل از یک میلیارد انسان. یا مستضعفین عالم که دست کم چند میلیارد، عضو خواهد داشت. بر اساس همین تفکر امتی، لبنان نور چشم ما بود. فلسطین که جای خود را داشت. حتی اریتره هم بود و جبهه پولیساریو و رزمندگانی که در فیلیپین علیه دولت آن کشور می جنگیدند و آنها که در نیگاراگوئو بودند. چریک های آمریکای مرکزی و کوبائی ها را که نگو! تا مدتها به شیوه فیدل و چه گوارا لباس می پوشیدند و ریش می گذاشتند. شاید باور کردنی نباشد که در انشاهای نیمه اول دهه شصت در بین بچه های مدارس راهنمایی هم استفاده از این واژه ها مد بود. ما می خواستیم جهانی تازه بسازیم. در مدرسه دستهای خود را در هم گره می کردیم و دعای وحدت می خواندیم. برای سیاهان آفریقا و گرسنگان اتیوپی دل می سوختیم، صبرا و شتیلا مرتب در انشاهای مدرسه تکرار می شدند. با برادران افغانی که گرفتار ارتش سرخ شوروی شده بودند، همدری می کردیم و با حرارت بسیار به آمریکا و شوروی و فرانسه و انگلیس و آلمان و چین، مرگ نثار می کردیم. همه جهانخوار بودند و وظیفه ما نجات عالم و آدم بود. اما امت لقمه بزرگی بود. کم کم شرایط عالم به ما آموخت که باید خانه خویش را آباد کنیم اگر می خواهیم دهی یا شهری یا کشوری یا جهانی را به آبادی برسانیم. پس نسل نو چشمش را به ایران گشود. به جای «امت» به «ملت» رسید. حالا این ملت دوستی، حسابی سایه اش را بر جوانها گسترانده است. آنقدر گسترده که در روز فلسطین شعار " نه غزه ، نه لبنان ، جانم فدای ایران" سر میدهند. خیلی ها از این شعار بدشان آمده است. حق هم دارند. نسل آنها عمری را در راه غزه و لبنان و اینگونه شعارها و تفکرات از دست داده است. خیلی سخت است که کاخ آرزوهایت در برابر چشمت فرو بریزد و قصر آرمانهایت به ویرانه ای مبدل شود. اما این اتفاق افتاده است. مهم هم نیست. نسل تازه می خواهد با مقیاس خود جهان را محک بزند. می خواهد طبق اصول خود، بسازد. او نمی خواهد جهان وطنی باشد او به میهنش می اندیشد. من شعار نه غزه، نه لبنان را پایان امت اندیشی نسل اول و دوم انقلاب می دانم. و شعار جانم فدای ایران را آغاز دوباره ملت دوستی ایرانیان می پندارم. این به هیچ وجه بد نیست. نسلی می خواست جهانی بسازد و هزینه هایش را هم پرداخت و حالا نسلی می خواهد ایران را بسازد و حتماً به دشواری این کار آگاه است. معتقدم باید راه را بر این نورسیدگان باز کرد. ان شاء الله که قدم نورسیده هم مبارک است.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 14:2 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
در مراسم تشییع پیکر پرویز مشکاتیان، اتفاقی رخ داد که تا به
امروز سابقهای نداشته است یا لااقل میتوان گفت که من نشنیده بودم: سخنرانی معاون
وزیر ارشاد و به عبارتی، نماینده دولت، با هوکردن و دستزدنهای متوالی افراد حاضر
در مراسم روبرو شد و علیرغم اینکه از آنها خواسته شد تا به احترام نجابت پرویز
مشکاتیان سکوت کنند، اما آنها به حرف میزبان خود گوش نداده و به حرکت خود ادامه
دادند.
واقعیت این است که دافعه میان هنرمندان ایرانی و سیاستمردان به سابقه سیاستورزی در دنیای مدرن است؛ یعنی از همان زمان که دولت متولی بخش فرهنگ شد؛ فرهنگ باید از فیلتر دولت رد میشد. از همان روز، فرهنگیان ما سعی کردند از دنیای سیاست و سیاستمداران دوری کنند و برعکس کشوری مانند آمریکا که هنرمندان با افتخار سیاستهای دولت را نقد یا تحسین میکنند، در ایران، هنرمندان کمتر در عرصه سیاست حاضر شدند. اما، در این میان، دولت احمدینژاد داستان دیگری دارد؛ تقریبا در هیچ عرصهای از عرصههای هنری، هنرمند سرشناسی نمییابید که از سیاستهای هنری آقای احمدینژاد و مدیران فرهنگیاش دفاع کند، چراکه اصولا آنها اعتقادی به کار هنری ندارند؛ نگاهی به هنرمندانی که در برنامهها و مهمانیهای هنری احمدینژاد حاضر میشوند، به خوبی بیانگر این مساله است: در بهترین حالت میتوان از جهانبخش سلطانی و فرجالله سلحشور و مسعود دهنمکی نام برد. قصه پتجشنبه معاون آقای وزیر هم از همینجا نشات میگیرد. واقعیت این است که اگر پرویز مشکاتیان در همان ظهر پنجشنبه زنده بود، محبوب همان آقای معاون نبود که هیچ، مغضوب او هم بود. واقعیت این است که گذشتگان این جماعت حاکم در دولت قبلی کاری برای مشکاتیان و رفقایش نکردند و اینها هم بنا ندارند کاری کنند. واقعیت این است که نه مشکاتیان در میان آن جماعت جایگاهی دارد و نه آن جماعت دولتی در میان دوستداران پرویز مشکاتیان. حضور معاون وزیر احمدینژاد در میان جماعت ساززن و خواننده و انتظار احترام از آنها مانند این است که خاتمی ناگهان به یکی از جلسات انصار حزبالله وارد شود و انتظار مهماننوازی داشته باشد؛ به همان اندازه که این انتظاردر یک مدینه فاضله بیجا نیست، در جامعه ما بیجا است. »پرویز مشکاتیان» آنقدر نام بزرگی است که انتظار حضور وزیر در مراسم تشییعش کمترین انتظار است؛ همینکه معاون وزیر به جای او میآید نشان میدهد که آقای وزیر هنوز نمیداند که قرار است برای کهها سیاستگذاری کند و این یعنی که میان این دو طایفه فاصلهها هست، همان که نشانهاش را پنجشنبه دیدیم. وزارت ارشاد تنها برای هنرمندی ارزش قائل است که مرده باشد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 9:25 توسط عباس عسکری |
|
|
مطلبی است که برای شماره امروز افق کویر بافق نوشته ام طرح بزرگ و شکوهمند آبرسانی به بافق با فراز و فرودهای بسیارش به اتمام رسید. اگر چه تاکنون مردم این شهر جز چند روز، موفق به چشیدن طعم شیرین آب زاینده رود نشده اند، اما تا همین جا هم باید از زحمت کشان این طرح سپاسگزاری کرد. از مراسم رژه لوله های آب و طبخ آش و سخنرانی امام جمعه یزد و آقای سمسار در روز شروع این طرح در سال 83 تا امروز، اتفاقات زیادی رخ داده است. مدیر عامل قبلی شرکت سنگ آهن که این پروژه به همت و پیگیری او آغاز شد، از سمت خویش کنار رفته است. مدیر کل آب استان هم عوض شده است. و بسیاری از مسئولان دیگر. اما آنچه ماند، برآورده شدن آرزوی دیرینه مردم بافق بود. اگرچه من اعتقاد دارم بهرهمندی مردم بافق از آب زاینده رود حق آنها بوده است. همانطور که چند سالی هست مردم سایر مناطق استان نیز از این آب می نوشند. برای آنکه به سیاه نمایی متهم نشوم ضمن تشکر دوباره و اعتراف به دیدن زحمت های فراوان مسئولان و کارگران این طرح بزرگ، یک مسئله گوشه ذهنم هست که باید بازگو کنم. آنطور که مدیر عامل شرکت سنگ آهن گفته است هزینه این طرح 60 میلیارد تومان بوده که تمام و کمال از شرکت سنگ آهن پرداخته شده و کمکی از دستگاههای ذیربط ،در این طرح هزینه نگردیده است. حال این سوال پیش می آید که اگر بافق، شرکت سنگ آهن را نداشت یا مدیرانی نبودند که حاضر به سرمایه گذاری در این طرح باشند، تکلیف مردم بافق چه می شد؟ وقتی دولت حاضر است به سه چهار شهر دیگر استان و مرکز یزد، آب برساند چرا نباید بافق هم از این نعمت برخوردار شود؟ ممکن است بگویند که شرکت سنگ آهن دولتی است و هزینه کردن از جیب این شرکت، کندن از ریش و چسباندن به سبیل است و از این کیسه به آن کیسه کردن. ولی من می گویم با وجود این استدلال هنوز دولت برای اجرای کامل عدالت بین بافق و سایر شهرهای برخوردار استان از آب زاینده رود با هزینه دولت، یک کار بزرگ دیگر مثل طرح گازرسانی به بافق را به مردم این شهر بدهکار است.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 8:53 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
سال ها پیش به کسی خبر دادند فلان کس که دیپلمه بود، دار فانی را وداع کرده و درگذشته است با ناباوری و تعجب گفت: او که دیپلم داشت! حالا برای من باورکردنی نیست که کسی بگوید وزیر راه ایران به راحتی دروغ می گوید. او نباید دروغ بگوید، چون وزیر است. اینکه وزیر راه ایران آدم دروغگویی است را ایلخانی سرپرست برکنار شده سازمان هواپیمایی کشوری گفته است. البته ممکن است این آدم از روی عصبانیت به خاطر از دست دادن پستش این حرف را زده باشد اما بی تردید رگه هایی از حقیقت در گفتارش هست. مدتی است در کشور دادن صفت دروغگو به سیاستمداران باب شده است. در مناظره های تاریخی انتخابات ریاست جمهوری، میرحسین موسوی ، احمدی نژاد را دروغگو نامید و حالا یکی از زیر دستان وزیر راه و ترابری، آقای بهبهانی را دروغگو می نامد. با این تفاسیر یک خطر عمده جامعه را تهدید می کند و آن رواج بی اخلاقی است. و بدتر از آن بی اعتمادی به کارگزارن حکومتی است. اگر این باور در مردم ریشه بدواند که عمال حکومت دروغگو هستند، فاجعه به بار خواهد آمد. حرف اندیشمندانه ای از ولتر نقل شده است: دروغ مثل برف است که هر چه آن را بغلتانند، بزرگتر می شود. سوالی که پیش می آید این است که آیا زمامداران برای آنکه دروغی را بپوشانند آیا دروغ های دیگری نمی گویند؟ دروغ آفتی است که روح اجتماع را می خورد. و از آنجا که زشتی از هر که صادر شود، ناخوب و ناپسنده است و اگر از بزرگان سر زند ناپسندتر، باید نسبت به رواج این عادت مذموم هشیار بود و هشدار داد. دروغ، هویت ایرانیان را تهدید می کند.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388ساعت 14:25 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
به این پلاکارد نگاه کنید:
به ترجمه این پلاکارد هم نگاه کنید:
«ولایت فقیه، رمز پیروزی» حزب موتلفه اسلامی «Province of Jurist, The secret of victory» Islamic Motalefeh Party در این ترجمه، چند اشکال جزئی و چند اشکال فاجعه وجود دارد: 1-اولین و بدترین اشکال ترجمه در ترجمه کلمه «ولایت» است. مسلما «ولایت» در اینجا به معنی سرپرستی است و سرپرستی قطعا به معنی Povince نیست. Province به معنی استان یا ایالت است. مترجم در اینجا «ولایت» به معنی سرپرستی را با «ولایت» به معنی استان و... (که سالها است منسوخ شده است) اشتباه گرفته است. 2-اشکال دوم در ترجمه «فقیه» است. ترجمه فقیه را من نمیدانم، ولی هر چه هست، Jurist نمیشود. Jurist به معنی حقوقدان میشود. Jurist از Jury گرفته میشود که به معنی هیاتمنصفه دادگاه است. 3-اشکال سوم در ترجمه «رمز» است. «رمز» در فارسی به دو معنی متضاد استفاده میشود: «قفل» و «کلید». وقتی شما روی چیزی رمز بگذارید، انگار قفل گذاشتهاید (به عبارتی آن را غیرقابلدسترسی کردهاید) و وقتی شما رمز چیزی را بدانید، انگار کلید آن را دارید (به عبارتی وقتی رمز را دارید به آن رسیدهاید). «رمز» در این عبارت به معنی کلید است، یعنی با وجود «ولایت فقیه» به پیروزی میرسید. اما، مترجم «رمز» را با معنی «قفل» ترجمه کرده است. کلمه secret به معنی رازی است که شما باید آن را حل کنید، یعنی چیزی که هنوز حل نشده است. پس، «the secret of victory» به معنی این است که شما روی پیروزی قفل گذاشتهاید. مترجم می توانست از کلمه key استفاده کند. 4-اشکال چهارم در «حزب موتلفه اسلامی» است. اصولا در ترجمه، نباید نامها را ترجمه کرد و در صورت ترجمه باید تمام قسمتها ترجمه شود. ترجمه Islamic Motalefe مانند این است که جمهوری اسلامی را «Islamic Jomhouri» ترجمه کنیم. من معنی انگلیسی «موتلفه» را نمیدانم، ولی میتوانستند به صورت «Motalefe-Eslami Party» ترجمه کنند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 16:29 توسط عباس عسکری |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 16:28 توسط عباس عسکری |
|
|
چه کسی می تواند باور کند با این همه هیاهوی بچه ها، پائیز فصل سکوت و زردی باشد. به عنوان پدری از میان
میلیونها پدر این سرزمین نجیب، جز برومندی و سربلندی، چه چیزی می توانم برای دخترم
و همه ی دختران و پسران ایران آرزو کنم. مثل همه ی پدران، با چشمی امیدوار به
دخترم و همه فرزندان ایران می نگرم که چه آرام در پس پشت ما روانند. از شما چه
پنهان، در دل آرزو می کنم امانت داران خوبی برای این مرز و بوم کهن سال، بار آیند.
چون فردا متعلق به آنهاست. مهر و مدرسه همیشه با هم اند. باشد که مشق مهر و مهربانی کنند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:14 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
به نوشته هفته نامه افق کویر بافق شرکت جهاد نصر کرمان از یکی از وبلاگ نویسان شکایت کرده است. جرم هم همان حرف بسیار کلی تشویش اذهان عمومی و نشر اکاذیب می باشد. به دلیل حضور چند ساله ام در نشر به خوبی با این اتهام آشنایم و آن را تیغ سرکشی بر سر اصحاب بی قدرت قلم می دانم و تعجبم از این هست که چرا این قانون اصلاح نمی شود. و حیرتم وقتی افزون می شود که چند سالی است می بینم صبر و تحمل و شنیدن حرف درست یا درشت در جامعه به شدت کم شده است. به اندکی انتقادی همه از جا در می روند. شکایت پشت شکایت و به دنبال آن بستن یکی پس از دیگری مطبوعات. به جرم تشویش. همیشه بین کار قدرت و مطبوعات و رسانه ها یک تضاد هست. وظیفه رسانه ها، آگاهی بخشی است و خیلی طبیعی است که در این مسیر با اصحاب قدرت درگیر شوند. اصلاً هر چه دعوا در این 150 سال تاسیس روزنامه و مطبوعه در ایران رخ داده زیر سر همین رسالت قلم و قلم به دستان بوده است. نمی شود از ضعف ها سخن گفت و توقع داشت به کسی و یا مسئولی برنخورد. همه ی آدمها از تشویق و تحسین خوششان می آید و از انتقاد روگردانند. اگر چه به ظاهر ادعا می کنند با آغوش باز از هر گونه نقد استقبال می کنند اما وقتی پای حرف درشت شنیدن از منتقدان پیش می آید، همه رو درهم می کشند و سر سنگین می شوند. البته در دعوای بین قلم و قدرت این قلم است که فدایی شده و قلم (قلع و قمع) گردیده است. هر مطلبی می تواند مخالفانی برانگیزد که به نویسنده آن، اتهام نشر اکاذیب را بدهند و تشویش اذهان عمومی را و بر اساس آن نویسنده را به نگفتن وادارند. نویسنده ی که تنها سلاحش یک مشت کلمه است و بس. من بر این باورم که نمی توان قلم به دست راستین بود و کذب نوشت. اصلا آنها که با سرشت کلام آشنایند می توانند تصدیق کنند که قلم و کلمه در هنگام آفرینش، یک عظمت و ابهتی دارد که چه بخواهی و چه نخواهی وادارت می کند به راست نویسی و درست گویی. البته در هر صنفی گرگان لباس میش پوشیده ای هستند که به رسته پوستین دوزان درآیند تا زشتی بیافرینند و فحشی بسازند. حساب اینان از قلم داران کلمه شناس جداست. از آن طرف رنجشم از اصحاب قدرت است که به جای آنکه صبر در شنیدن و حوصله در تحمل داشته باشند، زود از کوره اعتدال به در می روند و حمله بر قلم دارن بی قبا می آرند. و متاسفم که بگویم الان فضای نشر و کلمه به این بی طاقتی آغشته گشته است. نمونه آخرش همین شکایت شرکت جهاد نصر کرمان است از یک وبلاگ نویس. به نظر من راه این مسئله شکایت نبوده و نیست. اگر مسئله مورد ادعا درست بوده، صاحبان این شرکت می توانستند ضمن تشکر از نویسنده به خاطر این یادآوری، سعی در رفع نقصشان کنند و اگر مسئله نادرست بوده، می توانستند با نوشتن جوابیه و تکذیب ناراستی، نویسنده را وادار به عذرخواهی کنند. شکایت به محکمه بردن و دست به دامن قاضی شدن برای وقتی است که غرضی میان می آید تا حقیقت را تیره دارد. وگرنه عقلا هرگز به نور، نفرین نمی کنند. اگر روند شکایت از رسانه ها و نویسنده ها و مطبوعات ادامه یابد هر آن بیم آن می رود که متملقین و کاسه لیسان افزون شوند که ضررشان آن خواهد بود که اصحاب قدرت را از شنیدن درست ، محروم می دارند و این نشنیدن برای صاحبان مسند، سمی بسیار مهلک و خطرناک است و عاقبتی جز ویرانی نخواهد داشت. اندازه کاسه های صبر جامعه را ،افزون باید ساخت.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 13:40 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
دوست عزیزی، مطلبی را تذکر داد که دیدم بسیار بجا است و آن رسم و رسومی است که بلای آرامش ما شده است. البته در اینکه ما بسیاری از کارها را نه بخاطر خود بلکه بخاطر مردم و رضایت دیگران انجام می دهیم، شکی نیست. یعنی حاضریم بر خود و خانواده خود سخت بگیریم تا دیگران لبخند رضایت برای ما بزنند در حالیکه تامین رضایت دیگران تقریباً غیرممکن است. این عادت مردم است که اگر بهترین ها را هم فراهم کنی، باز عیب و ایراد بگیرند. یکی از رسم و رسوم بد ما بافقی ها که من مطمئنم بسیاری از مردم و شاید همه ی آنها را کلافه کرده و هیچ کس هم جرات بازگو کردنش را ندارد، خرج و مخارج و آئین پر رفت و آمد مرگ و میر است. فلسفه این مراسم، غمخواری با غمدیده است در حالیکه الان باری بر دوش مصیب دیده شده است. یک مراسم عریض و طویل درست شده است که هر کس به سوگی می نشیند باید علاوه بر غم سنگین از دست دادن عزیزش، مجبور به تحمل مخارج بسیار اما بی فایده باشد. مراسم تدفین و سه روز پرسه و هفتم و چهلم و سالگرد و عید کردن و قربانی کردن و رغایب و .... همه و همه بار سنگینی بر دوش فرد و خانواده مصیبت دیده می نهد و بدتر آنکه چشم و هم چشمی هم در کار می آید و خانواده ها از ترس حرف مردم مجبورند بسیاری از هزینه های غیرضرور را بپردازند. آنطور که شنیده ام در 40- 50 سال پیش در همین بافق اگر کسی دچار مصیبت از دست دادن عزیزی می شد، همسایه ها تا سه روز غذای آن خانواده را تامین می کردند که غمدیده فقط سوگوار عزیزش باشد و غم نان و آب و پذیرایی مردم را نخورد. در هر صورت الان این رسم دگرگونه شده است و به بخاطر اینکه در چشم یکدیگر خوب جلوه کنیم مجبوریم در عین نخواستن، به این هزینه ها و مراسم گردن نهیم. دوستم پیشنهاد جالبی داشت و آن صرف هزینه های مراسم سوگواری در امور خیریه است. البته من دیده ام که در شهرهای بزرگ تر این معمول است. فکر می کنم اگر این اتفاق بیفتد، بسیار خوب خواهد بود. هم از دغدغه های مصیبت زدگان می کاهد و هم کارهای خیر رواج بیشتری می یابد. این کار مستلزم تبلیغ از سوی بزرگان دینی شهر و پیشگامی آنها در این قضیه هست.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 9:41 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
این هم مطلبی است که برای چاپ در شماره امروز هفته نامه افق کویر بافق نوشته ام تا از این پس نوشته های افق کویرام در سخن تازه هم درآید.
بافق ! بافق! هر چه هستم و هر چه می کشم از توست. سی سال است هر جا رفته ام ، با من بوده ای. هر جا خواسته ام خودم را بشناسانم ، تو در کنارم بوده ای. بافقی. اصلا خیلی جاها برایم هویتی غیر از تو قائل نمی شوند. به نام تو می شناسنم. چه کنم. ریشه ی منی . از درد و رنجت به تالم و تاثر می افتم. بارها خواسته ام خودم را از دستت خلاص کنم. ولی مگر می شود. هر وقت خواسته ام فراموشت کنم، آمده ای و روبرویم نشسته ای و مظلوم و طلبکار از من پرسیده ای: برای من چه کرده ای؟ بارها از خودم پرسیده ام چه کار می توانم برای بافقم انجام دهم. حالا یقین دارم جز نوشتن از تو و برای تو هیچ کار دیگری از من بر نمی آید. پس برایت می نویسم. بافق حالا دوباره گرفتارت شده و شده ایم. می خواهم از تو بنویسم. نمی دانم صدایم به کسی و جایی می رسد یا نه؟ اما مهم نیست. من وظیفه ام گفتن و نوشتن است. می دانم دردهایت فراوان است. اما باید کاری بکنم. نوشتن کار من است. از این هفته قصد داریم با تنی چند از یاران همراه که آنها هم گرفتار این بافق اند و پای در ساختن این شهر دارند، از بلندگوی افق کویر، صدای مردم بافق باشیم. و چون به نارسایی و ضعف صدا و حنجره امان واقفیم از همه بافق دوستان و خبرداران این شهر درخواست می کنیم همراه ما شوند تا صدامان به گوش صاحبان کار و مرکز نشینان مسند دار برسد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 10:36 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
امروز 23 شهریور، سه ماه از شروع اتفاقاتی که منجر به زخم بر پی و پیکر ایران شد، می گذرد. این نود و چند روز به اندازه چندین سال خبر و حادثه تولید کرد. و بی تردید خود را در تاریخ این سرزمین ماندگار کردند. امکان ندارد در سده های بعد به ایران بپردازند و از این روزها یادی نکند و نامی نبرند.همین جوریهاست که تاریخ ساخته می شود و روزها اعتبار می گیرند و در خاطره ها می مانند. از همین 23 خرداد بود که ادبیات تازه ای در فرهنگ سیاسی و اجتماعی و هنری ایران آغاز شد. ادبیات سبزانه. به طوری که مثلاً فیلم ساز فرصت شناسی مثل حنا مخملباف از همین روزهای از سر گذشته ایران فیلمی ساخته و از جشنواره ای جایزه هم گرفته است. یا استاد محمد رضا شجریان که ترانه به یاد ماندنی « تفنگت را زمین بگذار» فریدون مشیری را جاودانه کرده است. در آخرین اتفاق از سلسه اتفاقات تابستان پرحادثه 88 دیشب محسنی اژه ایی_ وزیر معزول احمدی نژاد و همان قاضی که باعث شد جمله معروف ( کلام منعقد نشده) کرباسچی وارد گفتار مردم شود_ به عنوان دادستان کشور با بخش ویژه خبری شبکه دوم سیما جمهوری اسلامی ایران گفتگوی مفصلی داشت. جان مایه کلامش این بود که مسئله تجاوز جنسی به زندانیان و بازداشت شدگان که به وسیله مهدی کروبی همگانی شده بود، صحت ندارد و از بیخ و بن تکذیب می شود. و خیلی هم اصرار داشت که اصلاً و ابداً چنین چیزهایی نبوده است. به نظر من خیلی طبیعی است که عده ای که در کارند چنین مسایلی را به کل منکر شوند و عده ای که در کار نیستند بر آن تاکید فراوان کنند. اما این مسئله یک راه حل بسیار ساده دارد. و آن دعوت از یک گروه بیطرف مثلاً ملی یا اسلامی یا آسیایی یا اروپایی یا سازمان مللی و یا اصلاً ترکیبی از اینها برای بررسی و دادن نظر مشورتی در این زمینه است. بی شک کسانی که در بازی قدرت درگیرند، نمی توانند شاهین ترازوی عدالت را به نحو راست و مستقیم بر هم میزان کنند، در این مواقع استفاده از آدمهای بی غرض اما صاحب نظر می تواند در اجرای عدالت به جامعه کمک نماید. آنطور که دادستان قول داد هنوز مسئله کوی دانشگاه تهران و کهریزک در دست بررسی است و گزارش آنها هم منتشر خواهد شد. گزارشاتی که اگر عادلانه باشد، خود می تواند از همان ثبتی های تاریخ شود و پس لرزه های بسیاری را در لایه های قدرت در ایران ایجاد کند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 10:26 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
درباره کارکرد تلویزیون ایران در این چندماهه گذشته حسابی گفته و نوشته اند. اینکه رسانه ملی رسالت خود را به خوبی انجام داده یا نه؟ اما آنچه مرا برآشفته و وادار به این نوشتن کرده، گزارش مغرضانه تلویزیون ملی است در سالروز درگذشت جلال آل احمد. امروز هیجدهم شهریور ماه هشتاد و هشت، چهلمین سالگرد درگذشت جلال آل احمد است. من این جلال را دوست می دارم و معترفم که همین دوستی خیلی وقتها چشم مرا بر ضعف های جلال بسته است. اما همین دوستی این توفیق را نیز به من بخشیده که در طول 25 سال گذشته، چندین و چند بار زندگی جلال را بکاوم و کتاب هایش را ببلعم. و به همین دلیل به خودم حق می دهم راجع به برنامه هایی که از جلال حرف می زنند، اظهار نظر کنم. امشب تلویزیون ایران در بخش خبر ساعت 21 شبکه اول ، گزارشی پخش کرد از زندگی جلال آل احمد. این به نظر من خدمت تلویزیون بود در حق جلال . اما خیانتش آن بود که مثل همیشه جلال را مثله کرده اند و تنها بخشی از زندگی او را به ملت نشان دادند. درست همان بخشی که خودشان می خواستند و اتفاقاً جلال به شدت از آن دوری می کرد. حیات مذهبی جلال آل احمد را. اینکه جلال در خانواده ای مذهبی و روحانی زاده شد و بزرگ شد، کاملاً درست هست اما همین صبغه به شدت مذهبی خانواده، او را از مذهب گریزان کرد. به قسمی که سر از حزب توده درآورد و در اواخر عمر هم اگر به مذهب گرایش داشت، برداشتش با آنچه امروز دستگاه تبلیغی نظام از مذهبی بودن جلال تبلیغ می کند کاملاً متفاوت بود. این را می توانید در خسی در میقات جلال بینید. او به کندو کاو به سفر حج رفته نه به نشان اعتقاد. در گله به گله کتابش این هویداست. او در به در در جستجوی راهی برای برون رفت از بحران هویت است. به مذهب هم با همین دید می نگرد. در این برنامه تلویزیونی، از همراه هنرمند او خانم سیمین دانشور جز عکسی، هیچ نشان ندادند. در حالیکه خانم دانشور با داشتن 88 سال هنوز زنده و شاهد دست اولی از زندگی و افکار جلال هست. شمس آل احمد بردار جلال هم هنوز زنده است . راوی بسیار معتبری از روزهای حیات جلال. اما از شمس هم هیچ تصوری یا گفتاری پخش نشد. دوستان کانون نویسندگان ایران هم می توانستند روایان صدیقی برای بازگو کردن زندگی جلال باشند. سپانلو هنوز هست. بهنود هم. و دیگرانی. متاسفانه علی اصغر خبره زاده امسال درگذشت و به جلال پیوست. نمی دانم تلویزیون چه اصراری دارد جلال را تکه تکه کند و بعضی از لحظات زندگیش را به ما نشان دهد. درست همان لحظاتی را که کمتر اثری در فکر جلال داشته است. این را من خیانت سیمای جمهوری اسلامی ایران در حق جلال آل احمد می دانم. حالا اجازه بدهید آخرین لحظات حیات جلال را از زبان بی مانند همسرش سیمین دانشور در کتاب غروب جلال بخوانیم. غروب جلال به نظر من از شاهکارهای زبان فارسی است. با نثری شیوا و تاثیرگذار. « بارها خواسته ام غروب جلال را بنویسم و نتوانسته ام و حالا هم می دانم که چیزی در خور شان او از چنته بیرون نخواهم داد. چه زنگار غم هجران باقی است. یک بار این طور شروع کردم: اینک داستانی کنم پر آب چشم از جلال آل احمد ، هر چند من نه بیهقی ام و نه او حسنک وزیر که هیچ گاه نخواست باشد. صبح روز چهارشنبه هیجدهم شهریور 1348 انگشتش را بالای استخوان ترقوه اش در قست سمت راست، آنجا که شاهرگ تپش دارد گذاشت و گفت : درد می کند، بدجوری هم.... لباس کارش را پوشید و سرگرم تعمیر بخاری دیواری اتاقمان شد....نزدیکی های ظهر کارش تمام شد و رفت حمام. مثل همیشه رفتم و پشتش را با صابون شستم. پرسید ریشم را بتراشم؟ .... گفتم نه جلال نتراش، خیلی قشنگ است.... آمد به اتاقک بالا، داشتم چمدان ها را می بستم. نشست پشت میزش و گفت: حیف، این یکی تمام نشد. مقصودش سفرنامه اروپا بود....ظهر ناهار قورمه سبزی داشتیم. سبزی اش را خانم دکتر تقی زاده روز دوشنبه از رشت برایمان تحفه آورده بود....سر ناهار جلال می خواست خربزه بخورد که از جلویش برداشتم. گفت گلویم دیگر درد نمی کند. شوخی کرد، شوخی ها کرد و مهین و من خندیدیم.... بعد از ظهر دراز کشیدیم. باران می آمد و زمین را به آسمان کوک می زد.سه و نیم بعد از ظهر پا شدیم. گفت : نمی دانم چرا سردم است؟ .... گفت : یک درد عجیب از مچ پایم آمد تا سینه ام و از این مچ دست تا مچ دست دیگر. شکل صلیب. و حالا باران تندتر کرده بود و ساعت قریب چهار و نیم بعد از ظهر بود. جلال گفت : خیلی کار کردم، خسته هستم. حالا دیگر می خوابم.... رفتم بالا پیش جلال، گفت: باز آن درد آمد، هر چه صدا زدم، صدایم را نشنیدی.... گفت: نفسم بالا نمی آید، یک مشمع پیدا کن بینداز روی پشتم.... مهین هم آمده بود بالا. پرسید: جلال چه طور است؟ گفتم تعریفی ندارد. هر طوری که شده می روم دنبال دکتر.... دست بهیار را گرفته بودم و در تاریکی می دویدیم. رفتم پیش جلال، لبم را گذاشتم روی پیشانی اش، داغ بود. امیدوار شدم. بهیار فشار خونش را گرفت و سر تکان داد. گفتم : چرا آمپول نمی زنی؟ گفت : صبر می کنم تا دکتر بیاید، فشار خونش پنج است. به جلال نگاه کردم. دیدم چشم به پنجره دوخته، چشم هایش به پنجره خیره شده، انگار باران و تاریکی چیره بر توسکاها را می کاود تا نگاهش به دریا برسد. تبسمی بر لبش بود. آرام و آسوده. انگار از راز همه چیز سر درآورده. انگار پرده را از دو سو کشیده اند و اسرار را نشانش داده اند و حالا تبسم می کند. تبسم می کند و می گوید: کلاه سر همه تان گذاشتم و رفتم. بدترین کاری که به عمرش با من کرده بود همین بود.... دکتر خبره زاده همه را متقاعد کرد که بگذارند برای آخرین بار با جلال وداع کنم. نه شیون کشیدم و نه زاری کردم. قول داده بودم. بوسیدمش و بوسیدمش. در این دنیا کمتر زنی اقبال مرا داشته که جفت مناسب خودش را پیدا کند. مثل دو مرغ مهاجر که همدیگر را یافته باشند و در یک قفس با همدیگر همنوا شده باشند و این قفس را برای هم تحمل پذیر کرده باشند. تابوت را در آمبولانس گذاشتند و راه افتادیم....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 23:28 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
الان کتابی را تمام کرده ام با عنوان اصلی «ندبه خوان مسجد بالاسر» و با عنوان فرعی «فریادگر نهی از منکر» نوشته آقای سید علی اکبر خدایی. کتاب کوچکی است در زندگی نامه آیت الله شیخ محمد تقی بافقی «ره» . اما به شما توصیه می کنم آن را نخوانید. چند سالی است تلاشی درگرفته برای شناسایی چهره آشیخ محمد تقی بافقی. به نظر من کتاب خوب در این زمینه همان کتاب اولی است که موسوی گرمارودی نوشته. بقیه اسطوره سازی از اوست. اما این کتاب ندبه خوان .... داستانی است از زندگی این همشهری ما. که البته در بافق فقط خیابانی و مدرسه ایی به نام اوست. به عنوان یک بافقی باید بسیار خوشحال باشم که کسی پیدا شده و رنج نوشتن از شیخ بافقی را به خود هموار کرده است . هر چه نباشد در این برهوت بیکاری های فرهنگی، این نوشته غنیمتی است. به مصداق لنگه کفش کهنه در بیابان. اما این جناب خدایی آنچنان در آشیخ محمد تقی ما اغراق کرده است که نمی شود چهره حقیقی او را بازشناخت. این خطری است که در کمین تاریخ نویسان و تاریخ خوانان نشسته است. بی تردید اگر این کتاب در زمان رژیم گذشته نگاشته می شد با آنچه الان هست توفیر می کرد. به نظر می رسد نویسنده محترم تحت تاثیر جو سیاسی مملکت کتاب را نگاشته است. او بیشتر از آنکه به تاریخ بیندیشد سعی در نورانی جلوه دادن چهره روحانیت دارد. و به همین دلیل در جای جای کتاب از آشیخ محمد تقی با صفاتی بسیاری غیر قابل تصور یاد می کند. بسیار شجاع و بی باک، شب زنده دار، نماز شب خوان و متهجد، مومن حقیقی ، انسان نمونه ، کسی که دکتر وایت ( رئیس مریض خانه مرسلین یزد) را از اسب پائین می کشد و به خاطر توهین به مقدسات او را می زند و تنبیه می کند،کسی که زندانبانان دوره رضا را نماز خوان می کند و به آنها تشر می زند، کسی که دارای متانت و مناعت طبع و صبراست، حتی در صفحه 53 کتاب او را اسوه و قهرمان نهی از منکر جهان اسلام معرفی می کند. البته در کرامات و دیدار چندین باره آشیخ محمد با امام زمان هم حرف های بسیاری دارد. من در اینکه آشیخ محمد تقی کاری متهورانه کرده و آن هم بر اساس اعتقاد دینی اش شک ندارم. اما اینکه بخواهیم از او چهره ای فوق انسانی بسازیم و همه ی صفات خوب انسانی را یکجا به او نسبت دهیم را نمی پسندم. کاری که در این کتاب در حد شعارزدگی به آن پرداخته شده است و همین، عامل دلزدگی خواننده می شود. ما به عنوان تاریخ نگار حق نداریم شرایط زمان را در قضاوتمان دخالت دهیم. شیخ بافقی بزرگ است اما نه به آن بزرگی که آقای خدایی در کتاب ندبه خوان مسجد بالاسر برای ما ساخته و پرداخته است. به نظر من اینگونه تاریخ نگاری ها اگر چه در قالب داستان هم باشد، خیانت به تاریخ و نسل های آینده است. ما باید هر کسی را آنگونه که بوده است بازگوئیم نه آنگونه که می خواهیم باشد. آشیخ محمد تقی بافقی که در این کتاب معرفی شده است، شیخ بافقی واقعی نیست. تصویری از آن شیخ است که در خیال نویسنده جان گرفته و او هر چه کمال و وقار و خوبی می دانسته به این قهرمان نسبت داده است. با همه ی این احوال و با این همه انتقاد باز جای شکر و تشکر هست که کسی بار دیگر نام بافق و شیخ بافقی اش را ندا داده است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 17:56 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
امروز مطلبی از روزنامه اعتماد را در سایت تابناک خواندم با عنوان « مرگ برندهای ایرانی» . این نوشته به نظرم، راز دو دهه دیدن و گذشتن و دوا و درمان ما بافقی ها در کوچه برخوردار یزد را برایم آشکار کرد. اول تکه ایی که مربوط به این دانایی شد را بخوانید تا بعد صحبتی بکنم. "حاج محمدهاشم برخوردار سومين فرزند حاج محمدحسين در خانواده يي که چند نسل آن در يزد به تجارت مشغول بودند، در سال 1308 به دنيا آمد. خانواده برخوردار فوق العاده سنتي و مذهبي بودند. حاج محمدهاشم با توجه به سرمايه يي که سال ها از محل تجارت به دست آورد، از سال 41 تا 56 به همراه برادرش به سرمايه گذاري هاي صنعتي روي آوردند. کارخانه هاي پارس توشيبا، پارس شهاب، پارس الکتريک، باتري پارس، لوازم خانگي پارس و چندين واحد صنعتي را بنيانگذاري کردند تا هشت هزار نفر در اين کارخانه ها مشغول کار شوند. " اینکه یزدی جماعت در اقتصاد هوشی دارد و سر سوزن ذوقی بر هیچ کس پوشیده نیست. اما راستش را بخواهید وقتی سرگذشت این محمد هاشم برخوردار را خواندم و وضع بازار فعلی کار را در نظر آورم، یقین یافتم که کار از اقتصادی اندیشیدن به در است. کسی که بتواند برای هشت هزار نفر شغل ایجاد کند، یک نابغه اقتصادی است. برای آنکه عظمت کار این حاج هاشم و سایر کارآفرینان خصوصی مشخص شود، توجه شما را به زور و ضربی که مثلا شرکت سنگ آهن بافق می زند جلب می کنم. این سنگ آهن دولتی است. یعنی سر در دیگ بیت المال دارد. یعنی دولت فخیمه یا کریمه ایران پشت و پشتیبان آن است. یعنی چه استخراج سنگ آهن بیرزد چه نیرزد به مدد نفت گرانمایه، شرکت سنگ آهن را کک هم نمی گزد. این شرکت در بهترین حالت و در بهترین زمان چیزی حدود 3000 کارگر و کارمند داشت. حالا را نمی دانم. و این درحالی است که شرکت سنگ آهن، صفت تنها تامین کننده سنگ آهن غول ذوب آهن و فولاد ایران یعنی اصفهان را نیز با خود یدک می کشد. یعنی انحصاری دیگر و آن هم در دست دولت. متاسفانه همانطور که در مقاله روزنامه اعتماد هم آمده و در اینجا می توانید بخوانید، زیاده خواهی های دولتی و عدم دلسوزی مدیران این بخش و نداشتن تخصص،بسیاری از نام های اقتصادی نیک ایرانی مثل کفش ملی و ارج و آزمایش و پارس توشیبا و ... به بدنامی کشیده شده است. کاش علاوه بر نامگذاری کوچه ها و خیابان ها به اسم این کارآفرینان نابغه و گمنام، دولت اجازه می داد تفکر سرمایه داری و سرمایه سالاری رواج یابد. همان سرمایه دارانی که چون حاج هاشم برخوردار، با سرمایه و پولشان می توانستند 8000 جوان و فرزند این سرزمین را شغل دار کنند و با پولشان برای ایران ، اعتبار و نام بخرند. من شکی ندارم که پول سرمایه داران ایرانی وطن دوست و کارآفرین، ارزشی همانند خونهای پاکی که برای این سرزمین ریخته شده، دارد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 12:44 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
با وجود آنکه چندین ساعت است از خواندن کتاب « 1984» گذشته، اما نمی توانم خودم و ذهنم را از دست این نوشته خلاص کنم. جورج اورول را همه با قلعه حیواناتش می شناسیم که انصاف باید داد کتابی خواندنی و عبرت آمیز است اما به نظر من این کتاب « 1984» ش ، شاهکاریست و حسابی قابل تامل. در این کتاب سیاه که از کلمه به کلمه آن، وحشت می بارد با انسانی روبرو می شویم که در چنبره یک ایدوئولوژی گرفتار آمده است . او به طرز غریب و باورنکردنی مسخ می شود.او در اجتماعی قرار می گیرد که وحشت و نفرت از سر و روی آن می ریزد. این اورول لعنتی، توانایی عجیبی در توصیف دارد. انگار در اینگونه جوامع زیسته است. کتاب 1984 سه فصل دارد. فصول اول و سوم آن بسیار عالی است. قهرمان داستان در جامعه ایی فرضی زیست می کند که تمام رفتارش کنترل می شود. کوچکترین حرکت او _حتی در خانه اش _ از نظر صفحه ی سخنگو که در یکی از اتاق های خانه اش کار گذاشته شده است، پنهان نمی ماند. او باید به همه ی آموزه های حزبی وفادار باشد. هر روز باید در مراسم ابراز تنفر از یک دشمن فرضی شرکت کند و با صدای بلند حرفی بزند که به آن اعتقادی ندارد.جز به جز گفتار و کردار او زیر نظر است. تخطی از مرام سیاسی حاکم، مجازات بسیار سختی دارد. همه چیز در این جامعه دگرگون شده است. حتی زبان. در این جامعه گذشته و تاریخ وجود ندارد و اگر هم هست باید مطابق خواست رهبران حزب، نگاشته شود. اصلا کار قهرمان داستان همین است. او موظف است تمام نوشته های گذشته را با شرایط روز و شعارهای آن تطبیق دهد و به عنوان تاریخ ثبت و ضبط کند. دستگاه عریض و طویلی در این جامعه مشغول شستشوی مغزی مردم است. توصیف هایی که اورول در فصل اول آورده بسیار تکان دهنده و دقیق و خواندنی است. آدم دچار وحشت می شود. اما فصل سوم که به نظر من جان مایه کتاب است، شرحی طولانی دارد از چگونگی وادار شدن قهرمان داستان به پذیرش آنچه واقعاً نیست. در این فصل از کتاب مرزهای تعریف شده از حقیقت و توهم در هم می ریزد و شما دچار ترسی شدید می شوید. اورول ، شکنجه و ترس را به طرزی بسیار زیبا و باور پذیر به کار می گیرد تا قهرمان داستانش را وادار به اعتراف کند. اعتراف علیه خود و باورهای خود. آدمهای 1984 هم به اندازه خود کتاب عجیبند. فرزندانی که علیه پدر و مادر خود گزارش می دهند تا آنها را به جوخه اعدام بسپارند. زنان عاری از عشق انسانی و مردان بی هویت و بی سرگذشت. قربانیان بی مقدار. همانها که نادانی ، توانایی شان می بخشد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 6:8 توسط محمد علی پورفلاح بافقی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
مژده باد بر آنها که سخنان را میشنوند و بهترینش را بر میگزینند.
(زمر آیات 17 و 18) خواسیتم کاری کنیم گفتیم سخنی بگوئیم نه از آن جنس حرف ها که بسیار شنیده و میشنوید. ما شما را به دشت های فراخ دیگرگونه دیدن و وارونه اندیشیدن خواهیم برد. ما میخواهیم برای آنکه در این مزار آباد بی طپش بیهوده نپوسیم، با شما سخنی تازه کنیم و حرفی از جنس زمان بزنیم. ما میخواهیم همپرواز هم شویم. ما از اینکه شاگردان دست به سینه حرفشنوی باشیم خسته شده بودیم خواستیم کمی سر به هوا شویم، بپرسیم؛ حتی اگر پاسخی نگیریم. خواستیم از راه هایی نرویم که روندگان آن پرشمارند. پس سخنی تازه ساز کردیم. اگر شما هم صاحبدلید و صاحبدرد، با ما به وسعت بی واژهی دانایی بیایید. بیایید تا یک سخن تازه بگوئیم شاید دو جهانمان تازه شود. |
| آرشيو موضوعي |
|
بافق فرهنگ سیاست دست نوشته های شخصی جامعه |
| نويسندگان |
|
محمد علی پورفلاح بافقی عباس عسکری |
