سخنی تازه گرت هست، بگو گوش کنیم
اسکار و دُمش
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 12:42

هشتاد و پنجمین مراسم سینمایی اسکار برگزار و فیلم آرگو اول شد و اسکار بهترین فیلم سال را از آن خود کرد. قبلاً که این فیلم رو دیدم، همچین مالی به نظرم نیومد. گفتم دوباره ببینم. دوباره هم تعریفی نداشت. شکی برام نمونده که آمریکائی ها، خواستند رجزی خونده باشند و با این کارشون، دُم خروس اسکارشون پیدا شد.

فیلم آرگو، یه پاش ایرانه. ایرانی که که برای من و امثال من که حالا 40 سالمونه و حوادث انقلاب رو دیدیم و مردممون را می شناسیم و با فضاهای مملکتمون آشنائیم، خیلی تصنعی جلوه می کنه. یعنی همه چیزش یه جورایی هالیودیه. از بازارش بگیر تا تاکسیاش تا مردمش تا دانشجوهاش تا بچه هایی که نشوندن تا اسناد خرد و خمیرشده سفارت آمریکا را بازسازی کنند.

برای اونا که فیلم آرگو را ندیدن بگم که فیلم مربوط به تسخیر سفارت آمریکا در 13 آبان سال 58 است. وقتی دانشجوها به سفارت می ریزن و کارکنانش رو به اسارت می گیرن. در همین بین 6 تا از کارکنای سفارت که دوتاشون هم زن و شوهرن، از در پشتی سفارت فرار می کنن و به خونه سفیر کانادا در تهران پناه می برن.



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
راه هموار ماهواره
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 8:32

از زمانی که بیشتر مردم متعهد و معتقد بافق دست از تحریم تلویزیون برداشته و آنتن ها کم کم بر پشت بام خانه ها روئیدن گرفت، بیش از سی سالی می گذرد. البته تلویزیون از سالهای 50 در بافق راه اندازی شده و برنامه پخش می کرده، اما همه گیر نبود.

در این مدت تلویزیون پای ثابت هر کاشانه ای شده و دنیای جادویی که او برای ما ساخته، فهم و درک ما را از رازهای هستی و جهان پیرامون ما دگرگون کرده است. بعید است چاردیواری بنا شود و این جعبه جادو در آن قرار نگیرد. داستان این مهمان ناخوانده، برای همه ی ما، جالب و جذاب است.

روزگاری بود که فقط دو شبکه تلویزیونی داشتیم. شبکه یک از ساعت 16 برنامه داشت تا حدود نصف شب و شبکه دو فقط 6 ساعت. تازه برای دیدن همین برنامه های اندک هم هزاران دردسر بود. بعید بود در طول هفته یک روز تلویزیون خراب نباشد و برفک نریزد. با آن تلویزیون های کوچک سیاه و سفید. همیشه دلمان از دست تلویزیون و تلویزیونی ها خون بود. ولی با این همه کودکی و نوجوانی مان در کنار و پای همین برنامه های تلویزیون ساخته شد و شاید هم به هدر رفت.



:: موضوعات مرتبط: بافق، فرهنگ
وقتی نه از دهانمان درنمی آید
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 22:38

برای همه ما اتفاق افتاده است که در وضعیتی قرار گرفته ایم که به آن رودربایستی می گوئیم. یعنی دلمان نمی خواهد کاری را بکنیم اما در محذوریت قرار می گیریم.

مثلاً دارید مثل بچه آدم به راه خود می روید که دوستی از خم کوچه، جلوتان سبز می شود و بعد از تعارف و حال و احوال و گلایه از بدی روزگار، از شما می پرسد در فلان بانک حساب داری یا کارمند دولتی؟ و اگر جواب مثبت بدهی ازت می خواهد که ضامنش بشوی و هزار قسم می خورد که خوش حسابی می کند و تو با وجود آنکه پشت دستت را داغ کرده بودی که ضامن احد الناسی نشوی، حس ترحمت یا نوع دوستیت یا حس خودنمائیت یا  حس رفیق خواهیت (به قول یکی که می گفت من کشته رفیق و خراب رفاقتم). نمی دانم چه حسی در تو بیدار می شود و می گوئی باشد. در حالیکه دلمان می خواهد بگوئیم نه، اما این کلمه دو حرفی کوچک از دهانمان درنمی آید.

به نظر من مشکل ترین کلمه در زبان فارسی  برای ادا کردن چیزی نیست جز؛ نه !

هیچ فکر کرده اید چرا نمی توانیم به راحتی آنچه در دلمان هست را بر زبان بیاوریم و



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ، جامعه
میراث گذشتگان
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 15:53

چند روز پیش از نمایشگاه صنایع دستی و اشیاء موزه ای که به همت اداره میراث فرهنگی و گردشگری بافق در کاروانسرای میدان خان، برپا شده بود، دیدن کردم. چند نکته به ذهنم رسید.

اول تبریک به متولیان فرهنگی بافق که این کاروانسرا را _ که چند سال پیش تبدیل به مخروبه ای شده و پاتوقی برای اعمال خلاف بود _ به طرز نسبتاً زیبایی بازسازی کرده و به چنین کارهای باارزشی اختصاص داده اند. البته هنوز مرمت و زیباسازی این کاروانسرا جای کار دارد که امیدوارم متصدیان، دست از این مهم برندارند.

دوم آنکه تا جایی که من می دانم این کاروانسرا و تعدادی دیگر از ابنیه و باغ های شهر بافق متعلق به زرتشتیان بوده است و آنان



:: موضوعات مرتبط: بافق، فرهنگ
آتش در خرمن خود (2)
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 6:53

در قسمت قبلی نوشته ام با ذکر مثال هایی از مدیران بافقی، این پرسش را پرسیدم که چرا مدیران بومی ما _ با وجود داشتن شایستگی و توانایی _ از رسیدن به سطوح عالی مدیریتی استان و کشور بازمانده اند؟

اگر به تئوری توطئه اعتقاد داشته باشید _ که من ندارم _ می توانید خیلی راحت همه تقصیرها را به گردن بالاتری ها بیندازید و مثلاً بگوئید از قدیم مرکز استانی ها با بافقی ها رابطه خوبی نداشته اند و سعی کرده اند به نوعی مانع از رشد مدیران بومی ما شوند. همان چیزی که در افواه و در میان عموم مردم بافق شایع هست.

اما من یک چیز دیگر می گویم و آن این است که



:: موضوعات مرتبط: بافق، فرهنگ
وقتی از هم رو می گیریم و خنجر می بندیم
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 18:8

برای همه کسانی که با نوشتن در فضای مجازی و سایبر سروکار دارند، دیدن و خواندن نظرها و انتقادهای تند و تیز و بعضاً فحش و بد و بیراه آنهم از طرف نویسندگانی بی نام و نشان، امری عادی  و تقریباً روزانه شده است. غیرممکن است که سخن تازه و حرف بدیعی داشته باشی یا نظر و دیدگاهی مخالف نظر اکثریت ابراز کنی و با حجم وسیعی از کلمه های رکیک و نوشته های بی ادبانه مواجه نشوی. مخصوصاً در فضای مجازی که شرم نگاه هم از بین می رود و با ندیدن طرف مقابل می توانی هرچه عقده داری در قاب و قالب کلمه ها، به خورد مخالف یا مخالفینت بدهی. در این فضای مَجازی، مُجازی که کلمه های ممنوعه و بی شرمانه را که هرگز در زندگی عادی و در روابط اجتماعی معمولی، به هیچ احدالناسی نمی گویی، به هرکه دوست داری یا نداری، ابراز کنی.



:: موضوعات مرتبط: بافق، فرهنگ
در سوگش به سووشون باید نشست
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 0:41
                                          

دیشب (۱۸/۱۲/۹۰) درحالیکه به طور اتفاقی مشغول خواندن چندباره نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد هستم، خبر آمد که سیمین دانشور، بانوی داستان ایران، درگذشته است.

سیمین دانشور را ممکن است همه ی ما با همسری جلال آل احمد بشناسیم. اما واقعیت آن است که سیمین این توفیق را یافت که علاوه بر آنکه خود را از زیر سایه نام و شهرت جلال_ مخصوصاً بعد از انقلاب _ رها کند، با نوشتن و نوشتن، به عنوان اولین بانوی داستان نویس ایران، شناخته شود. عنوانی بزرگ و مقامی شامخ و ستودنی.



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
زبان فرهنگ ، رساتر از زبان سیاست
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 10:35

فیلم جدایی نادر از سیمین، بالاخره توانست برای اولین بار، معتبرترین جایزه سینمایی جهان را به ایران بیاورد. اضغر فرهادی، کارگردان این فیلم، با در دست گرفتن مجمسه اسکار، نشان داد ایران، ظرفیت باورنکردنی از استعداد و توانایی دارد. سینمای ایران با این درخشش بزرگ، ثابت کرد می تواند محملی برای ارتباط و دریچه ی برای گفتگویی سازنده با جهان باشد.

فرهادی در هنگام دریافت اسکار، با اشاره به زبان سینما _ که همان زبان فرهنگ است_ با نیم نگاهی به خصومت های سیاسی بین آمریکا و ایران و سایه سنگینی که سیاست بر شناسایی درست و دقیق ایرانیان انداخته، مردم و فرهنگ این سرزمین را عاری از کین و کینه توزی  و سرشار از مهر و مهربانی دانست.



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
درگیری خیابانی و بی اعتمادی به قانون
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 21:37

مثل خیلی دیگر از بافقی ها، خبر درگیری و زد و خورد تعدادی از همشهریان با برخی از عوامل تهیه و تولید یک فیلم سینمایی را شنیدم. آنچنان که گفته شده، پای چاقو و قمه و آتش هم به میان آمده و عده ای به معنای واقعی کلمه، لت و پار شده اند. جرقه اولیه این نزاع از همان حرف و سخن ها و کارهای همیشگی شروع شده. مثلاً یکی از تازه واردان بدون توجه به حساسیت های بومی، به کسی حرف ناسنجیده ای زده یا عمل نامعقولی انجام داده و همین موجب برآشفتگی عده ای شده و طبیعی است که در دعوا حلوا خیر نمی کنند. به هم پریده، زده، بسته، خورده، چاقو کشیده، خون ریخته و مثل هر دعوایی، نفرتی هم بوجود آورده است.

دیدم دوستان دیگر در همین وبگاه، به علل و عوامل مختلفی برای ایجاد اینگونه درگیرها اشاره کرده اند و همه درست است. اما آنچه من می خواهم بدان بپردازم، بی اعتمادی به قوانین و بی محلی به مراجع ذیصلاح هست. بدترین دردی که ممکن است جامعه را مبتلا کند.

بی هیچ تردید؛ یکی از بزرگترین دستآوردهای بشر، ایجاد قانون است.

انسان های اولیه آزاد بودند. آزاد آزاد. هیچ محدودیتی برای آنها وجود نداشت. هیچ آقابالاسری به آنها دستور نمی داد. به هرجا که می خواستند می رفتند و هرکار که دوست داشتند، انجام می دادند. نه حریمی ، نه حرمتی. نه دولتی، نه زوری، نه اجباری. حتی خیلی چیزها اشتراکی بود. زمین اشتراکی، شکار اشتراکی، خوراک اشتراکی و حتی زنان و مردان اشتراکی. جالب است بدانید این خواب شیرین را برخی مثل هواخواهان کمونیست، برای آخر دنیا نیز می دیدند. بازگشت به سرشت اولیه.

اما این آزادی یک بدی مهم داشت. هرکه زورش زیاد بود، می توانست بهره بیشتری ببرد. یا زحمت کمتری بکشد. یک جای کار لنگ می زد. اندیشمندان بشری پس از سالها، به این نتیجه رسیدند که یک اصول کلی و مورد توافق همه را وضع کنند. البته ادیان در این زمینه، به بشریت خدمت بزرگی کردند.

این قوانین، ضمانت اجرا می خواست. کسی یا کسانی که قانون را اجرا کنند و از تعدی قدرتمندان  و زورداران، جلوگیری کنند. دولتها بر اساس همین خواست به وجود آمدند. بشر حاضر شد، تکه ای از آزادی خود را از دست بدهد تا امنیت یابد. بتواند آسوده بخوابد و دیگرانی به جای او رنج برقراری امنیت را بکشند.

این، فلسفه ساده شده ای از چگونگی ایجاد و رشد دولت ها و حکومت ها در جوامع بشری بود. البته با توسعه شهرنشینی و رشد تمدن و ایجاد دولت های مدرن، تفکیک قوا به وجود آمد. ارکان حکومتی برقرار شدند. دمکراسی  پا گرفت. عده ای وظیفه تدوین قوانین را به عهده گرفتند و عده ای مسولیت اجرای قوانین را و عده ای مسئول مجازات قانون شکنان شدند. همه چیز خوب و عالی.

اما یک پرسش بزرگ باقی است. چرا باید به قوانین احترام بگذاریم؟ چگونه به قانون اعتماد کنیم؟ آیا این کار به نفع ماست؟ اگر از راه قانون پیش برویم، به مطامع و مقاصد خود بهتر و بیشتر می رسیم یا در پیچ و خم مقررات اداری، خرد و خمیر می شویم و اعصاب و روانمان برهم می ریزد.

من درگیرهای خیابانی را علاوه بر آنکه زاده یک سری از عوامل مختلف اقتصادی ، اجتماعی فرهنگی و... می دانم، نتیجه بی اعتمادی  مردم به قانون و مجریان قانون نیز می بینم. وقتی عده ای فکر کنند اگر خودشان راساً و چونان انسان اولیه اقدام کنند بهتر و راحت تر می تواند حق خودشان را بگیرند، فاجعه پدیدار می شود.

چرا وقتی بافقی ها، با صحنه های ناجور _ از نظر خودشان _ روبرو شدند سریع با مراجع ذیصلاح تماس نگرفتند؟ اگر تماس می گرفتند آیا آن مجریان؛ سریع و دقیق و فکورانه وارد عمل می شدند؟ و حق به حقدار می رسید؟ اصلاً آیا گردش کار قانونی، آنقدر ساده و سهل است که آدمها رغبت به حضور در این چرخه قانون مدارانه کنند؟

بی شک همه خواهیم گفت این روند، وقت گیر است. حوصله می خواهد و گاهی علاوه بر اتلاف وقت، هزینه مادی هم می طلبد. تازه اگر طرف مقابل به سلاح زر، مسلح باشد که استیفای حق، انرژی بیشتری هم می خواهد.

پس همان بهتر که خودمان، هم قاضی بشویم، هم پلیس، هم ضابط دادگاه و هم اجرا کننده حکم. حمله کنیم. بزنیم و با این کار طرف را بکلی از چرخه زیست، خارج کنیم.

من درگیری چند روز پیش در بافق را علاوه بر آنکه ناشی از تفاوت فاحش فرهنگی بین یک یزدی و آبادانی ( دارای دو نگاه و جهان بینی متفاوت) می دانم، نشانه بدی از بی اعتمادی طرفین به قانون و مجریان قانونی نیز می بینم. مسئله ای که اگر فراگیر شود، خطر فروپاشی جامعه را در پی خواهد داشت.



:: موضوعات مرتبط: بافق، فرهنگ
ذخیره ژنتیکی بافق
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 12:28

برخی از اندیشمندان _ که البته حرفشان وحی منزل نیست _ معتقد به ذخیره ژنتیکی یا انسانی هر جامعه هستند. آنها می گویند فقط ده درصد افراد هر اجتماع از ضریب هوشی بالاتر از سطح معمولی برخوردارند و جالب اینجاست که همین ده درصد هستند که همه ی خلاقیت ها و پیشرفت های هر جامعه ی مربوط به آنها می شود. یعنی در هر اجتماعی فقط تعداد خاصی از افراد توانایی رهبری و هدایت و سازندگی و دگرگونی دارند و مابقی افراد آن جامعه علاقمند به یک زندگی بسیار معمولی بدون هیچ گونه فعالیت چشمگیر یا تغییرساز هستند.

به بیانی دیگر ترقی و تعالی هر جامعه به همان ده درصد خاصش برمی گردد. آنها هستند که می توانند پزشکانی حاذق، مدیرانی خلاق، رهبرانی مدبر، نویسندگانی متبحر، کاشفانی جستجوگر، اندیشمندانی دانش گستر، خطیبانی سخنور، نمایندگانی جسور، کاسبانی پردرآمد، وکلایی زبردست، هنرمندانی نکته دانان، ورزشکارانی حرفه ای و ... شوند.  حال به هردلیلی این ذخیره ژنتیکی کم شود یا دست به مهاجرت بزند، آن جامعه دچار رکود و زندگی بی خاصیت می شود و عملاً پیشرفت آن جامعه با اخلال روبرو می گردد. بقیه آن جامعه که دست بر قضا نود درصد مردمش را نیز شامل می شود، فقط اهل زندگیند. می آیند و می روند و به مدت چند ده سال، چنده ده کیلو وزن  بر زمین می افزایند و بی هیچ نشانی و بدون آنکه جامعه خویش را به اندازه سرسوزنی به جلو رانده باشند، از عالم می روند.

با این حساب در ایران 75 میلیونی ما؛ فقط هفت و نیم میلیون آدم خاص و پیش برنده وجود دارد و در بافق 30 هزار نفری ما؛ فقط  سه هزار نفر.

جالب است بدانیم که این افراد، در طول زمانی طولانی و با صرف هزینه بسیار در هر اجتماعی پدیدار می شوند و با از میان رفتن آنها، امکان جایگزینی آنان بسیار سخت و دشوار خواهد بود.

مدتهاست بحث قحط رجالی  در جامعه ما پیش آمده است.( در حوزه زنان و قحط نسایی که جای حرف و سخن ویژه هست). یعنی اگر بخواهید برای کاری مهم، آدمهایی کارا و کارآمد و کاردان پیدا کنید، گزینه ها اندک و در خیلی از مواقع نایاب می شود. دلیلش همان کاهش ذخیره ژنیتکی اجتماع ماست. آدمهای کاردان، برای کار، شرایط ویژه ای می طلبند. حال اگر سایر مردم نتواند محیط مناسب برای فعالیت آنان را فراهم کنند یا سخن آنان را درک کنند، دست به مهاجرت می زنند و این در بهترین حالت است، چون دیده شده که افراد بسیاری در اینگونه جوامع رو به نخبه کُشی آورده اند و به علت نفهمیدن و ندانستن اندیشه های نخبگانشان سعی در حذف فکری یا فیزیکی آنان می کنند. کاری که در ایران ما به وفور انجام شده و می شود.

من معتقدم متاسفانه در چند ده ساله گذشته به علت بروز برخی مسایل تنگ نظرانه و تحمیل شرایط نامناسب، ذخیره انسانی و نخبگی بافق رو به نقصان گذاشته و شهر از توانمندان خالی و خالی تر گشته است. نخبگانش رفته یا در عزلت نشسته و شهر در چرخه ای از روزمرگی گرفتار آمده است. چهره ی امروز بافق، نه روشنفکری _ نه به معنای فحش مآبانه سیاسی آن _ نه نخبه گرایانه  بلکه کارگری ( یعنی فقط به منظور کار و کسب درآمد) شده است. به همین دلیل است که پاتوق های فکری در این شهر کم و نخبگان، بی هیچ اثرگذاری بر زندگی مردم، فقط نظاره گر شرایط شده اند.

سوال سخت این است که سرنوشت این اجتماع چه خواهد بود؟ پاسخ تاریخی به آن دردآور است. جامعه بی نخبه ، هیچ آینده ای ندارد. من دلم نمی آید بگویم، شاید هم ؛ رو به زوال.



:: موضوعات مرتبط: بافق، فرهنگ
تاثیر تصویر در جهان ما
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 11:59

اصغر فرهادی کارگردان فیلم ماندگار "جدایی نادر از سیمین" جایزه منتقدین سینمای آمریکا را به عنوان بهترین فیلم خارجی این جشنواره کسب کرد. اول تبریک به ایران پرگهر به خاطر این فرزندان هنرمند خود و دوم بیدار باش به جوانان و ما اهالی بافق.

می پرسید چرا؟ می گویم.

اصغر فرهادی وقتی برای گرفتن جایزه اش می رود، یک جمله تاثیرگذار می گوید. آن هم در جمع بزرگان و فرهیختگان سینمای آمریکا و در برابر چشم دوربین هایی که صدا و تصویر او را تا دوردست ترین نقاط این جهان خاکی می بردند و درحالیکه همان رسانه ها می کوشیدند و می کوشند از ما ایرانیان،جنگ طلبانی بسازند خونریز. او گفت : مردم من همیشه اهل صلح بوده اند.

این مهمترین تاثیر رسانه و تصویر در دنیای امروز است و من دقیقاً به همین خاطر به بافقی ها بیدار باش دادم. چون ما از این ابزار مناسب و کارآمد اصلاً استفاده نکرده و نمی کنیم.

هنوز که هنوز است، در بافق انجمن سینمایی نداریم. حتی در حد ابتدایی و آماتور. مثل انجمن سینمای جوان.

ما می توانیم با استفاده از این تصاویر، پیام و صدای مردم خود باشیم و همه ی نداشته هامان و خواسته هامان را در قالب همین تصاویر متحرک و تاثیرگذار به چشم و گوش و حتی دل مردم عالم برسانیم و بسپاریم.

در جایی دیگر هم گفته و نوشته ام و مجدد هم پیشنهاد می دهم، جوانان و نوجوانان مستعد بافقی که در زمینه سینما و هنرهای نمایشی استعدادی دارند، دست به هم بسپارند و قدمی برای تشکیل انجمنی سینمایی بردارند و با ساخت فیلم های حتی کوتاه، هم بافق را به همه ایران و جهان بشناسانند و هم موجب غرور و سربلندی مردم نجیب این خاک خوب شوند.

من صدای اصغر فرهادی را نمونه رسایی از تاثیرگذاری هنر و هنرمندان در جهان امروز می دانم .

بی تردید هنر، گرانقیمتی ترین و ماندگارترین متاع عالم فانی ماست و هرکس خود را به این سلاح مجهز سازد، قادر خواهد بود که زیباتر و موثرتر، هر آنچه می خواهد را بیان کند.

بافق هم نیازمند این سلاح برنده است. کاش کسی پای در این راه سخت بگذارد تا از جای بدی که نشسته ایم و هیچ کس هم از آن راضی نیست، قدم های بلندی به جلو برداشته شود.

سینما، سیمای بافق ما را بازمی شناساند. چیزی که سخت بدان نیازمندیم و از هیچ قلمی و کلمه ای برنمی آید.      

 



:: موضوعات مرتبط: بافق، فرهنگ
پاشنه آشیل نظام
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 14:10


معاون پیشگیری از وقوع جرم قوه قضائیه گفته در ظرف سه سال گذشته پرونده های قضایی رشدی صددرصدی داشته و از هشت میلیون پرونده در سال 86 به 16 میلیون پرونده در حال حاضر رسیده است.

این مقام مسئول؛ این مشکل را پاشنه آشیل حاکمیت دانسته و از وجود این همه پرونده ابراز نگرانی کرده است.

واقعاً هم که جای نگرانی هست. 75 میلیون ایرانی هستیم و دست کم هشت میلیونمان از هشت میلیون دیگرنمان شاکی شده ایم. البته این عدد نشانه کسانی است که کارد به استخوانشان رسیده و دست نیاز به سوی حکومت دراز کرده اند تا حقشان را بگیرند. وگرنه که تعداد شاکیان از وضع موجود، فراوان تر از این تعدادند.

راستی ایرانیان را چه شده است. صبر و تحمل هامان چرا اندک شده و به کوچکترین تلنگری، کاسه صبرمان لبریز می شود و می زنیم به سیم آخر. شکایت و شکایت کشی راه می اندازیم. زندانی می کنیم. نمی بخشیم. خشونت می ورزیم. از دیدن صحنه های خشن، اگر لذت هم نبریم، ناراحت هم نمی شویم. تحمل شنیدن کوچکترین حرف ناموافقی را نداریم. سریع دست به دامان عدلیه می شویم و تا دمار از روزگار طرف درنیاوریم و او را وادار به خوردن آب خنک نکنیم، آسوده نمی نشینیم و باز عجیب ترین شکایتها، شکایت هائی است که ارگانها و نهادهای حکومتی از افراد ملت می کنند درحالیکه بوجود آمده اند تا درخدمت مردم باشند اما به کوچکترین ناملایمتی می رنجند و دست به دامان قوه قضا می زنند.

درهر صورت وضع ناجور فعلی زیبنده، ایران نیست. می توان عللی مختلفی را برای آن برشمرد. اما من مهمترین مسئله را نامناسبی وضع مالی و بدی معیشت مردم می دانم. حجم انبوهی از دعواهای حقوقی و دادگاهی مربوط به چک و پول و خرید و فروش و کلاه سر هم گذاردنمان است. 

وقتی کسی گرفتار رنج نداری است، مستعد زودرنجی و بلوا و مرافعه است. البته این بدان معنا نیست که علل دیگر در کار نباشند.

وقتی بزرگان این ملک، صبرشان کم و طاقتشان ناچیز شده و سریع اخم می کنند دست به،تهدید و افشا و زور می برند، چه توقعی از مردم کوچه و بازار. نمونه تازه رو شده اش، سیلی کاری نماینده دولت و مجلس در صحن و سرای مجلس شورای اسلامی است و حرف های نامربوطی که به هم زده اند.

من فکر می کنم ایران نجیب، خسته شده است و این خستگی را با زودرنجی و بدخلقی و ناآرامی دارد نشان می دهد. وقت آن رسیده که کمی عاقلانه تر با این معضل روبرو شویم.

باید کوشید اعتدال را در جامعه گستراند. افراط کاران و تندروندگان را به صبر و سکوت واداشت. وضع معیشت مردم را بهبود بخشید و سایه هول آور و اضطراب زای نداری را از سر ایران دور کرد. فرهنگ عزیز شادی و شادکامی را بار دیگر به ایرانیان یاد داد. باید کوشید تا حد امکان غم ها اندک و شادی ها افزون شود. چشمه ی زیبای هنر در میان مردمان ساری و جاری شود. درک دوباره و تازه ای از ادبیات ،موسیقی، شعر و ترانه را به مردم آموزش داد. خط های قرمز ساختگی را برداشت. تب سیاست و سیاست زدگی را فرو نشاند. روی متبسم مذهب را برای مردم بازخواند.

ما ایرانیان بخوبی می دانیم کجا و کی و در برابر چه کسانی، خشمگین شویم و عصای عصبانیت برداریم. فقط باید اجازه داد، اجتماع به راهی که می خواهد و درست می پندارد، برود. ما بعد از هفت هزار سال تمدن، بخوبی می دانیم که راز ماندگاریمان، صبری است که در تاریخ داشته ایم و صبوری هائیست که در برابر باد حادثه، کرده ایم.   



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
باز هم اندر احوال ژاپنی ها
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 8:13

به گزارش خبرگزاری آلمان، مردم ژاپن، که در ماه‌های گذشته، بحران سیل ، سونامی و نشت مواد رادیواکتیو را پشت سر گذاشته‌اند، بیش از سه و نیم میلیارد ین ( بیش از ۴۵ میلیون دلار) پول را که در مناطق سیل زده یافته اند به دولت بازگردانده اند. همچنین ۵۷۰۰ گاوصندوق پیدا شده پس از سیل که حاوی ِ بیش از دو میلیارد ین بوده، به دولت داده شده است. سخنگوی پلیس ژاپن اعلام کرد مردم وداوطلبان همچنان کیف پولهای پیدا شده را تحویل می‌دهند و تا کنون ۹۶ درصد مبالغ پیدا شده، به صاحبانشان بازگردانده شده است. زلزله و سونامی در ژاپن که در ماه مارس رخ داد، دستکم ۱۶ هزار کشته و هزاران نفر بی خانمان بر جا گذاشت.

 



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
یک کار خوب انگلیسی
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 8:38

انگلیسی های خوش ذوق برای افزایش میزان مطالعه و تعمیق فرهنگ کتاب خوانی ، طرح قابل اعتنایی اجرا کرده اند. خوب می شد اگر در ایران ما هم از این خلاقیت ها صورت می گرفت.

به مناسبت نخستين شب جهاني كتاب، يك ميليون كتاب رايگان در بريتانيا و ايرلند توزيع مي‌شود.

داوطلباني كه كتاب مورد علاقه خود را در وب‌سايت شب جهاني كتاب انتخاب كنند، روز پنجم مارس 2011 ، نفري 48 نسخه كتاب هديه مي‌گيرند تا به هر كه بخواهند هديه بدهند.

داوطلبان از ميان 25 عنوان كه اعضاي هيات داوران شب جهاني كتاب انتخاب كرده‌اند، عنوان مورد علاقه خود را سفارش مي‌دهند. از هر عنوان كتاب، 40 هزار نسخه چاپ خواهد شد. از هر داوطلب خواسته مي‌شود در 100 كلمه دليل علاقه‌مندي به كتاب مورد نظرش را بنويسد. اگر يك عنوان با استقبال بيش از حدي روبه‌رو شود، از درخواست‌كنندگان بعدي خواسته مي‌شود كتاب ديگري را انتخاب كنند.

اين درخواست‌ها براي ناشران مربوطه فرستاده مي‌شود. ناشران از ميان 20 هزار داوطلب، 800 نفر را انتخاب مي‌كنند و معيار انتخاب‌شان بيشتر «توزيع عادلانه جغرافيايي» خواهد بود. به اين 800 نفر، 48 نسخه هديه مي‌شود كه با احتساب 25 عنوان، مجموعاً 960 هزار نسخه خواهد شد. برگزاركنندگان شب جهاني كتاب، 40 هزار نسخه باقيمانده را به كساني خواهند بخشيد كه دسترسي آنان را به ادبيات محدود مي‌بينند. از داوطلبان خواسته مي‌شود بعد از دريافت 48 جلد كتاب خود، از كساني كه كتاب‌ها را به آنها هديه مي‌دهند بخواهند كه پس از مطالعه، آنها را به كسان ديگري ببخشند.



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
یک وجب روغن
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 6:57

ایمیلی برایم رسید که چگونگی پیدایش ضرب المثل ( آشی برات بپزم که یک وجب روغن روش باشه) را بازگو میکنه، گفتم شما هم بخوانید.

در کتاب (سه سال در دربار ايران) نوشته دکتر فووريه٬ پزشک مخصوص ناصرالدين شاه، مطلبی نوشته شده که پاسخ اين مسئله يا اين ضرب المثل رايج بين ماست. او نوشته: 
ناصرالدين شاه سالی يک بار (آنهم روز اربعین) آش نذری می‌پخت و خودش در مراسم پختن آش حضور می‌یافت تا ثواب ببرد. 
در حياط قصر ملوکانه اغلب رجال مملکت جمع مي‌شدند و برای تهيه آش شله قلمکار هر يک کاری انجام مي‌دادند. بعضی سبزی پاک مي‌کردند. بعضی نخود و لوبيا خيس مي‌کردند. عده‌ای ديگ‌های بزرگ را روی اجاق مي‌گذاشتند و خلاصه هر کس برای تملق و تقرب پيش ناصر الدين شاه مشغول کاری بود. خود اعليحضرت هم بالای ايوان می‌نشست و قليان مي‌کشيد و از آن بالا نظاره‌گر کارها بود. 
سر آشپزباشی ناصرالدين شاه مثل يک فرمانده نظامی امر و نهی مي کرد. 
بدستور آشپزباشی در پايان کار به در خانه هر يک از رجال کاسه آشی فرستاده ميشد و او می‌بايست کاسه آن را از اشرفی پر کند و به دربار پس بفرستد. 
کسانی را که خیلی می‌خواستند تحویل بگیرند روی آش آنها روغن بیشتری می‌ریختند. 
پر واضح است آن که کاسه کوچکی از دربار برايش فرستاده ميشد کمتر ضرر مي‌کرد و آنکه مثلا يک قدح بزرگ آش (که یک وجب هم روغن رویش ریخته شده) دريافت مي‎کرد حسابی بدبخت ميشد. 
به همين دليل در طول سال اگر آشپزباشی مثلا با يکی از اعيان و يا وزرا دعوايش ميشد٬ آشپزباشی به او مي‌گفت:

بسيار خوب! بهت حالی مي‌کنم دنيا دست کيه! آشی برات بپزم که يک وجب روغن رويش باش



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
حرف مفت، ممنوع
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 6:29

چون این روزها، حرف مفت زدن، فراوان شده و همه هم مجبور به شنیدن اینگونه حرف ها هستیم، دیدم این نوشته که به تازگی به دستم رسیده، مناسب حال و مقام است.

  وقتي ناصر الدين شاه دستگاه تلگراف را به ايران آورد و در تهران نخستين تلگرافخانه افتتاح شد ؛ مردم به اين دستگاه تازه بي اعتماد بودند
براي همين ؛ سلطان صاحبقران اجازه داد که مردم يکي - دو روزي پيام هاي خود را رايگان به شهر هاي ديگر بفرستند . وزير تلگراف استدلال کرده بود که ايراني ها ضرب المثلي دارند که ميگويد " مفت باشد ؛ کوفت باشد ". يعني هر چه که مفت باشد مردم از آن استقبال ميکنند .همينطور هم شد . مردم کم کم و با ترس ؛ براي فرستادن پيام هايشان راهي تلگرافخانه شدند .
دولت وقت ؛ چند روزي را به اين منوال گذراند و وقتيکه تلگرافخانه جا افتاد و ديگر کسي تلگرافخانه را به شعبده و جادو مرتبط نکرد ؛ مخبر الدوله دستور داد بر سر در تلگرافخانه نوشتند : از امروز حرف مفت قبول نمي شود .
ميگويند " حرف مفت " از آن زمان به زبان فارسي راه پيدا کرد

  



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
زير آب زدن
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 18:16

 در خانه های قدیمی تا کمتر از صد سال پیش که لوله کشی آب تصفیه شده نبود معنی داشت .
زیرآب در انتهای مخزن آب خانه ها بوده که برای خالی کردن آب ،  آن را باز می کردند .
این زیرآب به چاهی راه داشت و روش باز کردن زیرآب این بود که کسی درون حوض می رفت
و زیرآب را باز می کرد تا لجن ته حوض از زیرآب به چاه برود و آب پاکیزه شود.

در همان زمان وقتی با کسی دشمنی داشتند  برای اینکه به او ضربه بزنند
زیرآب حوض خانه اش را باز می کردند تا همه آب تمیزی را که در حوض دارد از دست بدهد .

صاحب خانه وقتی خبردار می شد خیلی ناراحت می شد چون بی آب می ماند .
این فرد آزرده به دوستانش می گفت : " زیرآبم را زده اند. "

این اصطلاح که زیرآبش را زدند ریشه از همین کار دارد که چندان دور هم نبوده است

 

 



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
حافظ و روزش
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 10:0
۲۰  مهر است و روز بزرگداشت حضرت حافظ. یکی از آن چهار تن که بر قله شعر پارسی ایستاده اند.

فردوسی و مولوی و سعدی و حافظ.

این روزها دیگر ذوقی برای شعر و شاعری نیست. گرفتاری ها بسیار و اندوه ها فراوان شده اند.

اما هنوز هم حافظ و سحر کلامش ، تسکین هر دردی است.

فكر بلبل همه آنست كه گل شد يارش         گل در انديشه كه چون عشوه كند در كارش
دلربائى همه آن نيست كه عاشق بكشند         خواجه آنست كه باشد غم خدمتگارش
جاى آنست كه خون موج زند در دل لعل         زين تغابن كه خزف مى شكند بازارش
بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود         اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
اى كه در كوچه ء معشوقه ما مى گذرى         بر حذر باش كه سر مى شكند ديوارش
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست         هر كجا هست خدايا به سلامت دارش
صحبت عافيتت گرچه خوش افتاد اى دل         جانب عشق عزيزست فرو مگذارش
صوفى سرخوش ازين دست كه كج كرد كلاه         به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ كه به ديدار تو خوگر شده بود
ناز پرورد وصالست مجو آزارش



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
بسا کسا که به روز تو آرزومند است
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 9:37


:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
مرگ، منشا این همه رنگ
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 9:52

حرف آخر را بگوییم: همه ی مسئله ها باز می گردد به این سرچشمه، به این مسئله بزرگ که آدمی "میرنده" است و زندگی بی بقا. تمدن و فرهنگ از این سربرآورده است. برای بی مرگان نه هنر می توانست مفهوم داشته باشد، نه زیبایی، نه عشق، نه علم و نه جنگ؛ بنابراین این پتیاره گزیرناپذیر که مرگ باشد، منشا آن همه رنگ و جلای زندگی گشت. تاریخ، که بازگوکننده حیات است، در واقع ریزه خوار خوان نیستی است.

                                                      اسلامی ندوشن (ایران و تنهائیش) ص 16

 مدتی است مرگ و چگونگی بودن در دنیای ناشناخته آنطرف زندگی برایم مایه سوال شده است. دیشب کتاب ایران و تنهائیش را می خواندم، دیدم دکتر اسلامی نگاه جالب و بدیعی به مرگ کرده. زیاد هم بیراهه نرفته و نگفته. این یک نگاه به مرموزترین سفر در پیش روی همه ماست. نگاه های دیگری هم به مرگ هست.

مقاله بسیار زیبا و محققانه ای دیدم از مجید نفیسی که احتمالاً فرزند دکتر سعید نفیسی است. چهار نگاه ما ایرانیان در طول تاریخ به مرگ را بسیار خواندنی بیان کرده است.

 اگر حوصله داشتید در ادامه مطلب، این مقاله را بخوانید. البته کمی باید تحمل و تامل کنید و تا حدی با آثار بزرگان ادب ایران و جهان آشنا باشید تا این نوشته به زیر زبانتان مزه کند.

 



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
معنای کلمات
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 12:56

مرد از مُردن است . زیرا زایندگی ندارد .مرگ نیز با مرد هم ریشه است.

زَن از زادن است و زِندگی نیز از زن است .

دُختر از ریشه « دوغ » است که در میان مردمان آریایی به معنی« شیر « بوده و ریشه  واژه ی دختر « دوغ دَر » بوده به معنی « شیر دوش » زیرا در جامعه کهن ایران باستان کار اصلی او شیر دوشیدن بود . به  daughter  در انگلیسی توجه کنید . واژه daughter  نیز همین دختر است .  gh در انگلیس کهن تلفظی مانند تلفظ آلمانی آن داشته و  « خ » گفته می شده.در اوستا این واژه به صورت دوغْــذَر  doogh thar  و در پهلوی دوخت آمده است.

دوغ در در اثر فرسایش کلمه به دختر تبدیل شد .

اما پسر ، « پوسْتْ دَر » بوده . کار کندن پوست جانوران بر عهده پسران بود و آنان چنین نامیده شدند.

پوست در،  به پسر تبدیل شده است .در پارسی باستان puthra   پوثرَ  و در پهلوی  پوسَـر  و پوهر  و در هند باستان پسورَ است  

در بسیاری از گویشهای کردی از جمله  کردی فهلوی ( فَیلی ) هنوز پسوند « دَر » به کار می رود . مانند « نان دَر » که به معنی « کسی است که وظیفه ی غذا دادن به خانواده و اطرافیانش را بر عهده دارد .»

حرف « پـِ » در « پدر » از پاییدن است . پدر یعنی پاینده کسی که می پاید . کسی که مراقب خانواده اش است و آنان را می پاید .پدر در اصل پایدر یا پادر بوده است . جالب است که تلفظ « فاذر » در انگلیسی بیشتر به « پادَر » شبیه است تا تلفظ «پدر» !

خواهر ( خواهَر )از ریشه «خواه » است یعنی آنکه خواهان خانواده و آسایش آن است . خواه + ــَر  یا ــار  در اوستا خواهر به صورت خْـوَنــگْـهَر آمده است . 

بَرادر نیز در اصل بَرا + در است . یعنی کسی که برای ما کار انجام می دهد. یعنی کار انجام دهنده برای ما  و برای آسایش ما .

« مادر » یعنی « پدید آورنده ی ما » .



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
حرفی از جنس بلور
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 13:36
خوب است حالا که مدتی است  دستم به نوشتن نرفته و نمی رود، مطلب زیبایی از نادر ابراهیمی را نقل کنم. نامه ای است از ابراهیمی به همسرش.

                     

همسفر

در این راه طولانی كه ما بی‌خبریم

و چون باد می‌گذرد

بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
آدم پیدا کنید
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 15:29
                                               حرف عجیبی است!!!



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
مادرانه ایرج
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 8:40

سالها پیش که حوصله ای بود و فراخی وقتی، شعر مادر ایرج میرزا را بی اغراق صدها بار خوانده و تکرار کرده ام. امروز عکسی از ایرج با مادرش را دیدم. ناخودآگاه آن تصویر دیروزی جان گرفت و خاطره ها هجوم آوردند.

همه ی شعر زیباست. اما آنجا که می گوید تا هستم و هست دارمش دوست، بیشتر به دلم می نشست.

هم عکس و  هم شعر مادر ایرج میرزا را ببینید.

         

گویند مرا چو زاد مادر                                  پستان به دهان ‌گرفتن آموخت

شب‌ها بر گاهواره من                                 بیدار نشست و خفتن آموخت

لبخند نهاد بر لب من                                  بر غنچه گل شکفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد                            تا شیوهٔ راه‌ رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم                           الفاظ نهاد و گفتن آموخت

پس هستی من ز هستی اوست               تا هستم و هست دارمش دوست



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
حیران عشق
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 9:7


یک قصه بیش نیست، غم عشق وین عجب

کز هر زبان که می شنوم نامکرر است

فیلم حیران را دیدم. کارگردانش عارف زاده نامی است. اما دستیارانش رخشان بنی اعتماد است و جهانگیر کوثری. پس طبیعی است که باران کوثری هم بازیکن اصلی آن باشد.

داستان فیلم، قصه عشق است. که هزاران بار در فیلم های دیگری هم تکرار شده است. اما هر بار به روایتی و هربار تازگی خاص خودش را دارد. اصلاً این داستانی است که هرگز کهنگی ندارد.

حیران نام یک پسر جوان افغانی است که در یکی از شهرهای شمالی ایران زندگی می کند. او در یک نگاه عاشق دختری به نام ماهی می شود. و معلوم نیست چه رازی در اعماق چشم انسانهاست که اینگونه قلب ها و دلها را به هم پیوند می دهد.

از این جا داستان تکراری شروع می شود. رفت و آمدهای عاشقانه و خودکشی دختر و سرانجام وصلت.

اما از آنجا که طرف این بار افغانی است عشق همراه دربه دری، ظاهر می شود. پسر حق کار ندارد درحالیکه صاحب دختری شده است. باید کشور ایران را ترک کند در حالیکه دل سپرده همسر و خانواده است.

اطرافیان هم که همیشه هستند. یکی مخالف ، یکی موافق. خسرو شکیبایی  مرحوم در نقش پدربزرگ موافق در این فیلم حضور دارد و به نوعی پیونددهنده این ماجراست.

فیلم شروع خوب و قابل قبولی دارد. درست و بی اغراق عشق را تصویر کرده است. اواسط فیلم کاملاً منطقی و قابل هضم است. چون به زندگی افاغنه بی وطن می پردازد. ملت دربدری که سالهاست آرامش ندارد. و چون افغانیند و غیرقانونی در ملک ایرانند باید دزدکی کار کنند و معاش سختی را می گذراند.

اما آخر فیلم حسابی بی مایه و اغراق آمیز و خالی بندی و هندی مآب است.

ماهی (باران کوثری) که عاشقانه حیران را دوست می دارد تصمیم می گیرد برای یافتن همسر ناپدید شده اش به افغانستان برود. دختر کوچک چندماهه خود را به بغل می کشد و راهی می گردد. در پاسگاه مرزی او را به دلیل نداشتن پاسپورت اجازه ورود به افغانستان نمی دهند. او در پاسگاه، بی پناه و سرگردان می نشیند. در همین حال اتوبوس های حامل افغانهای غیرمجاز که باید به کشورشان برگردند از راه می رسند. ماهی عکس شوهرش را به همه نشان می دهد. اما با ناباوری مشاهد می کند که همسرش در یکی از همان اتوبوس هاست. هر چه التماس می کند که اجازه دمی و لحطه ای دیدار به او بدهند، مسئولین پاسگاه نمی گذارند. و اتوبوس در حالیکه ماهی گریه می کند و دختر کوچکش را در آغوش دارد و به دنبال آن می دود در جاده گم می شود.

 

موضوع فیلم حیران تقریباً تازه است. کمتر درایران به این صورت به مسائل افاغنه پرداخته شده است. در تصور بسیاری از ما، ملت افغان آن اعتبار لازم را ندارد. بی تردید آنها را از نظر منزلت در رتبه ای پایین تر از خود قلمداد می کنیم. بنابراین عشق افغانی، چیزی نایاب و غیرقابل پذیرش برای ماست. اما خوبی عشق آن است که زمان و مکان و ملیت و رنگ و دین و ظاهر و پول و قدرت و ... نمی شناسد.

این حدیث نامکرر عالم است.



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
چگونه به فروش می رسیم
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 9:28

تصاویر زیر مراحل فروش خیلی از ماهاست.

به قول دکتر شریعتی ( نقل به مضمون) ما هر روز از این بدترهاش را هم  انجام می دهیم فقط بدی این (تصاویر) این است که وقیحانه بیان شده است.

مگر غیر از این است که استخوان های پول و قدرت و ثروت و مسند و مقام و... هر روز ما را می فریبند.



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
انگشتان هنرآفرین
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 8:33

تعدادی نقاشی بسیار زیبا از استاد کانوزیان دیدم که حیفم آمد شما هم نبیند. هزاران آفرین و مرحبا باید بر این دستان هنرمند گفت که از رنگ، زندگی می آفرینند.



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
روزها
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 9:10

مدتهاست چیزی ننوشته ام. می دانم این ره که می روم به ترکستان است و عنقریب است که سخن تازه ی من سرنوشت غم انگیزی بیابد و با تنبلی که در نوشتن می کنم،  فراموش گردد و طومارش به هم پیچد.

سال 89 دو اتفاق، نظم زندگیم را به هم ریخت و  نوشته هایم را به هم زد. یکی حادثه ایی که برای دخترم پیش آمد و تا امروز درگیر مداوای آن لحظه ی، حادثه ایم. و دیگری، گماردنم بر روابط عمومی دانشگاه آزاد بافق. که بی هوا سرم به دیوار نامریی مصلحت های خود و دیگر ساخته خورده و هر چه بکوشم یا بگویم و ادعا کنم ، نمی توانم قلمم و فکرم را از دست این دیوارها رها سازم. مگر این جامه تنگ و گاه ننگ آلود را از تن بدرم و آزاد باشم. فعلاً که گرفتارم و مجالی دست نمی دهد.

دوستان گاهی به جد و گاه به شوخی از وضع پیشامده گله کردند. و من هر بار به شوخی برگزار کرده و از کنارش گذشته ام.

اما خوبی که این ایام داشته این که مطالعه را از دست ندادم. هم به عنف و جبر کنکور و هم به دلخواه خودم.

محمد علی اسلامی ندوشن را 20 سالی است که می شناسم. از طریق نوشته هایش. که حسابی گرم و گیراست.


 


این هم استانی ما کتابی دارد به نام روزها. که پس از حدود سه دهه سه جلدش را چاپ کرده و در آن سرگذشت خودش را بازگو کرده. بسیار خواندنی است. مخصوصاً برای ما یزدی ها.

البته عیب کارش این است که بسیار دیر به دیر در این زمینه سخن می گوید و می نویسد و همین خواننده را که به او و سرگذشتش عادت کرده ، هم عصبانی می کند و هم به افسوس می اندازد که چرا بقیه سرگذشت این استاد در دسترسش نیست.

اما در هرصورت روزهای دکتر اسلامی خواندنی است. بی تکلف و روان با نثری عالی و فاخر.

نکته ی که در جلد سوم کتاب می تواند برای همه درس آموز باشد، مهم بودن هدف در زندگی است. انسان هدفمند، می داند از خودش و زندگیش چه می خواهد. اگر می رود یا می خواند، برای رسیدن به جایی است که در ذهن دارد.

در داستان دکتر اسلامی ندوشن، این هدفداری در زندگی ، کاملاً مشخص است. روزها می آیند و می روند، مهم توشه ای است که برمی گیریم.

 

 



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
ظریف گوئی
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 10:38
برنارد شاو اعجوبه ای است در حاضر جوابی. آن هم از نوع اندیشمندانه اش.

دو نمونه از ظریف گوئی های گستاخانه اش را بخوانید.

     

روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:آقای شاو ! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است برنارد شاو هم سریع جواب میدهد : بله ! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!

 

روزي نويسنده جواني از جرج برنارد شاو پرسيد:«شما براي چي مي نويسيد استاد؟» برنارد شاو جواب داد:«برای یک لقمه نان»نویسنده جوان برآشفت که:«متاسفم!برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم!»وبرنارد شاو گفت:«عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم!»

 



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
کاش هر شب، چهارشنبه سوری بود!
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 11:6

سیمای جمهوری اسلامی ایران دیشب از بس فیلم و کارتون پخش کرد، وسوسه ام نمود تا امروز آرزو کنم کاش هر شب، چهارشنبه سوری بود تا مردم سورچرانی حسابی می کردند.

نمی دانم چه رسمی است که تا زور بالای سرمان نباشد، کار درستی انجام نمی دهیم. مثالش هم همین تلویزیون ملی.

حتماً باید ترس از چهارشنبه سوری به میان بیاید که در گنجینه های این سیمای مردمی گشوده شود و خلق ایران بتواند به اندازه 364 روز دیگر سال، فیلم و کارتون تماشا کنند.

البته در بافق ما نه امسال و نه در سی و چند سال گذشته _ که من یادم می دهم_ هیچوقت آتش و آتش بازی و چهارشنبه سوری به راه نبوده است. اما در شهرهای زیادی این رسم کهن ایرانی ها، گرامی داشته می شود.

   



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
فرق هرّ و برّ
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 10:29

به طور اتفاقی در کشکول شمع جمع اثر محمد راجی پس از 30 سال سواد آموزی فرق هِرّ و برّ را فهمیدم. شما هم بخوانید.

از مرحوم آقا محمد علی فرزند وحید بهبهانی سئوال کردند که مراد از این عبارت چیست که می گویند: فلانی « هِرّ » از « برّ » فرق نمی گذارد؟ ایشان در جواب فرمودند: که «هرّ و برّ» بکسر ها و با و فتح هر دو و ضمّ هر دو، می گویند و مشهور کسر است:

و بر این تقدیر و احتمال چند معنی دارد:

اول: آن که هرّ به معنی بچه گربه است و برّ به معنی بچه موش است

دوم: هرّ خواندن گوسفند است و برّ راندن آن است

سوم: هرّ خواندن است به سوی آب و برّ خواندن آن است به سوی علف

چهارم: هرّ عاق کردن است و برّ احسان نمودن

پنجم: هرّ ناخوش داشتن و برّ اکرام کردن

ششم: هرّ مراد از هر چیزی است که موجب شرارت و بی حیایی می شود و برّ چیزی است که موجب نیکی و احسان می شود.

 

بر تقدیر فتح « هَرّ » به معنی کراهیت و شر است و بَرّ به معنی محبت و خیر.

بر تقدیر ضم « هُرّ » چیزی است شبیه برّ و برّ، گندم است.

از آنچه گفتم معلوم شد کم کسی ، هرّ و برّ را شناخته است.



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
دوباره ،کلمه و قدرت
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 7:58

برای بی شمار بار در طول تاریخ بشری دیروز باز هم کلمه در مضیقه قرار گرفت. روزنامه اعتماد و مجله ایراندخت از نوشتن و گفتن باز ماندند.

این حدیث غریب قدرت است. و من نمی دانم چه رازی در کلمات هست که برانگیزاننده و ترساننده می شوند.

یقین دارم در تاریخ، آن اندازه که به کلمه ها و آفرینندگان آنها، ستم شده به هیچ قشری و طایفه ای نشده است. و عجیب تر آنکه یک لاقباتر از این طایفه ی نویسنده هم در عالم نیست. کسانی که به هیچ قدرت و مسندی دسترسی ندارند.

رازی است در پس کلام و حرف که اینگونه قدرت را می ترساند و می لرزاند.

دیشب آقای محمد علی رامین، معاون مطبوعاتی وزارت فرهنگ در خبر 20:30 شبکه دوم سیمای ایران، علاوه بر اعلام توقیف روزنامه اعتماد و لغو مجوز هفته نامه ایراندوخت، در نهایت استیصال و درماندگی از همه کمک خواست که چه باید کرد. و چند بار تکرار نمود که چگونه باید به قول او با قانون شکنان مطبوعاتی مقابله کرد.

این همان راز سر به مهر کلمات است. آتشی در آنها هست که اینگونه قلب قدرت را می سوزاند.

من اگر بخواهم به آقای رامین و همه ی قدرت دارها، راهی به عنوان کمک پیشنهاد کنم، می گویم اجازه دهید همه ی کلمه ها نوشته شوند و همه ی حرف ها گفته آیند. مردم و گوشها و جانها که خریداران اصلی این متاع هستند، خود، پربهاترها و باارزش ها را برمی گزیند و تفاله ها را تف می کنند.

با بستن و شکستن و سوختن و انداختن و رفتن، کاری سامان نیافته و نخواهد یافت.

این رشته که دیروز به اسم «اعتماد» و «ایراندوخت» پاره شد، در چند هزار سال قدمت تفکر انسان، بارها گسسته و دوباره پیوسته شده است. نمی توان به نگفتن و ننوشتن، اجبار کرد. بیهوده کاری است، چشم غره اهل بی سلاح کلام.

 



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
دنیای شیرین لغت ها
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 10:43

از آنجا که همیشه به لغت و معنای آن علاقه داشته ام تا این ایمیل را از دوستی دریافت کردم، نقلش را در سخن تازه مفید دیدم.

البته صحت و سقمش را واقعاً نمی دانم.

گاهی در زبان فارسی  به واژگانی بر می خوریم که از زبان دیگری وارد شده اند و تغییر کرده اند و گاهی با همان معنی و گاهی معنی متفاوت رایج شده اند مثل:

 زپرتي :
واژة روسي Zeperti به معني زنداني است و استفاده از آن يادگار زمان قزاق‌هاي روسي در ايران است در آن دوران هرگاه سربازي به زندان مي‌افتاد ديگران مي‌گفتند يارو زپرتي شد و اين واژه کم کم اين معني را به خود گرفت که کار و بار کسي خراب شده و اوضاعش ديگر به هم ريخته است.
هشلهف :
مردم براي بيان اين نظر که واگفت (تلفظ) برخي از واژه‌ها يا عبارات از يک زبان بيگانه تا چه اندازه مي‌تواند نازيبا و نچسب باشد، جملة انگليسي (I shall have به معني من خواهم داشت) را به مسخره هشلهف خوانده‌اند تا بگويند ببينيد واگويي اين عبارت چقدر نامطبوع است! و اکنون ديگر اين واژة مسخره آميز را براي هر واژة عبارت نچسب و نامفهوم ديگر نيز (چه فارسي و چه بيگانه) به کار مي‌برند.

چُسان فسان:
از واژة روسي Cossani Fossani به معني آرايش شده و شيک پوشيده گرفته شده است.
شر و ور:
از واژة فرانسوي Charivari به معني همهمه، هياهو و سرو صدا گرفته شده است.
اسكناس:
از واژة روسي Assignatsia که خود از واژة فرانسوي Assignat به معني برگة داراي ضمانت گرفته شده است.
فکسني:
از واژة روسي Fkussni به معني بامزه گرفته شده است و به کنايه و واژگونه به معني بيخود و مزخرف به کار برده شده است.
نخاله:
يادگار سربازخانه‌هاي قزاق‌هاي روسي در ايران است که به زبان روسي به آدم بي ادب و گستاخ مي‌گفتند Nakhal و مردم از آن براي اشاره به چيز اسقاط و به درد نخور هم استفاده کرده‌اند.



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
وقتی کوچک زاده ها، بزرگ می شوند
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 13:10

خط ونشان کشیدن مهدی کوچک زاده _از طرفداران احمدی نژاد در مجلس ایران_ برای رئیس مجلس، یک بار دیگر زنگ خطر را به صدا درآورد.

وقتی کوچک زاده ها و کوتوله ها به مدد نردبان قدرت و باد نخوت، قد بکشند و با رانت غرور، رشد کنند نتیجه اش این می شود که می بینید.




حالا همه فقط یاد گرفته اند صداشان را بلند کنند و برای ادب، خط و نشان بکشند و روی مدار بی ادبی بچرخند و برقصند. کسی به فکر وزن متانتش نیست.



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ، سیاست
هذیان گویی معاون اول رئیس جمهور
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 8:23

متاسفانه در کنار همه ی عیب های که آقای احمدی نژاد دارد، بی توجهی او به اصول درست گفتن و رعایت نکردن قواعد و دستور زبان فارسی از برجسته ترین عیب های رئیس جمهور بزرگترین کشور فارسی گوی عالم است. احمدی نژاد خواسته یا نخواسته که به نظر من بیشتر از سر ندانستن است، به زبان محاوره ، سخن می گوید. استفاده بسیار زیاد از کلمات عامیانه در گفتار رسمی آنهم از بالاترین مقام پاسدار زبان پارسی، دور از ذهن و تحقیر آمیز است.

حالا این رئیس جمهور معاون اولی هم دارد که آدم وقتی او را با آقای حسن حبیبی معاون اول، اولین رئیس جمهور تاریخ ایران( هاشم رفسنجانی) _که دغدغه بسیار زیادی نسبت به ارزش های زبان فارسی داشت_ مقایسه می کند ،احساس شرم می کند.

با خودم می گویم این آدمها سخن نمی پراکنند بلکه هذیان می گویند.

یک نمونه این هذیان گویی، سخن معاون اول رئیس جمهور در مراسم کلنگ زنی آزادراه همت به کرج است. برخی از بخش های آن را از سایت الف نقل می کنم تا روح بزرگان و پیشگامان زبان و ادب فارسی چون مرحومان فروزان فر، مینوی،اقبال آشتیانی، بهار، دهخدا، معین و ... در قبر بلرزد و تن و روح ما نیز از این همه نادرست گویی.

معاون اول رئیس‌جمهور می‌گوید: راه یکی از موضوعات بسیار مهمی است که در سراسر دنیا و همه بلاد در مورد آن گفت‌وگو می‌کنند. راه همین راهی است که مادی است که در روی زمین، هوا، ریل احداث می‌شود. البته راه‌های دیگری هم وجود دارد که راه معنوی است راه شهید همت راه انبیاء راه اولیاء و...

وی افزود: انواع راه‌های معنوی وجود دارد که البته راه دوستی یکی دیگر از این راه‌هاست امروز در جهت آغاز این راه در راه خدمت دولت احمدی‌نژاد که در سفر اول مطالعات این راه مصوب شده و در دور دوم دستور عملیاتی شدن آن به کارگروه مصوب شده قرار داریم.

وی تصریح کرد: البته این کلنگی که ما امروز به زمین زدیم کلنگ اتمام پروژه برای یکسال بود چنانچه می‌خواستیم این پروژه سه ساله تمام شود باید نوک می‌زدیم کلنگ ما کلنگ کارگری بود.

 



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ، سیاست
برای مشکاتیان!
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 9:12
روزنامه اعتماد به یاد پرویز مشکاتیان نوشته هایی را از شفیعی کدکنی، صادق طباطبایی، احمد مسجدجامعی و... منتشر کرده است. این یادنامه را از اینجا بخوانید

سخن تازه - پرویز مشکاتیان



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
وزارت هنرمندان مرده!
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 9:25
 تشییع پیکر مشکاتیان - تالار وحدت - حاضران نماینده وزیر را هو کردنددر مراسم تشییع پیکر پرویز مشکاتیان، اتفاقی رخ داد که تا به امروز سابقه​ای نداشته است یا لااقل می​توان گفت که من نشنیده​ بودم: سخنرانی معاون وزیر ارشاد و به عبارتی، نماینده دولت، با هوکردن و دست​زدن​های متوالی افراد حاضر در مراسم روبرو شد و علیرغم اینکه از آنها خواسته شد تا به احترام نجابت پرویز مشکاتیان سکوت کنند، اما آنها به حرف میزبان خود گوش نداده و به حرکت خود ادامه دادند.

واقعیت این است که دافعه میان هنرمندان ایرانی و سیاستمردان به سابقه سیاست​ورزی در دنیای مدرن است؛ یعنی از همان زمان که دولت متولی بخش فرهنگ شد؛ فرهنگ باید از فیلتر دولت رد می​شد. از همان روز، فرهنگیان ما سعی کردند از دنیای سیاست و سیاستمداران دوری کنند و برعکس کشوری مانند آمریکا که هنرمندان با افتخار سیاست​های دولت را نقد یا تحسین می​کنند، در ایران، هنرمندان کمتر در عرصه سیاست حاضر شدند.

اما، در این میان، دولت احمدی​نژاد داستان دیگری دارد؛ تقریبا در هیچ عرصه​ای از عرصه​های هنری، هنرمند سرشناسی نمی​یابید که از سیاست​های هنری آقای احمدی​نژاد و مدیران فرهنگی​اش دفاع کند، چراکه اصولا آنها اعتقادی به کار هنری ندارند؛ نگاهی به هنرمندانی که در برنامه​ها و مهمانی​های هنری احمدی​نژاد حاضر می​شوند، به خوبی بیانگر این مساله است: در بهترین حالت می​توان از جهانبخش سلطانی و فرج​الله سلحشور و مسعود ده​نمکی نام برد.

قصه پتج​شنبه معاون آقای وزیر هم از  همین​جا نشات می​گیرد. واقعیت این است که اگر پرویز مشکاتیان در همان ظهر پنج​شنبه زنده بود، محبوب همان آقای معاون نبود که هیچ، مغضوب او هم بود. واقعیت این است که گذشتگان این جماعت حاکم در دولت قبلی کاری برای مشکاتیان و رفقایش نکردند و اینها هم بنا ندارند کاری کنند. واقعیت این است که نه مشکاتیان در میان آن جماعت جایگاهی دارد و نه آن جماعت دولتی در میان دوستداران پرویز مشکاتیان. حضور معاون وزیر احمدی​نژاد در میان جماعت ساززن و خواننده و انتظار احترام از آنها مانند این است که خاتمی ناگهان به یکی از جلسات انصار حزب​الله وارد شود و انتظار مهمان​نوازی داشته باشد؛ به همان اندازه که این انتظاردر یک مدینه فاضله بیجا نیست، در جامعه ما بیجا است.

»پرویز مشکاتیان» آنقدر نام بزرگی است که انتظار حضور وزیر در مراسم تشییعش کمترین انتظار است؛ همین​که معاون وزیر به جای او می​آید نشان می​دهد که آقای وزیر هنوز نمی​داند که قرار است برای که​ها سیاست​گذاری کند و این یعنی که میان این دو طایفه فاصله​ها هست، همان که نشانه​اش را پنج​شنبه دیدیم. وزارت ارشاد تنها برای هنرمندی ارزش قائل است که مرده باشد.



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ، دست نوشته های شخصی
غلط اندر غلط!
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 16:29
به این پلاکارد نگاه کنید:

سخن تازه - غلط در پلاکارد روز قدس

به ترجمه این پلاکارد هم نگاه کنید:

سخن تازه - غلط در پلاکارد روز قدس

«ولایت فقیه، رمز پیروزی» حزب موتلفه اسلامی

«Province of Jurist, The secret of victory» Islamic Motalefeh Party

در این ترجمه، چند اشکال جزئی و چند اشکال فاجعه وجود دارد:

1-اولین و بدترین اشکال ترجمه در ترجمه کلمه «ولایت» است. مسلما «ولایت» در اینجا به معنی سرپرستی است و سرپرستی قطعا به معنی Povince نیست. Province به معنی استان یا ایالت است. مترجم در اینجا «ولایت» به معنی سرپرستی را با «ولایت» به معنی استان و... (که سالها است منسوخ شده است) اشتباه گرفته است.

2-اشکال دوم در ترجمه «فقیه» است. ترجمه فقیه را من نمی‌دانم، ولی هر چه هست، Jurist نمی‌شود. Jurist به معنی حقوق‌دان می‌شود. Jurist از Jury گرفته می‌شود که به معنی هیات‌منصفه دادگاه است.

3-اشکال سوم در ترجمه «رمز» است. «رمز» در فارسی به دو معنی متضاد استفاده می‌شود: «قفل» و «کلید». وقتی شما روی چیزی رمز بگذارید، انگار قفل گذاشته‌اید (به عبارتی آن را غیرقابل‌دسترسی کرده‌اید) و وقتی شما رمز چیزی را بدانید، انگار کلید آن را دارید (به عبارتی وقتی رمز را دارید به آن رسیده‌اید). «رمز» در این عبارت به معنی کلید است، یعنی با وجود «ولایت فقیه» به پیروزی می‌رسید. اما، مترجم «رمز» را با معنی «قفل» ترجمه کرده‌ است. کلمه secret به  معنی رازی است که شما باید آن را حل کنید، یعنی چیزی که هنوز حل نشده است. پس، «the secret of victory» به معنی این است که شما روی پیروزی قفل گذاشته‌اید. مترجم می توانست از کلمه key استفاده کند.

4-اشکال چهارم در «حزب موتلفه اسلامی» است. اصولا در ترجمه، نباید نام‌ها را ترجمه کرد و در صورت ترجمه باید تمام قسمت‌ها ترجمه شود. ترجمه Islamic Motalefe مانند این است که جمهوری اسلامی را «Islamic Jomhouri» ترجمه کنیم. من معنی انگلیسی «موتلفه» را نمی‌دانم، ولی می‌توانستند به صورت «Motalefe-Eslami Party» ترجمه کنند

 عکس ها: فارس و فارس



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ، دست نوشته های شخصی
بر آستان جانان!
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 16:28

 

سخن تازه - پرویز مشکاتیان درگذشت

پرویز مشکاتیان درگذشت

عکس: وب سایت شخصی پرویز مشکاتیان



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
سوگواری های پردغدغه
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 9:41

دوست عزیزی، مطلبی را تذکر داد که دیدم بسیار بجا است و آن رسم و رسومی است که بلای آرامش ما شده است.

البته در اینکه ما بسیاری از کارها را نه بخاطر خود بلکه بخاطر مردم و رضایت دیگران انجام می دهیم، شکی نیست. یعنی حاضریم بر خود و خانواده خود سخت بگیریم تا دیگران لبخند رضایت برای ما بزنند در حالیکه تامین رضایت دیگران تقریباً غیرممکن است. این عادت مردم است که اگر بهترین ها را هم فراهم کنی، باز عیب و ایراد بگیرند.

یکی از رسم و رسوم بد ما بافقی ها که من مطمئنم بسیاری از مردم و شاید همه ی آنها را کلافه کرده و هیچ کس هم جرات بازگو کردنش را ندارد، خرج و مخارج و آئین پر رفت و آمد مرگ و میر است.

فلسفه این مراسم، غمخواری با غمدیده است در حالیکه الان باری بر دوش مصیب دیده شده است. یک مراسم عریض و طویل درست شده است که هر کس به سوگی می نشیند باید علاوه بر غم سنگین از دست دادن عزیزش، مجبور به تحمل مخارج بسیار اما بی فایده باشد.

مراسم تدفین و سه روز پرسه و هفتم و چهلم و سالگرد و عید کردن و قربانی کردن و رغایب و .... همه و همه بار سنگینی بر دوش فرد و خانواده مصیبت دیده می نهد و بدتر آنکه چشم و هم چشمی هم در کار می آید و خانواده ها از ترس حرف مردم مجبورند بسیاری از هزینه های غیرضرور را بپردازند.

آنطور که شنیده ام در 40- 50 سال پیش در همین بافق اگر کسی دچار مصیبت از دست دادن عزیزی می شد، همسایه ها تا سه روز غذای آن خانواده را تامین می کردند که غمدیده فقط سوگوار عزیزش باشد و غم نان و آب و پذیرایی مردم را نخورد.

در هر صورت الان این رسم دگرگونه شده است و به بخاطر اینکه در چشم یکدیگر خوب جلوه کنیم مجبوریم در عین نخواستن، به این هزینه ها و مراسم گردن نهیم.

دوستم پیشنهاد جالبی داشت و آن صرف هزینه های مراسم سوگواری در امور خیریه است. البته من دیده ام که در شهرهای بزرگ تر این معمول است.

فکر می کنم اگر این اتفاق بیفتد، بسیار خوب خواهد بود. هم از دغدغه های مصیبت زدگان می کاهد و هم کارهای خیر رواج بیشتری می یابد.

این کار مستلزم تبلیغ از سوی بزرگان دینی شهر و پیشگامی آنها در این قضیه هست.   

 



:: موضوعات مرتبط: بافق، فرهنگ
در خدمت و خیانت سیمای جمهوری اسلامی ایران
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 23:28
        


درباره کارکرد تلویزیون ایران در این چندماهه گذشته حسابی گفته و نوشته اند. اینکه رسانه ملی رسالت خود را به خوبی انجام داده یا نه؟ اما آنچه مرا برآشفته و وادار به این نوشتن کرده، گزارش مغرضانه تلویزیون ملی است در سالروز درگذشت جلال آل احمد.

امروز هیجدهم شهریور ماه هشتاد و هشت، چهلمین سالگرد درگذشت جلال آل احمد است. من این جلال را دوست می دارم و معترفم که همین دوستی خیلی وقتها چشم مرا بر ضعف های جلال بسته است. اما  همین دوستی این توفیق را نیز به من بخشیده که در طول 25 سال گذشته، چندین و چند بار زندگی جلال را بکاوم و کتاب هایش را ببلعم. و به همین دلیل به خودم حق می دهم راجع به برنامه هایی که از جلال حرف می زنند، اظهار نظر کنم.

امشب تلویزیون ایران در بخش خبر ساعت 21 شبکه اول ، گزارشی پخش کرد از زندگی جلال آل احمد. این به نظر من خدمت تلویزیون بود در حق جلال . اما خیانتش آن بود که مثل همیشه جلال را مثله کرده اند و تنها بخشی از زندگی او را به ملت نشان دادند. درست همان بخشی که خودشان می خواستند و اتفاقاً جلال به شدت از آن دوری می کرد. حیات مذهبی جلال آل احمد را.

اینکه جلال در خانواده ای مذهبی و روحانی زاده شد و بزرگ شد، کاملاً درست هست اما همین صبغه به شدت مذهبی خانواده، او را از مذهب گریزان کرد. به قسمی که سر از حزب توده درآورد و در اواخر عمر هم اگر به مذهب گرایش داشت، برداشتش با آنچه امروز دستگاه تبلیغی نظام از مذهبی بودن جلال تبلیغ می کند کاملاً متفاوت بود.

این را می توانید در خسی در میقات جلال بینید. او به کندو کاو به سفر حج رفته نه به نشان اعتقاد. در گله به گله کتابش این هویداست. او در به در در جستجوی راهی برای برون رفت از بحران هویت است. به مذهب هم با همین دید می نگرد.

در این برنامه تلویزیونی، از همراه هنرمند او خانم سیمین دانشور جز عکسی، هیچ نشان ندادند. در حالیکه خانم دانشور با داشتن 88 سال هنوز زنده و شاهد دست اولی از زندگی و افکار جلال هست. شمس آل احمد بردار جلال هم هنوز زنده است . راوی بسیار معتبری از روزهای حیات جلال. اما از شمس هم هیچ تصوری یا گفتاری پخش نشد.

دوستان کانون نویسندگان ایران هم می توانستند روایان صدیقی برای بازگو کردن زندگی جلال باشند. سپانلو هنوز هست. بهنود هم. و دیگرانی. متاسفانه علی اصغر خبره زاده امسال درگذشت و به جلال پیوست.

نمی دانم تلویزیون چه اصراری دارد جلال را تکه تکه کند و بعضی از لحظات زندگیش را به ما نشان دهد. درست همان لحظاتی را که کمتر اثری در فکر جلال داشته است.

این را من خیانت سیمای جمهوری اسلامی ایران در حق جلال آل احمد می دانم.

حالا اجازه بدهید آخرین لحظات حیات جلال را از زبان بی مانند همسرش سیمین دانشور در کتاب غروب جلال بخوانیم.

غروب جلال به نظر من از شاهکارهای زبان فارسی است. با نثری شیوا و تاثیرگذار.

« بارها خواسته ام غروب جلال را بنویسم و نتوانسته ام و حالا هم می دانم که چیزی در خور شان او از چنته بیرون نخواهم داد. چه زنگار غم هجران باقی است. یک بار این طور شروع کردم: اینک داستانی کنم پر آب چشم از جلال آل احمد ، هر چند من نه بیهقی ام و نه او حسنک وزیر که هیچ گاه نخواست باشد.

صبح روز چهارشنبه هیجدهم شهریور 1348 انگشتش را بالای استخوان ترقوه اش در قست سمت راست، آنجا که شاهرگ تپش دارد گذاشت و گفت : درد می کند، بدجوری هم....

لباس کارش را پوشید و سرگرم تعمیر بخاری دیواری اتاقمان شد....نزدیکی های ظهر کارش تمام شد و رفت حمام. مثل همیشه رفتم و پشتش را با صابون شستم. پرسید ریشم را بتراشم؟ .... گفتم نه جلال نتراش، خیلی قشنگ است....

آمد به اتاقک بالا، داشتم چمدان ها را می بستم. نشست پشت میزش و گفت: حیف، این یکی تمام نشد. مقصودش سفرنامه اروپا بود....ظهر ناهار قورمه سبزی داشتیم. سبزی اش را خانم دکتر تقی زاده روز دوشنبه از رشت برایمان تحفه آورده بود....سر ناهار جلال می خواست خربزه بخورد که از جلویش برداشتم. گفت گلویم دیگر درد نمی کند. شوخی کرد، شوخی ها کرد و مهین و من خندیدیم....

بعد از ظهر دراز کشیدیم. باران می آمد و زمین را به آسمان کوک می زد.سه و نیم بعد از ظهر پا شدیم. گفت : نمی دانم چرا سردم است؟ ....

گفت : یک درد عجیب از مچ پایم آمد تا سینه ام و از این مچ دست تا مچ دست دیگر. شکل صلیب. و حالا باران تندتر کرده بود و ساعت قریب چهار و نیم بعد از ظهر بود. جلال گفت : خیلی کار کردم، خسته هستم. حالا دیگر می خوابم....

رفتم بالا پیش جلال، گفت: باز آن درد آمد، هر چه صدا زدم، صدایم را نشنیدی....

گفت: نفسم بالا نمی آید، یک مشمع پیدا کن بینداز روی پشتم.... مهین هم آمده بود بالا. پرسید: جلال چه طور است؟ گفتم تعریفی ندارد. هر طوری که شده می روم دنبال دکتر....

دست بهیار را گرفته بودم و در تاریکی می دویدیم. رفتم پیش جلال، لبم را گذاشتم روی پیشانی اش، داغ بود. امیدوار شدم. بهیار فشار خونش را گرفت و سر تکان داد.

گفتم : چرا آمپول نمی زنی؟ گفت : صبر می کنم تا دکتر بیاید، فشار خونش پنج است.

به جلال نگاه کردم. دیدم چشم به پنجره دوخته، چشم هایش به پنجره خیره شده، انگار باران و تاریکی چیره بر توسکاها را می کاود تا نگاهش به دریا برسد. تبسمی بر لبش بود. آرام و آسوده. انگار از راز همه چیز سر درآورده. انگار پرده را از دو سو کشیده اند و اسرار را نشانش داده اند و حالا تبسم می کند. تبسم می کند و می گوید: کلاه سر همه تان گذاشتم و رفتم. بدترین کاری که به عمرش با من کرده بود همین بود....

دکتر خبره زاده همه را متقاعد کرد که بگذارند برای آخرین بار با جلال وداع کنم. نه شیون کشیدم و نه زاری کردم. قول داده بودم. بوسیدمش و بوسیدمش. در این دنیا کمتر زنی اقبال مرا داشته که جفت مناسب خودش را پیدا کند. مثل دو مرغ مهاجر که همدیگر را یافته باشند و در یک قفس با همدیگر همنوا شده باشند و این قفس را برای هم تحمل پذیر کرده باشند.

تابوت را در آمبولانس گذاشتند و راه افتادیم....  

    



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
تصویر سازی از شیخ محمد تقی بافقی
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 17:56
                                                    

الان کتابی را تمام کرده ام با عنوان اصلی «ندبه خوان مسجد بالاسر» و با عنوان فرعی «فریادگر نهی از منکر» نوشته آقای سید علی اکبر خدایی. کتاب کوچکی است در زندگی نامه آیت الله شیخ محمد تقی بافقی «ره» . اما به شما توصیه می کنم آن را نخوانید.

چند سالی است تلاشی درگرفته برای شناسایی چهره آشیخ محمد تقی بافقی. به نظر من کتاب خوب در این زمینه همان کتاب اولی است که موسوی گرمارودی نوشته. بقیه اسطوره سازی از اوست.

اما این کتاب ندبه خوان .... داستانی است از زندگی این همشهری ما. که البته در بافق فقط خیابانی و مدرسه ایی به نام اوست.

به عنوان یک بافقی باید بسیار خوشحال باشم که کسی پیدا شده و رنج نوشتن از شیخ بافقی را به خود هموار کرده است . هر چه نباشد در این برهوت بیکاری های فرهنگی، این نوشته غنیمتی است. به مصداق لنگه کفش کهنه در بیابان. اما این جناب خدایی آنچنان در آشیخ محمد تقی ما اغراق کرده است که نمی شود چهره حقیقی او را بازشناخت. این خطری است که در کمین تاریخ نویسان و تاریخ خوانان نشسته است. بی تردید اگر این کتاب در زمان رژیم گذشته نگاشته می شد با آنچه الان هست توفیر می کرد. به نظر می رسد نویسنده محترم تحت تاثیر جو سیاسی مملکت کتاب را نگاشته است. او بیشتر از آنکه به تاریخ بیندیشد سعی در نورانی جلوه دادن چهره روحانیت دارد. و به همین دلیل در جای جای کتاب از آشیخ محمد تقی با صفاتی بسیاری غیر قابل تصور یاد می کند.

بسیار شجاع و بی باک، شب زنده دار، نماز شب خوان و متهجد، مومن حقیقی ، انسان نمونه ، کسی که دکتر وایت ( رئیس مریض خانه مرسلین یزد) را از اسب پائین می کشد و به خاطر توهین به مقدسات او را می زند و تنبیه می کند،کسی که زندانبانان دوره رضا را نماز خوان می کند و به آنها تشر می زند، کسی که دارای متانت و مناعت طبع و صبراست، حتی در صفحه 53 کتاب او را اسوه و قهرمان نهی از منکر جهان اسلام معرفی می کند. البته در کرامات و دیدار چندین باره آشیخ محمد با امام زمان هم حرف های بسیاری دارد.

من در اینکه آشیخ محمد تقی کاری متهورانه کرده و آن هم بر اساس اعتقاد دینی اش شک ندارم. اما اینکه بخواهیم از او چهره ای فوق انسانی بسازیم و همه ی صفات خوب انسانی را یکجا به او نسبت دهیم را نمی پسندم. کاری که در این کتاب در حد شعارزدگی به آن پرداخته شده است و همین، عامل دلزدگی خواننده می شود.

ما به عنوان تاریخ نگار حق نداریم شرایط زمان را در قضاوتمان دخالت دهیم.

شیخ بافقی بزرگ است اما نه به آن بزرگی که آقای خدایی در کتاب ندبه خوان مسجد بالاسر برای ما ساخته و پرداخته است.

به نظر من اینگونه تاریخ نگاری ها اگر چه در قالب داستان هم باشد، خیانت به تاریخ و نسل های آینده است. ما باید هر کسی را آنگونه که بوده است بازگوئیم نه آنگونه که می خواهیم باشد.

آشیخ محمد تقی بافقی که در این کتاب معرفی شده است، شیخ بافقی واقعی نیست. تصویری از آن شیخ است که در خیال نویسنده جان گرفته و او هر چه کمال و وقار و خوبی می دانسته به این قهرمان نسبت داده است.

با همه ی این احوال و با این همه انتقاد باز جای شکر و تشکر هست که کسی بار دیگر نام بافق و شیخ بافقی اش را ندا داده است.    



:: موضوعات مرتبط: بافق، فرهنگ
من اینجام، به همین سادگی
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 9:7
                     

فیلم به همین سادگی رضا میرکریمی را دیدم. بسیار ساده اما اثرگذار و قابل تامل. با داستانی تکراری اما به شدت جذاب.

به همین سادگی داستان زنی است نه مادری است که یک روز از زندگی او را می بینیم. روزی که سالگرد تولد همسرش هست و این مادر مسئولیت شناس ، تصمیم گرفته خانه را ترک کند. همه قصه ی همین است.

هیچ پیچ و خمی در فیلم نیست. کسی نمیمیرد و کسی تصادف نمی کند و گذر کسی به قبرستان و بیمارستان نمی افتد. اما ازدواج دارد بدون آنکه شما داماد را ببینید .

طاهره مادری است که حتما همه ی ما ایرانی ها یک نمونه اش را داشته و دیده ایم. به همین دلیل به همین سادگی این همه دلنشین شده است. او نمونه کامل یک زن باحیای این سرزمین است. او نمونه یک مادر ایرانی یا شاید هم جهانی است. با همه دردها و غصه ها و رنج های یک مادر. و دلواپسی های او. این را می شود در چهره بازیگر نقش طاهره هم دید.

او فداکار است. دو فرزند دارد که براشان از هیچ کوششی دریغ نمی کند. او نمونه مادران همیشه دلواپس ماست.

او می شورد و می پزد و خانه ی مثل دسته گل دارد. همه چیز مرتب و تمیز. او خرید می کند و پسرش را به مدرسه می برد. او به همسایه ها کمک می کند. او نقاشی می کرده و اکنون شعر می گوید. در کودکی تیراندازی هم می کرده و سوارکاری. اما اکنون زنی است در آستانه فصل سرد. حتی قیافه او هم تا حدی به فروغ شبیه هست. همان زنی که شعرش تصویرهای واقعی از زنان اجتماع ماست.

این زن وظیفه شناس شوهری دارد، باز مثل همه ی مردها. تا دیروقت کار می کند و در اوج لحظه های احساسی همسرش، به کارش و همکارانش می اندیشد و سالگرد تولد خودش را هم فراموش کرده است. همیشه خسته است و زود می خوابد. او ماشین خوبی است برای آنکه پول درآورد.

به نظر من اوج فیلم سه ثانیه آخر فیلم است. آن زمانی که طاهره پس از یک روز بسیار پرکار و درحالیکه فراوان خسته است و روحش در میانه یک تصمیم سرنوشت ساز برای ماندن یا رفتن مردد مانده است، یک جمله در جواب همسر خواب آلوده اش می گوید ، من اینجام. من همیشه اینجام.

این جمله مرا می لرزاند. مادران این سرزمین همیشه اینجا هستند. همین جا. کنار ما و پشت ما. و دلواپس ما. و رنجور رنج ما. و کوه مهربان ما. و پشتیبان ما. خانه ی امن و قرار ما. درست همین جا نشسته اند. صبور و آرام در عین بی قراری. بار زندگی بر دوش ساکت و بی ادعا راه می پیمایند. می سازند و می سازند و می سازند.

اگر به همین سادگی را دیده اید دوباره ببینید و اگر ندیده اید حتماً ببینید. از آن لذت خواهید برد. چون داستانی را روایت می کند که هم ساده هست و هم سازنده. او قصه مادران ماست که همین جایند. به همین سادگی.

 



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
کتابی برای همه ی ایرانیان
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 10:44

اینکه کسی بنشیند و سوزن به چشم خود بزند البته عاقلانه نیست اما اگر گردی یا مویی یا مژه ای به چشمتان افتاد، حتما لازم است که سر منقاشی را به چشم عزیزتان بزنید تا آن جسم آزاردهنده را بیرون بکشید.

کتاب بسیار ساده و همگان فهمی است به نام جامعه شناسی خودمانی مال نویسنده ای بنام حسن نراقی. این آدم نشسته و سوزن به چشم ایران زده است. البته برای آنکه درمانی کرده باشد.

تا  مدتها پیش و شاید تا همین حالا هم ، خیلی از ما ایرانی ها فکر می کردیم که بهترین ملت دنیا هستیم و برای این بهترین بودن ،دلیل ها هم می تراشیدیم و می تراشیم. درحالیکه عیب های بزرگی در وجود ماست.

این کتابی که خدمتتان معرفی کردم _ اگر چه مال حدود ده سال پیش است_ اما چون جسارت این را داشته که بگوید عیب های زیادی داریم ، قابل تامل است. در این کتاب اصلا بحث های  پیچیده انسان شناسی و روان شناسی و جامعه شناسی  نیست. آنچه هست این است که ما ملتی متاسفانه دروغ گو، بی برنامه،پنهان کار، ظاهر ساز، قهرمان پرور و استبداد زده، خودمحور، ریاکار و فرصت طلب، احساساتی و شعارزده، مسئولیت ناپذیر، قانون گریز، متوقع، حسود و همه چیزدان هستیم. در این کتاب به چرایی این صفات بد اشاره نشده و همچنین درمانی هم ارائه نگردیده است.

من معتقدم اگر اول بپذیریم که این عادت های بد در وجود ما هست، خودش گام بزرگی برای اصلاح فراروی ما می گشاید. در این میان بین دولت و ملت هم فرقی نیست. یعنی ملت ها هر طوری که باشند ، دولت ها هم همانطوریند. مگر آنکه اختلاف فاحشی رخ دهد که در آن صورت ملت ، دولتش را و حکومتش را برکنار و ساقط خواهد کرد.

فکر می کنم خوب خواهد بود که همه ایرانی ها این کتاب و اینگونه کتاب ها را بخوانند. بی شک در چشم ایران، خاری رفته است . نمی شود با گریه مدام و اشک فراوان آن خار را درآورد. لازم است سر سوزنی به چشم مبارک ایران فرو بریم تا آن خار بدنهاد که تاریخ این مرز و بوم را تیره کرده، از بن و بنیان برکنیم.

ما باید شهامت این را بیابیم که در خود بنگریم و ببینیم که چه شده ایم. ایران برای تجدید قوایش و رسیدن به جایگاه مورد نظرش، به این بازبینی و بازیابی دوباره، سخت محتاج است. کتاب جامعه شناسی خودمانی به شما کمک می کند تا یکبار دیگر خودتان را ببینید. آنگونه که هستید.



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ، جامعه
نمایشگاه کتاب بافق، جهت گیری یک سویه
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 13:24

اعتراف می کنم که فریب تبلیغ چشم نواز و دهن پرکن، نمایشگاه بزرگ کتاب را خوردم و به خیالم رسید که در این برهوت ، کاری شده کارستان. رفتم و دیدم و خجل شدم.

صحبتم بر سر برپایی نمایشگاه کتابی است در بافق. که به خطا یا شوخی نام بزرگ بر آن نهاده اند.

این نمایشگاه بر خلاف نام پرطمطراقش ، بسیار حقیر و ناچیز است. کتاب های این نمایشگاه را می توان در دو گونه اصلی خلاصه کرد، کتاب های مذهبی و رایانه ای .  در اینجا نمی توانم تعجب خودم را از چاپ این همه کتاب مذهبی، پوشیده دارم. البته منظورم کتاب وزین و آکادمی در حوزه مذهب نیست. که دست بر قضا و متاسفانه بسیار اندک است. بلکه آنچه من دیدم، کتاب های عوام پسند(نه به قصد تحقیر) در این حوزه بود.

در این نمایشگاه تقریبا از کتاب های تازه نشر یافته اثری و ردی نبود. نویسندگان مطرح دنیا و ایران و ناشران به نام ، غایبان این نمایشگاه اند. به نظر می رسد برپاکنندگان این بزم کتابی،  علاقه ایی یا توانایی برای حضور ناشران بزرگ نداشته اند.

در حوزه ادبیات و سیاست که به دقت همه کتاب هایش را جستجو کردم، غیر از دو ، سه عنوان مطرح که آن هم از زمان چاپش چند سالی گذشته بود، کتاب بدردخور دیگری ندیدم.

من از اینکه در این فصل غربت مطالعه و مهجوریت کتاب، کسی و یا کسانی به فکر برپایی نمایشگاه کتاب افتاده اند، هم استقبال و هم سپاسگزاری می کنم اما به یاد همه می آورم که بسا همین کم مایگی این نمایشگاه، موجب دلزدگی ،تازه کتاب خوان شدها بشود. چطور است که در فروشگاه های مواد غذایی یا پوشاک یا حتی مواد دخانی و دودی، دهها و صدها و شاید هزارها مورد رنگارنگ برای عرضه به مشتری، فراهم می شود تا بالاخره او از میان فراوان ها، یکی را انتخاب کند.

شک ندارم اگر بانیان این نمایشگاه سعی می کردند همه نوع کتاب با گرایش های فکری متفاوت و گاه متضاد با باورهای مردم، عرضه کنند علاوه بر رونق کسب خویش در جلب و جذب این نسل گریزپا هم موفق می گردیدند. اینکه هر کتاب را در دست بگیری با یک روی سکه روبرو شوی، کمی تا قسمتی، توهین آمیز جلوه می کند. متاسفانه تیغ تیز خود سانسوری و حکومت سانسوری، به اندازه کافی فضای فکری جامعه ی ما را محدود کرده است دیگر دست چین کردن همان معدود کتاب های چاپ شده، برای عرضه در نمایشگاه های کوچکی چون بافق، بستن همه ی راههای اندیشه ورزی است.         



:: موضوعات مرتبط: بافق، فرهنگ
رخنه در اعتقاد
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 9:32
دوستی این مطلب را برایم فرستاده، شاید که مفید باشد.  

اخيرا تعدادي از موسسات فرهنگي با چاپ مطالبي در مورد علائم ظهور امام زمان اين چنين نقل قول کرده اند که چندي قبل ايت الله بهجت درحين وضو گرفتن بيهوش مي شوند که پس از بهوش آمدن علت را جويا مي شوند که در جواب مي فرمايند در همين لحظه قاتل امام زمان در اصفهان متولد شده است.

آگاهان گسترش خرافات و استفاده از اعتقادات مذهبي را حاصل استفاده هاي سياسي از باورهاي عمومي مي دانند که هم به باورهاي اعتقادي مردم لطمه زده و هم راهي در برابر شيادان باز کرده است

به اين چند خرافه كه در مطبوعات داخل کشور در اين چند سال انتشار يافته نگاهي بياندازيد

                                                     

دختر جواني در هلند در زمان تلاوت قرآن توسط مادرش با صداي بلند به موسيقي گوش مي‌كرد. هنگامي كه با اعتراض مادرش مبني بر كم كردن صداي موسيقي مواجه مي‌شود به او و كتاب قرآن اهانت مي‌كند. اين دختر هنگامي كه مي‌بيند با وجود مخالفت او باز مادرش به خواندن قرآن با صداي بلند ادامه مي‌دهد، قرآن را به زور از دست مادرش مي‌گيرد و آنرا پاره مي‌كند كه در همان حال دختر جوان آتش گرفته و مي‌سوزد. مادر دختر براي خاموش كردن دخترش بر روي او پتو مي‌اندازد و بعد از اينكه پتو را از روي او بر مي‌دارد مي‌بيند كه دختر او تغيير چهره داده و به صورت عكسي كه مي‌بينيد در آمده است

مدتي بعد مشخص مي‌شود كه اين خبر از اساس ساختگي بوده است. عكس مربوط به مجسمه‌اي ساخته  پاتريشيا پيچي ‌نيني است كه از سيليكون و كائوچو ساخته شده و طرحي در مورد مهندسي ژنتيك مربوط به تكامل حيوانات است و هيچ ارتباطي با موضوعات مذهبي ندارد

آن كه دسترسي به چنين خبري داشته و قطعا با اروپا و مطبوعات آن درتماس بوده و دسترسي داشته، نمي دانسته اصل ماجرا چيست؟ مي‌دانسته، اما ماموريت براي داخل كشور اجرا مي‌كرده است

                                           

قضيه ورود سگي گريان(!) به حرم امام رضا در مشهد كه عكس‌العمل‌هاي بسياري برانگيخت از آن موضوعات جالب توجه است. بعد از خبر ورود سگي به حرم و عارض شدن در آنجا فيلم و خبر و كپي گزارش آن دست به دست مي‌گشت و به فروش مي‌رسيد و مطبوعات نيز با كشيدن‌هاله‌اي از تقدس دور اين موضوع امكان هر گونه تشكيك يا نقد موضوع را از همه گرفتند. سايت اينترنتي انتخاب نيز با آب و تاب و قطعاتي از فيلم ويديويي سگ مذكور به اين قضيه بيشتر دامن مي‌زد. سرانجام روزنامه جمهوري اسلامي بعد از چند روز واكنش نشان داد و نوشت

توطئه وارد ساختن يك سگ به حرم مقدس رضا و مطرح كردن خبر آن در پايگاه‌هاي اطلاع‌رساني كه طي دو هفته اخير شايعات زيادي را بر سر زبان‌ها به جريان انداخت، با كشف يك باند سودجو و دستگيري عوامل اين باند، خنثي شد

اعضاي اين باند، يك شياد و دو نفر از خادمان حرم بودند كه با همدستي همديگر توانستند يك سگ را از قسمت مربوط به بانوان وارد حرم نمايند و تا نزديكي ضريح مطهر ببرند و با فيلم ‌برداري و انتشار خبر آن و تهيه سي دي اقدام به سودجويي نمايند

                                                     

دو سال پيش در محراب مسجد جمكران شيشه‌اي نصب شد و چند لامپ سبز رنگ نيز به آن آويزان شد. كم‌كم اين قسمت از مسجد به شكل يك جاذبه‌ي سياحتي- زيارتي(!) درآمد و به تدريج براي آن داستان‌ها و افسانه‌هاي شاخداري هم ساختند. زوار در پشت شيشه صف كشيده و آن محل را زيارت مي‌كردند. تا جايي كه آيت‌الله مكارم شيرازي در اعتراض به اين عمل گفت: «اخيراْ در محراب مسجد جمكران يك تشكيلات شيشه‌اى سبزرنگ و چراغ درست كرده‌اند كه كم‌كم به صورت امامزاده‌اى درآمده است. مردم براى بوسيدن اين شيشه صف مي‌كشند، كساني هم هنگام دور شدن عقب عقب مي‌روند مثل كارى كه در حرم امامان و امامزاده‌ها مي‌كنند. بعضي‌ها هم فاتحه مي‌خوانند، عده‌اى تعظيم مي‌كنند، بعضي از عوام هم مي‌گويند اينجا قبر حضرت وليعصر(عج) است. حتما چند سال ديگر هم فردى پيدا مي‌شود و كتابي مي‌نويسد كه 70 نفر از اوتاد در اينجا دفن شده‌اند. هركس مرتكب اين كار شده اشتباه كرده است، اين ضربه‌اى به مسجد جمكران است

پس از اين اعتراض، بلافاصله اين تشكيلات معجزه‌آسا و امامزاده‌ي جديدالاحداث از محل محراب جمع‌آوري شد و البته آب از آب هم تكان نخورد! اما ذهن خرافه‌ساز مؤمنين قلابي و دكانداران دين هم بيكار نماند و محلي را به نام «چاه عريضه» اختراع كردند و اظهار داشتند كه مردم مي‌توانند از طريق انداختن عريضه و دعاهاي خود در اين چاه از امام زمان بخواهند كه زودتر ظهور نمايد. و البته اين مدت نيز نه تنها عوام كه خواص بسياري هم به اين چاه پناه آورده‌اند و عريضه و دستورالعمل و بخش‌نامه و پيشنهاد انتصابات خود را داخل آن چاه مي‌ريزند

سران انجمن حجتيه نيز اخيراً در جزواتي پيشنهاد روز مخصوصي براي تحريك امام زمان  به فرج را در جزوه‌اي داده‌اند كه هزاران نسخه از آن تكثير شده است. در اين جزوه آمده است

يك روز خاص به عنوان انقلاب و اجتماع قلوب و دعاي كل مردم ايران و ساير شيعيان در كشورهاي مختلف تعيين و به طوري كه تمام مردم جهان متوجه آن شوند، تبليغ شود. سوگند به خدايي كه جان ما در اختيار اوست، اگر اين روز مشخص شود و تمامي منتظران و شيعيان در اماكن مقدس جمع شوند و فرج را طلب نمايند و اگر اين روز معين، روز جمعه‌اي باشد، يقينا مولايمان روز شنبه (فردايش) ظهور خواهند فرمود». همچنين در اين جزوه آمده:«دعا جهت تعجيل در فرج، مثل نمازهاي واجب روزانه بر هر زن و مرد مسلمان و مؤمن واجب است و ترك آن مثل ترك نمازهاي واجب، گناه كبيره و موجب كفر است

                                         

دو سال پيش يك عكس تبليغاتي از چهره‌ي زني با صورت ببر كه توسط فتوشاپ ساخته شده، متعلق به يك موسسه تبليغاتي در كرمانشاه در يكي از مطبوعات محلي چاپ مي‌شود. بعد از مدتي اين عكس در قم كپي و تكثير شده و شايعه‌اي پديد مي‌آيد كه زني به مقدسات اهانت نموده و به اين صورت درآمده و او را دستگير كرده‌اند. قدرت تهييج و تحريك اين شايعه چنان است كه به زودي مردم به سمت پاسگاه شيخ‌آباد در منطقه نيروگاه قم هجوم مي‌برند و از عوامل انتظامي مي‌خواهند تا زني كه ادعا مي‌شود به خاطر پاره كردن قرآن كريم و ريختن آن در زباله‌داني و تبديل شدنش به صورت ببري كه نيمي از صورتش به شكل انسان است و مانند ببرها دم و سبيل دارد، را به آنها نشان دهند! شايعه مي‌شود كه قرار است زن ببرنما را روز جمعه اعدام كنند. با فرا رسيدن بعداز ظهر روز جمعه و نزديك شدن به ساعات اعدام زن ببرنما مردم اين منطقه گروه گروه در ميدان نبوت تجمع مي‌كنند و از آنجايي كه يك جرثقيل هم بر حسب تصادف در همان محل پارك بوده مردم گمان مي‌كنند كه احتمالاً با همين جرثقيل مي‌خواهند زن را اعدام كنند و در واقع وجود اين جرثقيل هم بر اطمينان بيشتر مردم نسبت به اين مسأله مي‌افزايد وشايعه را باورپذيرتر مي‌كند. اين قضيه به تدريج به صورت يك شورش همگاني درمي‌آيد و با شكستن شيشه بانك‌ها منطقه به آشوب كشيده مي‌شود و تعداد زيادي نيز دستگير مي‌شوند

 

                                           

در ماه محرم سال گذشته در شهر كوچك شيبان نزديك اهواز گوسفندي پيدا مي‌شود كه مي‌گويند روي شاخ سمت چپ او شمشير امام علي نقش بسته است. بلافاصله اين موضوع دهان به دهان گشته و به يك افسانه‌ي مذهبي در منطقه مبدل شده و كم‌كم به رسانه‌هاي سراسري نيز كشيده مي‌شود. مردم دسته دسته براي تماشاي گوسفند مقدس به سمت شيبان هجوم مي‌برند و به تدريج شايعات عجيب و قوي‌تري در مورد اين گوسفند زبان بسته و از همه‌جا بي‌خبر پديد آمد مثلاً اين كه هيچ چاقوي گلويي او را نمي‌برد و با بعضي از خواص به طور خصوصي صحبت مي‌كند و احتمالاً پشكل و ادرارش هم شفاست

از اين قضيه مدت‌ها گذشت و ظاهراً تقدس گوسفند هم كمرنگ‌تر شد. برخي آن را شايعه‌‌اي ساخته‌ي صاحب گوسفند مي‌دانند كه به هر صورت درآمد خوبي از طريق نذورات مردم خرافي به پاي اين «گوساله‌ي سامري» به جيب زد

                                          


سال گذشته نيز خبر مي‌دهند در ديگي كه در روستاي ونارج نزديك قم در آن سمنو مي‌پخته‌اند جاي پايي ظاهر شده كه احتمالاً جاي پاي يكي از ائمه است! اين خبر نيز مانند هر خبر خرافه‌آميز ديگر به سرعت منتشر شده و دسته دسته مردم عقل باخته براي تماشاي ديگ سمنوي مقدس به روستاي ونارج قم مي‌روند و حتي هيأت‌هاي مذهبي در كنار آن به اجراي مراسم پرداختند و مبلغ هنگفتي براي ساخت جايگاهي ويژه براي آن جمع آوري مي‌شود

                                       

مدتي پيش تصوير اسكن شده‌اي از نامه‌اي منسوب به امام زمان( توجه كنيد! به خط فارسي و نه عربي) در تهران و مسجد جمكران توزيع شد و در نشريه‌ي خورشيد نيز به چاپ رسيد و به تعداد زياد در محافل مذهبي تكثير و در سايت‌هاي اينترنتي نيز منتشرشد كه در آن اشاره شده اين دستخط امام زمان است و خادم مسجد آن را پيدا كرده است. خادم مسجد نوشته

در تاريخ 12 محرم 1404 هجري قمري صندوق موقوفه مسجد را كه نذورات و كمك‌هاي مردمي در آن جمع و صرف اطعام به نام حضرت اباالفضل عليه السلام و عاشورا و مناسبت‌هاي ديگر ديني مي‌شود، باز كردم و مشاهده نمودم به همراه پول‌هاي درون صندوق نامه‌اي در آن انداخته شده كه روي آن دو عدد شكلات تقريبا بزرگ قرار دارد در حالي كه همه مي‌دانيم اين شكلات‌ها هر قدر كوچك باشند ممكن نيست از روزنه باريك صندوق به درون آن وارد شده باشند.

اين كه چرا امام زمان ناگزير شده‌اند وجود خود را با انداختن دو شكلات در صندوق مسجدي اثبات كنند مشخص نيست. اما مشخص‌تر اين است كه به مصداق هر چه دروغ بزرگ‌تر باورش آسان‌تر: «هر چه دروغ عوامانه ‌تر، عوام‌پذيرتر خواهد بود

                                

شهرک قدس در حاشيه پايتخت 12 ميليوني ايران. ناودان سوراخ بوده و آب از پشتش به ديوار راه يافته، ناودان را براي تعمير از جا درآورده اند و زردآب پشت ناودان هويدا شده است. هو انداختند که سايه امام زمان روي ديوار افتاده و مردم دردمندي که غرق در مشکلات زيستي و معيشتي اند به اميد علاج آنها دست به دامن اين سايه شدند.

و این هم نمونه های دیگری از رخنه در اعتقاد مردم               

                            

                            


                                      



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
ناتوی فرهنگی چیست؟
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 6:12

اگر اهل پیگیری خبرها و رخدادها از طریق رسانه های جمعی باشید حتما واژه نامانوس و ناآشنای ناتو فرهنگی را شنیده اید. من این ترکیب تازه را شش ، هفت ماهی است که شنیده ام. اول توجه نکردم به خیال آنکه سازندگان این ترکیب از آن دست خواهند کشید و به آن نخواهند پرداخت. اما هر چه زمان گذشت دیدم این واژگان پر رنگ تر و تکرار شونده تر می شوند و دست کم هفته ای یکبار از دهان کسی یا کسانی بیرون می آید.

 اینجانب به عنوان یک پارسی گو و تا اندازه ای درس خوانده، واقعا نمی دانم معنی و مفهوم این ترکیب عجیب چیست. اما می دانم که ناتو نام پیمانی نظامی بود و البته هنوز هم هست و در سالهای دور جنگ سرد در برابر پیمان ورشو درست شده بود و اعضای آن که زمانی 15 و حالا فکر کنم نزدیک 40 کشور اروپایی به علاوه آمریکا می شوند تعهد کرده بودند که در برابر حمله به یکی از اعضا، همه به کمک او شتافته و در حقیقت، حمله نظامی به یکی از اعضا مساوی حمله به همه ی آنها تلقی می شد. ناتو البته گپ و حرفش فراوان بوده و هنوز هم هست. که به ما ربطی ندارد.

 اما این ناتوی فرهنگی به نظر می رسد می خواهد بگوید یک عده از کشورها به صورت هم پیمان و هماهنگ قصد حمله فرهنگی به ما را دارند. این برداشت من از این ترکیب من درآوردی است.

به راستی چه خبر است؟ به نظر من بهترین تعریف فرهنگ همان است که بگوئیم روح و روان یک ملت فرهنگ او و ظواهر دست ساز او تمدن اوست. حالا خودتان حدیث مفصل را از این مجمل بخوانید. فرهنگ در این تعریف بسیار بزرگ و پردامنه خواهد بود.

فرهنگ ایران همان روح و روحیه ساری و جاری در تن ماست. شیعه و اسلام و فارسی گویی و وطن دوستی و دروغ گویی و ریا کاری و پشت هم اندازی و قناعت و شجاعت و ترس از بیگانه و تنبلی و اسراف زدگی و حرافی و وعده های عمل نکردنی و وفاداری به خانواده و بی توجهی به قول و قرارها و چشم و هم چشمی و وحدت در زمان حمله بیگانه و ایمان نداشتن به توانائی های خود و علاقه زیاد به سکس در عین نفی و نهی آن برای تظاهر به پاکی و از زیر کار درروی  و باهوشی و دنبال روی مد و تازها و بی توجهی به سلامت جسم و علاقه وافر به پول و ثروت و .... جز ما و فرهنگ ماست. ایرانی همین هاست. مثل همه ملت های دنیا. معجونی از خوبیها و بدی ها. من معتقدم هر چه بتوانیم از منفی ها بکاهیم و بر مثبت ها بیفزائیم، به اعتلای فرهنگی ایران کمک کرده ایم.

البته ملت های دیگر دنیا هم همین گونه اند. حالا تصور کنید اگر ایرانی که مثلا مصرف و سکس را دوست دارد با فرهنگی روبرو شود که این کار را به می پسند و ترویج می کند، طبیعی است که ایرانی مجذوب آن فرهنگ شود. اصلا مگر فرهنگ غرب غیر از همین ها چه دارد. بقیه های خصلت ها را که دیگر فرهنگ هم دارند.

معتقدم اگر ما به جای مبازره با فرهنگ هایی که در روند رشد خود به فرهنگ ایران برخورد کرده اند و الان نقش تهاجمی پیدا کرده اند، ما می توانستیم همان چیزها که آن فرهنگ مهاجم به ایرانی وعده می دهد، در اختیار او قرار دهیم ، تهاجم و شبیخون فرهنگی عملا بی اثر می شد. و تا زمانی که ما ایرانی ها را نشناسیم و فرهنگ آنها را نپذیریم و سعی نمائیم آنچه را خودمان درست می پنداریم و می دانیم به آنها بقبولانیم ، هر روز و هر ساعت علاقه به فرهنگ های دیگر در ایرانی ها بیشتر می شود.    




:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
سهراب خیالپرداز ما
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 6:3

سالروز درگذشت سهراب سپهری است.  دوستی ازم خواست چیزی بنویسم و نوشتم و این همان نوشته.

اکنون زبان شیرین پارسی با گذر از دالان قرنها و از سرگذراندن حوادث بی شمار روزگار، چون رشته پیوندی در میان جان ماست. ما با این زبان به فرزندانمان ، محبت را می آموزیم و عشق را در نهادشان به ودیعه می نهیم. ما با همین حروف و کلمات ، زندگی می کنیم و ارتباط می گیریم و غرق لذت می شویم.

این در دردانه و این گنجینه ارزنده، به پاس همت مردان و زنان هنرمند و سخت کوش این دیار از آفت دهر در امان مانده و اینک در زبان و دهان ما می گردد و شیرینی می سازد.

ادبا و سخنوران بزرگی ، سالهای بسیار رنج آموختن را بر خود هموار کرده اند تا ما الان به زبانی سخن بگوئیم که هزار سال پیش ، پدران و مادران ما با آن تکلم کرده اند. همین قدرت و صلابت نهفته شده در زبان فارسی بوده است که قرنها مردم این سرزمین را در کنار هم و به عنوان یک ملت، سرپا نگه داشته است.

در تاریخ طولانی این سرزمین اهورایی، شاعران بسیاری زندگی کرده اند که سحر کلامشان چون عطری دلپذیر بر روح و روان ما پارسی گویان افشانده شده است. ما با فردوسی به عظمت ایران می رسیم و با حافظ به سرزمین قرآن می رویم و با سعدی به دنیای اندرزهای حکمیانه پا می نهیم و با مولانا ، روح خویش را صفا و جلا می بخشیم  و با نیما به جلوه امروزین زبان فارسی ، پی می بریم.

بی تردید در عرصه شهر نو فارسی، سهراب سپهری یکی از درخشانترین نقطه ها و بلکه قله هاست. او با زبان و منش انسانیش ، شعر فارسی را گامی به جلو راند و در عصری که همه ی شاعران به زبان جنگ و مبارزه شعر می سرودند، او به انسان و روح حساس او رو کرد. شعر سپهری لبریز از حس و زندگی ست. با او می توان پرواز کرد. سبکبال و آرام.

این نقاش چیره دست کویر نشین که با دیدن گلی می خندد و به وجد می آید و از هیاهوی عالم بیزار است، آنقدر ساده و صمیمی است که از سطر سطر اشعارش، لطافت و ظرافت می بارد. با او می توان در باغ آرزوهای انسانی قدم زد. با او می توان کودکی شد که دست افشان و شادی کنان با دیدن قطرات باران به ترانه خوانی می پردازد و رقص کنان در باران می دود.

شعر سهراب سپهری یکی از موثر ترین اشعار فارسی در سی سال گذشته بوده است. کمتر کسی است که جرعه ایی از کلام رقصنده او را ننوشیده باشد.

صدای پای سهراب در گوش ما ، زمزمه ی مادرانه و عاشقانه دارد. او دربند اخلاق انسانی است. او پاسدار ارزشهای اصیل زندگی است.  او صدای مهربانی ما ایرانی هاست. و به همین دلیل است که وقتی شعرش را می خوانیم به دلمان می نشیند.

سهراب ارزش آن را دارد که برایش ، دفترهای سبز فراوانی ، بنگاریم.



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
بی هویتی برای زنان
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 6:54

4-19 بنابر قواعد عربستان سعودی جهت اخذ روادید، هر زائر زن زیر 45 سال مکلف به معرفی یک نفر مذکر به عنوان محرم و .... لذا این گونه زائرین باید نسبت به معرفی فرد محرم ( مذکر) در سفر به مدیر کاروان در موقع ثبت نام اقدام نمایند.بدیهی است در صورتیکه زائر فاقد محرم در سفر باشد، نام مدیر یا معاون یا روحانی در ویزای ماخوذه به عنوان محرم درج خواهد شد.

 حتما با این رونقی که جمهوری اسلامی به سفر حج بخشیده، شما این جمله را یا دیده یا از کسانی شنیده اید.

بله این عین عبارت قراردادی است که اگر بخواهید به حج بروید با شمای حج گزار می بندند.

هر زن زیر 45 سال مسلمان مکلف است هویتش را با مردی بشناسد و به همه بشناساند. خودش کاره ای نیست. اصلا اگر روشان بر می آمد، هویتش را انکار می کردند.

 و جالب است که این همه مرد و مرد بازی، فقط به چند کروموزم ناقابل بر می گردد.خنده دار است. نیست؟

 و سوال اینجاست که آیا زنان بعد از 45 سال بالغ می شوند که دیگر نیازی به داشتن سایه ی بالا سر ندارند تا هر جا بخواهند بروند به او و وجود او، شناخته شوند؟ بی شک این طور نیست. در این جوامع و در نگاه این آدمها زن کسی نیست جز وسیله ایی برای شهوت جنسی. پس وقتی که از بر و رو افتاد  و 45 ساله شد، می تواند خودش باشد. چون دیگر هوس آنها  که چند کروموزم ناقابل بیشتر دارند را بر نمی انگیزد. تا آن زمان باید کسی باشد که از آنان حفاظت کند.

 این برداشت مسلمانان ساکن در ام القری جهان اسلام است. همانها که بر جای محمد نشسته اند. البته این وضعیت با کم وبیش اختلاف در همه ی جوامع اسلامی دیده می شود.با شدت و ضعفی. مگر در ایران خودمان هم، همان چند کروموزم ناقابل موجب بسیاری تفاوت ها نمی شوند.

به مفهوم زنان بی سرپرست دقت کرده اید؟ شاید به معنی زنی که سری برای پرستیدن ندارد. چون در این تفکر، مرد سایه ای از خداست. با همان قداست و با همان قدرت.

 معلوم نیست چرا در این تفکر این همه اصرار بر بی هویتی زن است؟ آیا آنان خواهران شیطانند؟ آمده اند تا با همدستی و همداستانی شیطان، مردان _ این خدایان زمین _ را بفریبند؟ جالب اینجاست که زن تا زن است  سرچشمه ی بدی است ولی همین که به مقام مادری می رسد، همه ی ستایش ها را بر می انگیزد. می شود بهترین رفیق.

 اصلا دلیل اینکه این همه سترون بودن و نازایی برای زن ناپسند و نامبارک است، همین است.یک زایمان می تواند از بد مطلق به خوب مطلق برساندتان. تازه می تواند شما را بهشتی کند. همانجا که با وسوسه شما، مرد_ این موجود همه پاک _ از آنجا رانده شده است.

می بینید که همه ی صغرا، کبراها برای هیچ انگاشتن زن فراهم آمده است.

 اما تعجب برانگیز بند آخر قرارداد سازمان حج و زیارت ایران است که اگر زن زیر 45 ساله بی محرم ایرانی بخواهد به حج برود، نام مدیر یا معاون یا روحانی کاروان به عنوان محرم او در ویزایش درج می شود. هم برای آنکه هره لق نشود و هم برای آنکه ما هم به نوعی بگوئیم به آن چند کروموزم ناقابل به عنوان هویت یک انسان معتقدیم.

البته در این قرارداد مشخص نشده است با چه مکانیزمی این محرمیت ایجاد می شود. مثلا اگر امسال صد هزار زن ایرانی زیر 45 سال تصمیم بگیرند بدون آقا بالاسر به حج بروند، چه اتفاقی می افتد.

 راستی یادم نبود مردها چگونه قانون را به نفع خود نوشته اند. مگر نمی دانید هیچ زنی حق ندارد بی اذن شوهرش، از خانه خارج شود. حتی اگر برای دیدن بستگانش باشد. چه رسد به اینکه بخواهد به حج برود و برای خودش صواب(ثواب) جمع آوری کند.

دنیای زنها و مردها بدجوری قاعده و قانون دارد.




:: موضوعات مرتبط: فرهنگ
خر که هر جایی خر نیست!
نوشته شده توسط محمد علی پورفلاح بافقی در ساعت 21:29

خوش آمدگویی مردم قم به رییس جمهور جدید آمریکا

نقش اوباما بر دوش یک الاغ

۱-ما نه اینکه تابحال پا از دایره اطراف خود فراتر ننهاده ایم خیال میکنیم لابد هر چه خود نمی پسندیم دیگران هم نمی پسندند، لابد چون خر برای ما موجودی بی ارزش است و نامیدن کسی با آن عین فحش است، برای دیگران هم همین طور است. چندسال پیش که یک روزنامه دانمارکی کاریکاتوری از پیامبر درج کرده بود و به مسلمانان توهین کرده بود، در تهران پرچم دانمارک را روی الاغی انداختند و آن را در شهر گردادند. در جایی خواندم که این حیوان بیچاره در آن سمت کره خاکی آنقدرها هم فحش نیست و آنها از این حرکت احساس ناخوشایندی نداشتند.

۲-البته آنهایی که عکس اوباما را روی این حیوان زبان بسته انداخته اند کاری به فرهنگ آنها ندارند، آنها کاری را می خواستند انجام دهند که دادند.  اما.......

در فرهنگ ما این کار به معنی تحقیر دیگری است و فاعلان این عمل هم دقیقا به دنبال همین بوده اند. آنها به خود اجازه داده اند دیگری را خوار کنند پس به دیگری هم اجازه داده اند که آنها را خوار کند، این مبادله ای دوطرفه است که ما ایرانیان هیچ وقت آن را نمی پسندیم. ما حق داریم دیگران نه.

عکس:دوربین دات نت



:: موضوعات مرتبط: فرهنگ



عاشقانه قالب وبلاگ

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

purchase vpn

بازی اندروید